ساعت سه نصف شب تنها و روی تخت بیمارستان با احساس ترکیدن چیزی تو شکمم و خیس شدن یکباره پاهام از خواب پریدم،
توی تاریکی و روشنی با وحشت به خونی که از زیر پاهام جاری شده بود زل زدم
با ترس و گریه داد کشیدم و بعد از آن همه چیز به سرعت اتفاق افتاد؛
دکتر اومد بالای سرم و گفت که خدا بهت رحم کرده که خون ریزی بیرونی بوده و داخلی نبوده وگرنه نه خودت بودی نه بچه ات.
تو به دنیا اومدی مامان، خیلی زودتر از اون چیزی که باید؛یه موجود کوچولو ۱۷۰۰گرمی که کلی سرم و سوزن به دست و پاهات وصل بود و توی دستگاه داشتی برای زنده موندن تقلا می کردی
چقدر سخت بود مامان، چقدر گریه کردم برات مامان
برای خودم، برای تو...
روزهای سختی که هرگز و هرگز فراموش نمی کنم
و. حالا هر دفعه که بهت نگاه می کنم هزاران بار خداروشکر می کنم🥹
دیدن هر روز چشمای قشنگت بهم انگیزه و امید میده
تو الان ۵تا دندون داری مامان، چهار دست و پا میری، ماما، بابا، دد، قان قان میگی😄
و فکر می کنم از نارس بودن درومدی🙂
تولدت مبارک دردونه مامان، نور قلبم، روشنی چشمانم♥

۲۳ پاسخ

چه قشنگ نوشتی 🥹
تولدش مبارک باشه😍😍
فقط ماهایی که بچه نارس داشتیم میدونیم چقدرررر سخت گذشت
پسر منم ۳۳ هفته اومد کیسه آبم پاره شده و یک ماه nicu بود کلی سرم و سوزن و دستگاه بهش وصل بود
خدا حفظش کنه 😍
عزیزم تکاملش خوب بود یا کمی دیرتر ؟
یعنی با سن اصلاحیش بود کاراش؟
چند هفته به دنیا اومد

تولدش مبارک گلم سایه اش مستدام عزیزم، دخترمنم۳۳هفته بدنیااومدباوزن۱۸۰۰،قشنگ درکت میکنم عزیزم من بستری شدم مثلا فشارموکنترل کنن یهو سر۱۰دقیقه منوبردن اتاق عمل به خاطرفشار بالابودنم وپروتئینم به آخرین مرحله رسیده بودهمش استرس داشتم بچه ام نمیمونه روز۴ام مرخص شدم رفتم بیمارستانnicuبستری بود دیدمش انقدر گریه کردم همه دست وپاهاش سوراخ بودخیلییییی کوچولوبود خدایا همه بچه هاصحیح وسالم بدنیابیان وهمون لحظه برن توبغل مادرشون تاهر۲به آرامش برسن چون توبخش همه بچه پیششون بود من بچه ام نبود دلم خیلی گرفته بودیه روزیه لحظه خوابیدم یهوازگریه یه بچه بیدارشدم گفتم جون مامان فک کردم بچمه واقعابچه عزیزه الهی خداواسه همه بچه هاشونوحفظ کنه واسه ماوشماهاهم حفظ کنه انشاالله😍😍🙏🙏🙏

خدا امیدتو واست نگه داره عزیزم
دخترمنم خیلی ریز بود 1900 دنیا اومد
خداروشکر واسه وجودشون❤️❤️

چقدر قشنگ‌نوشتی

دختر منم خیلی زود ب دنیا اومد ۱۱۰۰بود
تولدش مبارک باشه😍

تولدش مبارک باشه💞
خدا برای هم نگهتون داره😍😘🤍🤲🏻

تولدش مبارک عزیزم ❤️
باورمیکنی باخوندنش بغض کردم چون منم کشیدم این چیزارو پسرمنم زوددنیااومد وزنش ۱۵۰۰بود🫠

