۶ پاسخ

واای دقیقا منم قشنگ یادمه حتی وقت نمیکردم برم حموم یا غذا درست کنم،ساعت ۸ و ۹ شب دیگه به جیغ مینداخت که ساکت نمیشد هرشب تا دو سه شب تو خیابون با ماشین دور میزدیم که بخوابه،تو ماشین شام میخوردم یعنی تا پتو رو مینداختم روی سرش انگار می‌فهمید میخوایم بریم بیرون ساکت میشد

روزای اول واقعا خیلی سخت گذشت منم تنها بدون کمک فکرشو بکن هیچی از بچه داری نمیدونستم حتی پوشک عوض کردن
بعد از همون روز اول با شکم سزارین شده باید هم کار خودم و بچه رو انجام میدادم😔😔
اصلا یادم میفته میخوام فقط گریه کنم

من ی بچه ای داشتم که از ۱ روزگی بچه پرنقی بود تا الان تو بیمارستان هیچ بچه ای ب دنیا اومده بود گریه نمیکرد یادمه پناه تا ۳ گریه کرده بود هنوزم بچه که باید برا خواب پات بشکنه برا غذا خوردنش حنجرت پاره شه و .... ولی باز اصلا نوزادی برام ی کابوس هس .و قراره پناه ما تک ی دونه بمونهر

وای دقیقا خداروشکر که گذشت چقدرررر سخت بود
البته من هنورم واسه غذا خوردن و خواب علی در عذابم ولی فکرنمیکردم بگذررررره اصن گریم میگیره واسه اون روزا

حالا دختر خالم بچش دنیا اومد این فقط خواب بود شیر میخورد باز میخابید اصلا صداش در نمیومد انقد ارووومممم بود خودشم به همه کاراش میرسید ،من قیافم شبیه زامبی ها شده بود از بیخابی ،خونمم که افتضاح بود ،نمیرسیدم برم دستشویی ،غذا نمیتونستم بپزم ، یه روز ۲۴ ساعت نتونستم برم توالت

دقیقاااااااااااا خیلی سخت بود دوران نوزادی خیییییلییییییی ،مخصوصا تنها باشی

سوال های مرتبط

مامان دلبرک مامان دلبرک ۱ سالگی
با دیدن این عکسم یاد این خاطراتم افتادم گفتم قبل خوابیدن بیام اینجا با شما به اشتراکش برارم😅
تو بارداری بیشتر وقتا عکسای قبلمو نگاه میکردم و میگفتم کی این وضعیت تموم بشه و دوباره برم برگرم به وضعیت قبلی🥲
سالها بود ورزش میکردم، رژیم می‌گرفتم، مربی بودم، باشگاه داشتم
و الان سختم بود که به خاطر هماتوم فقط دراز بکشم و هیچ فعالیتی نکنم
حتی خیلی اصرار داشتم طبیعی زایمان کنم تا زود برگرم به ورزش😅
ولی اصلا درد سراغم نیومد حتی با تمام دارو‌ها و سرم فشار و سند رحمی و ... که برام گذاشتن
سزارین شدم... اما بازم بعد چهل روزگی رفتم باشگاه و شروع کردم
چقد سخت بود برام، چقد خسته میشد، نفس کم‌میاوردم
منی که از ۶ صبح تا ۱۱ شب در حال دویدن و پریدن بودم الان حتی به زور راه میرفتم🥲
منی که ۴۰ کیلو دمبل برمیداشتم و صد کیلو هالتر پل میزدم الان دوتا دمبل یه کیلویی خسته‌ام میکرد
هر یه ست یه رب استراحت میکردم، تردمیل میرفتم اما عجله نمیکردم
میدونستم که دوباره میسازمش چون ارادشو داشتم
به خودم سخت نمیگرفتم تو تمرین
خلاصه یکسال گذشت و من رسیدم به تقریبا اندام قدیمم، چیزی که توی عکس میبینین
تا اینکه پدرشوهرم فوت شد🥲 اینهفته بگذره میشه چهل روز که از باشگاه و تمرین و رژیم دورم، دوس دارم زودتر تموم شه تا دوباره برگردم به ورزش و رژیم🫠
مامان ‌‌‌ایلیا مامان ‌‌‌ایلیا ۲ سالگی
روی صحبتم بیشتر با ماماناییه که تازه مادر شدن، مادرایی که مثل اون روزهای خودم حس می‌کنن توی یک باتلاق گیر افتادن و قرار نیست هیچ وقت از توش دربیان و هیچ کسی نه درکشون می‌کنه نه می‌تونه کمکی بهشون بکنه، مامانایی که با وجود این که جوری عاشق نوزادشونن که تا قبل از اون عاشق کس دیگه‌ای نبودن ولی خسته‌ن و بی‌نهایت احساس تنهایی می‌کنن، می‌خوام بگم خیلی از ماها این شرایط رو تجربه کردیم، حالا بعضی‌ها کمتر بعضی‌ها بیشتر، من خودم تا سه ماه اول فقططططط نشسته بودم داشتم بچه شیر میدادم چون شیرم کم بود و دائم زیر سینه بود پسرم و واقعا حتی حموم رفتن هم برام سخت بود چه برسه به کارای خونه و آشپزی، این در شرایطی بود که بارداریم هم برنامه ریزی شده نبود و درست تو شرایطی که من درگیر دفاع ارشدم و مقاله و شروع دکترا و این مسائل بودم پیش اومد، با این که هیچ وقت ناشکری نکردم بابتش ولی خییییلی خییییلی سخت گذشت، فکر می‌کردم دنیا دیگه برام تموم شده و همه اهداف و آرزوهامو باید ببوسم بذارم کنار، ولی اگر بخوام منصف باشم هر چی جلوتر رفت بیشتر تونستم به روتین زندگی خودم قبل از به دنیا اومدن بچه نزدیک شم،
ادامه تو کامنت