۴۱ پاسخ

نه به هیچ وجه
هیچ وقت اجازه نمیدم
از الان هم دارم جوری رفتار میکنم که هم واسه خودش هم اطرافیان جا بیفته که بچه شب باید خونه خودش بخوابه
خودم بچه که بودم خیلی وقتا شب خونه فامیلا میموندم و چقدر همین موضوع اسیب زننده بود برام...

اگر قابل اعتماد باشن، بله اجازه میدم

نه اصلا نمی‌ذارم

نه اصلااااا به هیچ وجه
تواین دوروزمونه اعتماد به پدرمادرخودمم ندارم
وهیچوقت شب تنها جایی نمونده
مامان منم هیچوقت نذاشت والان میفهمم ک برای چی بود

نه اجازه نمیدم

نه اجازه نمیدم شوهرم البته بااینکه خونه پدرش بزاریمش مشکلی نداره ولی من نمیتونم اعتمادکنم ی پسرمجردتوخونه دارن

پیش مامان خودم داره یه چن باری گریع کرده مونده اما خونه خاله عمو نه نمیزارم

نه 😉

آی ام دیکتاتور

دوبار فقط از من جدا خوابیده
یبارش بابابزرگم فوت شد صبح تا شب خونه مادرشوهرم بود منم نصفه شب برگشتم خونه دیگه دنبالش نرفتم چون صبح زود دوباره مراسم داشتیم باید میرفتم

یبارم مادربزرگم فوت شد و همین سناریو تکرار شد


احتمالا دفعه بعدی قراره زایمان کنم و بمونه خونه مادربزرگ جانش 😉

فقط پیش مامانجونش میزارم اونم مامان خودم .بقیه نه

من تا حالا نزاشتم دخترم ده سالشه تو این ده سال خودش نخواسته ولی اگر میخواست و مطمئن بودم اره اجازه میدادم یه شب فقط بخاطر اینکه خاطره بشه براش

ن اجازه نمیدم مگر اینکه خودم خونه نباشم و مجبور باشم....

خونه ی خالش مونده یکی دوبارهم پایین رفته خونه ی مادربزرگش باپسرعمش خوابیدن همه باهم پذیرایی خوابیدن

بله خونه پدر مادرم اجازه دارن و موندن
همسرم میگه مثل بچیگای خودمون که عاشق خونه ی آقاجانم بودم الان زمان تکرار شده و باید حس خوب رو از خونه بابابزرگشون بگیرن

من نمی‌ذارم
از نظرم بچه شب باید توی خونه ی خودمون بخوابه توی هر سنی باشه

تو یه ساختمونیم ولی تا حالا نشده حتا یه شب بچه ها پایین بخوابن البته پدرشوهرم هی میگه ولی بچه ها وابسته خودم هستن خودشون نمیخوابن ولی منم دوست ندارم جایی غیر خونه بخوابن

پسر من ۸ سالشه و من مخالفمولی چندبار شده زورم بهش نرسیده
دوسه بار خونه عموهاش که تو یه ساختمونیم خونه یکیشون بچهاش اصرار کردن خوابید نتونستم جلوشو بگیرم یکیشون هم دورهمی داشتیم دیگ خوابش برد شوهرم گفت بلندش نکنیم بزار بخابه صبح میاد یکی دوبارم خونه خواهرم خوابیده که اونم ب اصرار بچهاش. تازه خواهرم ناراحت شد ک یعنی چی مگه چی میشه.
ولی خب خونه مادرم خیلی خوابیده
با پسرم قاطعانه حرف زدم گفتم دیگ حق نداری بجز خونه مامان جون جایی بمونی من خوابم نمیبره هرکی باید خونه خودش بخوابه و از این حرفا...
ولی درکل اصلا کار خوبی نیست نمیشه ب هیچکس اعتماد کرد حتی نزدیک ترینها.

نه شاید اتفاقی براش بیفته حتا اگه مادرم هم باشه تا آخر دنیا نمیتونم فراموش کنم و اونو مقصر می‌دونم پس نمیفرستم

پسرمن خودش نمی‌مونه اصلا.