آخی قربونش بقضم گرفت🥺♥️♥️
تولدش پر تکرار عزیزم

چقدر ماهایی که بعد تولد فسقلیامون رفتن دستگاه ، گناه داشتیم 🥲🥲🥲🥲
الحمدالله که همه چی بخیر گذشت

🥺🥺🥺خدا براتون نگهش داره
تولدش مبارک❤️

دخترمنم دیروز تولدش بود و 1740 بدنیا اومد دستاش همش کبود بود بخاطر آزمایشا...
چقد سختی کشیدیم هممون تا ب اینجا رسیدن
بازم خدا رو هزار مرتبه شکر

خدا حفظش كنه عزيزم
فقط ما مان هايى كه بچه هاى نارس داريم همو درك ميكنيم دخترم منم ٢٩هقته بدنيا اومد. با وزن ١/١٠٠
٣٥روز بخاطر كمبود وزن بهش نوزادان بود
مكيدن بلد نبود
هى چه روزهايى رو گذرونديم

ای جووونم ، دختر منم ۱۷۰۰ دنیا اومد
فرشته های عجول 😍🤩🤩😍

و چقد لحظه برلحظتو تصورکردم کاش منم بچم زود یکساله بشه
تولدش مبارک گلم
منم دخترم۱۸۵۰دنیا اممد و‌هرلحظشدتا الان استرس وزن و حرکات و ...و کلی حسرت ک فقط منتظرم یکسالش بشه برام صحبت کنه بابا دد بگه راه بره اون همه سختی و تلخی بادم برع

بغض یه لحظه گلومو گرفت .
خدا‌حفظش کنه کوچولوی نازتو عزیزم 🥹
منم سزارین اورژانسی شدم دخترم یک هفته بستری بود . هر بار یاد دست و پاهاش که به خاطر سروم و سوزن سوراخ سوراخ و کبود شده بود می افتم قلبم مچاله میشه .
خدا خودش حافظ بچه هامون باشه ❤️

منم دخترم نارس بود کیسه ابم پاره شد🥹

تولدش مبارک عزیزم😍
ماهایی که بچه هامون زود به دنیا اومدن میدونیم چی به سرمون اومده و چیا کشیدیم
ایشالا همیشه تنشون سلامت باشه و خیرشون رو ببینیم❤️

