۱۱ پاسخ

ببخشید اما پدر شوهرت خیلی بی عقل حیف کادویی که بهش دادین

عقدهدها و گره های روانی رو بزرگترهای به ظاهر بزرگتر و احمق از سر نادانی و ناآگاهی حاصل میکنن من باشم از سال دیگه اون کادو رو هم حیف نمیکنم و نمی‌برم

ببخشید عزیزم جسارتا من تاپیکتوخوندم گفتم شاید سنتون کم باشه وسرهمچین رفتاری دلخورشدی ولی پروفایلتوچک کردم واقعاتعجب کردم😐
مگ میشه ادمارو ب ی اندازه دوست داشت
حتی بچه اول بادومی فرق داره چ برسه ب نوه
شماخودت پدربزرگ مادری باپدربزرگ پدرتو ب ی اندازه دوس داری😐

دیگه هیچ وقت دخترتو برای محبت و ادای احترام به پدر شوهرت جلو نفرست.
ظاهرا ایشون فقط از لحاظ سن و سال بزرگ شده و عقلش....

وا من بچم نوه اوله چند دفعه پدر شوهرم گفت هرچی بچه دیگه هم بیاد آیدا فرق داره گفتم اشتباه میکنید بچه هیچ فرقی نداره همه یه اندازه باید عزیز باشه من جاری ندارم خواهر شوهرم دوتا بچه بعد آیدا داره

عقل ندارن راحتن خوبه شوهرت متوجه شد

متنفرم از خانواده شوهر وتفرقه گذاشتناشون برای ماهم خیلی تفرقه میزارن

پدربزرگ من اینجور بود،نوه دختری اصلا دوس نداشت،فقط ب نوه پسری توجه میکرد،الان با گذشت چندین سال ک فوت کرده ولی نمیتونم ببخشمش

متاسفانه بعضی خانواده بین نوه بین جاری ها همچین فرق میزارن این باعث میشع ادم ناراحت یا حتی کینه به دل بگیری ‌......کارشون خیلی زشته

همین اتفاق رو من تو بچگیم تجربه کردم؛)
به نوه اول و بقیه نوه خیلی احترام میذاشتن و دوسشون داشتن و منو یه چن تا نوه دیگه رو دوست نداشتن
الان پدربزرگم فوت کرده و مادربزرگم هست همون نوه هایی که تو بچگی خیلی دوسشون داشتن الان سال ب سال نمیرن سر بزنن بهش،مادربزرگمم دلش میره براشون
همیشه دلم میسوزه برای ماهایی که اونا دوسمون نداشتن؛(
بهش ک فکر میکنم غمم میگیره...

وا چقد بی ادب ینی جلو روتون گفت نوه اول فرق داره؟من باشم مرگم نمیخرم دوباره براش

سوال های مرتبط

مامان سیاوش‌وکیارش مامان سیاوش‌وکیارش ۳ سالگی
یعنی متنفر از نزدیک بودن ب خانواده شوهر هم خوار شوهرم نزدیکه هم جاریم
خواهر شوهرم ک پنج دقیقه میاد خونه پدر شوهرم ب چشم بچه‌ها خودشو نشون میده می‌ره اینا زر زر میکنن الان من داشتم خونه پدر شوهرم ظرف میشستم بچه‌هام حیاط بازی میکردن این خانمم ساعت ۳میخواد بره عقدکنون اومده خودشو ب اینا نشون داده خواسته بره اینا گفتن می‌آییم خونتون اینم قشنگ برده کوچه گذاشته جلو در برادرشوهرمینا رفته دختر اونم اینارو حیاط نمیزاشت رفتم دیدم اونجوری دیدم حرصم در اومد از دست دوتاشون گرفتم با گریه آوردم خونه درحالی دختر اون بیست‌وچهارساعته خونه منه من این دختر و انقد دوست داشتم ولی از وقتی بچه‌هام بزرگ شدن انقد اذیتشون می‌کنه ازش متنفر شدم یعنی ی چیزی خوردنی دست بچه‌هام میبینه میاد باهاشون طرح دوستی میریزه میخوره می‌ره میاد خونمون با همه وسایل اینا بازی می‌کنه اینا می‌ره خونشون یا نمیزاره یا اگه هم بزاره بهشون وسایل نمیده برگریه میندازتشون یعنی من فقط از خدا صبر ایوب می‌خوام بتونم اینجا دووم بیارم