تنها کسی ک بهش اعتماد دارم مامانمه و داداشم
ک اونم تاخالا پیش نیومده شب بخابه
درطول روز ک کار دارم میزارم پیششون و میلم کارامو میکنم

فقط موقع زایمانم خونه مامانم اجازه داره بمونه
اصلا دلم طاقت نمیاره جای دیگه بمونه
خودشم دوست داره ولی اجازه نمیدم .

راستش من بی هیچ کس اعتماد ندارم🤣🤣🤣

من از خدامه دخترم اونجا تنها بخوابه ولی هرجا من باشم میمونه میگه اگر تو بمونی منم میمونم باوجودی که خونه مامان جونش طبقه پایین هستن ولی برا خواب نمی‌مونه ی شب هم همونجا خوابش برد ما اومدیم بالا نصف شب با چشم گریون اومد بالا که چرا منو نبردین

پسر بزرگم خونه خالش میمونه اخه اون تهرانه ما اراک تابستون رفت بیست روز موند خواهرم دقیقا برا بچه هام مثل خود منه حتی دلسوزتر البته پسر بزرگم نزدیک ۱۵سالشه ولی کوچیک زو اصلا جای نمیزارم بموته

نه من دوست ندارم هیچ جا به جز پیش خودم بخوابه مگر به ضرورت

به هیچ کس نمیشن اعتماد کرد

من اصلاداجازه نمیدم خودشونم نمیخان بگن هم میگن مامانمم باشه حتی زایمان کردم دخترم اونشب پیشم بود

کلا دوبار پیش اومده ی بارش که نصف شب زنگ‌زد بابا بیا منو ببر ی بارشم خونه عمش موند که خب خیلی اعتماد دارم ولی دیگه هیچوقت هیچ کدومشون نخواستن و البته منم اجازه نمیدم ولی خب تو مسافرت خب پیش دوستاش میخوابه یا مثلا همه باهم شب جایی موندیم

خونه مامان بزرگش در صورتی که فقط پدر بزرگ و مادر بزرگش باشن
پیش بقیه واقعا جرئت نمیکنم حتی دایی و عمو

نه اجازه نمیدم دلیل خاصی هم نداره خودم استرس میگیرم کنارم باشه آرامشم بیشتره

مامان منم‌اجازه نمی‌داد الان میگم‌حق داشته

نه دوست ندارم و از نظرم درست نیست حتی نزدیک ترین افراد
اما شاید بزرگتر شد و خودش عقلش رسید به خیلی چیزا اجازه بدم

خواهرم خیلی دوسش داره پسرمم دوس داره شب بمونه نمیدونم چیکار کنم

من خودم چون دایی و خاله مجرد داشتم زیاد می موندم خونه مادرجونم
نیکانم تا حالا پیش نیومده خودش بخاد بدون من جایی بمونه نمیدونم

نه اصلا خودمم بخوام همسرم نمیزاره اونوقت بااینکه ماشاالله بزرگن بازم خودشون دوست ندارن

من دخترم خیلی دوسشون داره هم خانواده خودم هم همسرم اوناهم خدایی محبت دارن بهش
ولی تا الان اجازه ندادم بمونه تنها
فقط برای زایمان دوم پدر مادرم اومدن خونمون ی شب باهاشون بود برای خواب

منم نمیزارم جایی بخابه
ولی دو شب پسرم خونه مادرم خوابید اونم چون ماشین نداشتم نیاوردمش
ولی صبح ساعت ۶ مامانمو بیدار کرده بود ک منو ببر جا مامانم
مامانمو میخام

اره خونه پدربزرگ ها فقط، اجازه داره
و بنظرم لازمه
مثلا من مامانم ک فوت کرد سه شب اول انقد که حالم بد بود و خونه شلوغ و... پسرمو سپردم ب مادرشوهروجاریم، روز میومد یه ساعت پیشم دوباره میرفت و خداروشکر که بودن وگرنه بچم داغون میشد

خونه ی پدر و مادرم اگر دوست داشته باشه میزارم بمونه اما خونه ی کسی دیگه نه
البته خودشم نمیخواد بمونه خونه ی هیچ کس ،حتی خونه ی بابام اینا هم نمیمونه