تولد پسر منم امروزه😍😍

عزیزم خدا براتون حفظش کنه ❤️

عزیزم
خدا حفظش کنه🥰🎊🥳

تولدش مبارک و پرتکرار❤️😘

تولدش مبارک❤️😘

تولدش مبارک خدا براتون نگهش داره🥰😍

سوال های مرتبط

مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۳ ماهگی
مامان آقا امیر محمد مامان آقا امیر محمد ۲ سالگی
❤️تولد یک سالگی پسر قشنگم با۲۳ روز تاخیر ❤️ امیرمحمد جانم تو باید ۲تیر به دنیا می یومدی اما خیلی عجله داشتی و۲۰روز زودتر در ۳۶هفتکی در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۲ پابه دنیا گذاشتی دقیقا ۲ روز قبل از تولدم خواست خدا بود که می خواست تو رو به من هدیه بده وتو بشی بهترین هدیه تولد تموم عمرم امید وارم سالیان سال تولدمون رو با هم جشن بگیریم ❤️ساعت ۲شب حالم بد شد و فشارم رفت بالا ومجبور شدیم بریم بیمارستان و منو بستری کردن اورژانسی به اتاق عمل رفتن و تو ساعت ۷صبح روز شنبه به دنیا اومدی وقتی پرستار تورو آورد پیشم صورتت نرمت رو گذاشت روی صورتم ومن بوست کردم بوی بهشت می دادی و اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود اما این خوشی دوامی نداشت چون زردی داشتی و باید بستری می شدی و همون جا بود که فهمیدن پلاکت خونت پایین هست و اورژانسی بردند ان ای سی یو هنوز صدای گریه هات پشت در ان ای سی یو تو گوشمه که پرستارا داشتن برات رگ می گرفتن بمیرم برات مادر که تو درد می کشیدی ومن هیچ کاری نمی تونستم بکنم فقط باید تحمل می کردم خدا کنه هیچ مادری تو این موقیعت قرار نگیره همون جا پشت در با دل شکسته تو رو نذر علی اصغر امام حسین کردم و گفتم اگر خوب بشی یه سال باهم پیاده روی اربعین بریم کربلا ان شالله امام حسین بطلبه با هم بریم ،من هر دو ساعت یه بار می تونستم ببینمت بوت کنم بهت شیر بدم هر وقت می یومدم پیشت تو رو بدون لباس زیر نور با چشم بسته که یه عالمه سیم بهت وصل بود قلبم آتیش می گرفت دوست داشتم بغلت کنم از بیمارستان فرار کنم اما نمی تونستم چون باید خوب می شدی ....ادامه در تایپ ها می نویسم
مامان سید سبحان🧢💙 مامان سید سبحان🧢💙 ۱ سالگی
به تاریخِ 7 بهمن ماهِ سالِ 1403،ساعتِ 9:20 دقیقه....
در یک آن تمام معادلات زندگی بهم خورد،میدونی چی میگم؟!
اون لحظه که صدای گریه هات شنیدم انگار قلبم از تپیدن دست کشید و از نو شروع به تپیدن کرد،اما این بار فقط به عشق تو.
انگار همین دیروز بود که فقط یه پسر کوچولو ریزه میزه بودی و فقط بلد بودی شیر بخوری و بخوابی...
و حالاا!!!!
داری دنیا رو با اون دست و پاهای کوچولوت فتح میکنی،چهار دست و پا میری،دندون داری،شیطونی میکنی و مهم تر از همه اینا:
منو «مامان» صدا میکنی🥹

قشنگی این داستان یکساله من و تو میدونی کجاست پسرکم؟!
اونجا که من قبل از تو هم زندگی میکردم ولی فقط نفس میکشیدم.
تو اومدی و بهم یاد دادی زندگی یعنی ذوق کردن.
ذوق کتم از غلت زدنت،از اولین غذا خوردنت،از چهار دست و پا رفتنت و.....

تمام شب بیداری ها،خستگی ها،تمام لحظه های نگرانی... همه و همه به اندازه یک لبخند محکم تو هیچی نیستند چون تو بهترین اتفاق زندگی من بودی،هستی و خواهی بود چرا که من تو را با عشق به این زندگی فراخواندم.

تولدت مبارک عزیزِ جانم🩵

مامان تا ابد عاشق،همراه و پشتیبان توست💙
مامان جـانِ مـادر مامان جـانِ مـادر ۱ سالگی
نمیدونم چی بگم یا چطور شوهرم سرما خوردگی گرفت آورد داد به پسرم اون روز وقت دکتر گرفتم زنگ زدم بیا ببریم گفت یادم رفت سرم شلوغه کل دیشب رو گربه کرده نه که دکتر نبرده باشه برده اما تاثیری نداشته فکر می کنم گوشش عفونت شدید کرده همش بغلم و تب و گریه الان زنگ زدم بیا بچه رو ببریم دکتر میگه من سرم شلوغه با مامانم برو کارت بخوره تو سرت حلوای مامانت رو خیرات کنم آخه تو که مادرت میدونه بچه مریضه دو قدم راه نمیاد بگه خسته ای یه ساعت بخاب یا تو دستش یه لیوان آب جوش به من نمیده چرا منش رو بکشم تو که گفتی بهش بچه مریضه حامله که بودم هم هی منو پاس میداد به مادرش اونم بعدن کوبید سرم گفت مریض بودی می‌بردم، میاوردمت اصلا مادرش از من خوشش نمیاد بگذریم الان که مینویسم به بدبختی خودم گریه می کنم بچه گریه می کنه منم روانم به هم ریخته دعواش می کنم نمیدونم چشه دیشب رو همش جیغ زده گریه کرده گوشش رو کشیده از خدا برای خودم طلب مرگ می کنم تا راحت بشم از این زندگی