خونه پدر و مادر خودم کنارشون بله اجازه میدم بمونه و بخوابه ولی جای دیگه خیررررر

من که اجازه میدم مادرم تنهاست دخترم اخر هفته ها میره اونجا خونه ی خواهرمم شاید یه وقتایی دخترم درخواست کنه مامان شب بمونم اجازه میدم اما جاهای دیگه نه البته که خودش نمیخواد یا درخواست نکرده

فقط پیش مادرشوهرم اجازه موندن داره .....
پیش کسی دیگه نمیمونه کلا
اما مادرشوهرم رو بشدت بهش ایمان دارم و اونجا هم ک باشه خیالم راحته

مانلی کلا بدون من جایی شب نمی‌خوابه
شاید کل روز بمونه ولی شب اصلا

سوال های مرتبط

مامان دردونه خانم😍 مامان دردونه خانم😍 ۴ سالگی
یعنی شما مادرهایی که بچه ی اروم دارید روزی هزاررررررر بار خداروشکر کنید
شوهر اگه بد باشه فوقش ادم طلاق میگیره ولی بچه به قول قدیمی ها لباس اتشینه بپوشی میسوزی،در بیاری هم میسوزی،چهار سال و نیم یه روز خوش نداشتم با این بچه،،یعنی فقط نشستم میگه خدایا منو بکش
تا نوزاد بود زردی و کولیک و رفلاکس و بی خوابی و گریه...
یک سال به بعد غذا نخوردن و یبوست و مریضی و گریه.....
دوسال به بعد هم که هم چنان غذا نخوردن و کم وزنی و قد و گریه....
تا امروز که چهار سال و هشت ماهش شده هنوز همه ی این غذا نخوردن و وزن و فلانش کمه که سرش حرص میخورم هیچ یه بچه ی غرغرو گریه کن و جیغ جیغو که یکسره در حال غر زدن الکی ،
یعنی روزی بیست بار باید گریه کنه با بهونه های الکی
بچه دور و اطرافم اینجوری ندیده بودم تو کل عمرم.به جایی رسیدم فقط میخام بمیرم از دستش،
همه ی اینارو نوشتم که فقط بگم شما مادرهایی که بچه ی خوب و اروم دارید شکر کردن یادتون نره،همین که بچه تون بیش فعال یا اذیت کن نیست ده هیچ از بقیه جلویید،لذت ببرید از مادر بودنتون

خدایا بازم شکرت
مامان نفسم مامان نفسم ۵ سالگی
شماها برای شیر دادن بچه جلو بقیه راحتین؟
من اصلا نمیتونم بذارم کسی بدنمو ببینه دختر اولم که دنیا اومد میرفتم تو اتاق شیر بدم از اون طرف دختر برادرشوهرم که دوازده سالش بود مدام با مادرشوهرم میومد خونمون هر دو ثانیه یه بار صدام میکرد میگفت شیرخورد؟ شیرخوردنش تموم شد؟ و....
چقد از دستش حرص میخوردم و خجالت می‌کشیدم چیزی بگم هی سکوت کردم
الان که دومی دنیا اومده این یه ماه که خونه خودم بودم تو شهر دیگه خداروشکر خیالم راحت بود از این نظر
ولی چند روز دیگه قراره بریم شهرمون و چند روزی باید برم خونه مادرشوهر از الان استرس گرفتم
چون می‌دونم این یکی جاریم و بچه هاش اصلا مراعات نمیکنن بدون در زدن بدون اجازه گرفتن میان تو اتاق
چندماه پیش که باردار بودم رفته بودم خونه مادرشوهر، یه اتاق اونجا برای ما هست جهیزیم و تختمون و یه سری وسایلمون توشه هروقت میریم اونجا میخوابیم، بخاطر بارداری حالم بد بود رفتم رو تخت دراز کشیدم چشامو بستم چند دقیقه بعد چشممو باز کردم دیدم جاریم بالای سرم وایساده بدون در زدن اومده بود تو
بقیه جاری هام خداروشکر از این نظر خوبن بدون اجازه نمیان
نمی‌دونم شایدم من زیادی برای شیر دادن دارم سخت میگیرم ولی واقعا نمیتونم جلو بقیه شیر بدم