۹ پاسخ

میدونی مریضی باعث میشه آدم دلش نازک شه وهمه چی بهش بربخوره .اونم الان فکر میکنه که محتاج شده وناراحته .به دل نگیر.صبور باش

عزیزم حق داری چون ماهمه همو درک میکنیم خصوصا تو این سن که راه میره بچه شیطون هست موابش باید باشی درد دندون میگیره تا صبم ما بیداری میکشیم تازه هنوز به وضعیت عادی بودنمون بر نگشته هم دلی که نداریم طلب کارمون هستن ولش کن کلا رابطه قطع کن بگو من میمونم ولی من خودم افسردگی بارداری دارم هزار درد که همراش به بچه تنها میرسم یه ذره انصاف داشته باشید وگرنه با پدر خودم که فرقی نمیکنه برام و دل شکستنا باز میبخشم سکوت ولی هرچی حدی داره من مسول بچه خودمم که اتفاقی برام بیوفته این بچه دور از جونش چی براش میگذره کمی فکر کنین

کاش ی کم مهربون تر باشیم
اون بنده خدا فک کرده منت سرش میزاری چون محتاج مراقبته شماهاس
اشکال نداره بخاطر شوهرت برو ولی نظافت و تمیز کاری نکن ب همه هم بگو با بچه نمیرسم غذا بپز شوهرت اومد بگو خودش نظافت کنه

پدرشوهرت خونه خودشه که مراقب میخاد؟؟مگه چشه

من باشم به شوهرم میگم من با این وضعیت نمیتونم برم روزایی که نوبتته یا خودت برو یا اگه شرایطشو نداری پرستار بگیر جا خودت بفرس.
اینو که به شوهرت بگی حساب کار میاد دستش. نه داد و بیداد داره نه قهر و جیغ.
راحت همین جمله را بگو

وااا چرا شما وایستی شوهرت خودش وایسته

اصلا نباید از اول قبول میکردی
بچه کوچیک داری
دختراش و پسراش وظیفه دارن نه عروس اونم بت بچه شیرخواره

عزیزم تو نباید وایمیستادی از اول میگفتی من بچه دارم نودپا هستش اذیتم

عزیزم تو وظیفه ای نداری با بچه وایسی اینا درک ندارن واقعا

سوال های مرتبط

مامان آراد💙 مامان آراد💙 ۱ سالگی
صبح دیگه اینقدر کلافه شده بودم زدم به سیم آخر
لیوان بچه رو پرت کردم تو دیوار
همون موقع شوهرم بیدار شد اومد در اتاق رو باز کرد داد زدم گفتم بردار ببرش
خسته شدم از این زندگی
نمی‌خوام مامان باشم
کلی جیغ زدم
و های های گریه کردم 😶
شوهرم کرک و پرش ریخته بود
بچه رو زد زیر بغل برد ساکشو جمع کرد بردش پیش مادر شوهرم
ساعت سه از سر کار برمیگشت زنگ زد گفت استراحت کردی ؟ حالا دوست داری مامان باشی ؟ 😁دارم میارمش
هنوز سرم درد داره با اینکه کلی خوابیدم
نمیدونم دلم برای خودم بسوزه یا برای این طفل معصوم
کاش من یه پدر بودم
میکردم لذتشو می‌بردم نه ماه بعد یه بچه میدادم بغلم میگفتن بچته
بعدم شبا تو یه اتاق دیگه می‌خوابیدم صدای بچه اذیتم نکنه
صبحا صبحونه می‌خوردم میرفتم سر کار ظهر میومدم ناهار می‌خوردم باز می‌خوابیدم تا عصر
عصر باز میرفتم سر کار تا شب
این وسطا هراز گاهی هم بچه رو بغل میکردم واسم بابا بابا میکرد عشق میکردم
به خدا که نمی‌خوام بهشت زیر پام باشه
کاش پدر بودم به جای مادر :(
مامان کیان و نیلا مامان کیان و نیلا ۱ سالگی
بیاید غیبت کنیم😂
من اومدم خونه مادرشوهرم،(۲ساعت فاصله داریم) ما منطقه سرد با کاپشن میایم اینا ورامین گرم ، تا میرسیم هلاک میشیم از گرما اصلا عادت نداریم ،موقع نهار رسیدیم شوهرم زنگ زد مثل اینکه گفته بوده مهمون داره نهار خلاصه تعارف نزده ما هم بیرون نهار خوردیم اومدیم پدرشوهرم سکته کرده مریضه ،به هوای اون که مریض داری میکنن هر سری میام سعی میکنم غذا درست کنم بیارم یا بیشتر از ۱وعده نمونم حالا تا رسیدیم شروع کرد غر زدن به شوهرم که هر سری میاید بیحالید و من مگه شدم نوکر و میری اونور میختدی میای اینجا اخم میکنی خلاصه یه سری حرفای بی سر و ته منم فقط نگاه کردم و شوهرم سعی کرد مدارا کنه بعد دید خیلی داره حرف میزنه حسابی بهش توپید، الانم واسه شام بوغلمون فرستاده خونه دخترش سرخ کنه درست کنه خودش نشسته منم فقط یه کلمه گفتم تو بحث های مادر پسریتون منو دخالت ندید خواهشا،حالا با این اوصاف چطوری رفتار کنم به نظرتون؟ من صفر و صدم یا باید طرفو پاره کنم یا حرف نمیزنم😂😂اما شوهرم خودش حرفای زدنی. رو گفت بهش
مامان قند و نبات مامان قند و نبات ۱۵ ماهگی
ادامه تاپیک قبلیم
بعد ک با تیع دستامو زدم پر خون شد شوهرم اومد ت خونه اولش ندید رفت اتاق گریه میکرد بعد من تو اشپز خونه دراز کشیدع بودم رو زمین دستام پر خون شوهرم دید رید ب خودش میگه زهرا زهرا اینارچیه چرا با خودت همچین میکنی چرا با من اینکارارو میکنی نشست ب گریه کردن منو از رو زمین بلند کرد برد پیش کولر واسم اب اورد ابمیوه اورد نخوردم نشست قشنگ گریه کرد دستش گرفته بود پاش گرفته بود نمیتونست تکون بده بعد بهم میگفت برو دستاتو بشور منم میگفتم بیا منو ببر من تحمل این همه توهین و این همه عذاب و ندارن میگه بچه رو چیکار کنیم دلت میاد بندازی بری شیر میخوره گفنم ب غذا اومده دیگ شیر نمیخواد در حایی ک دلم خونه دلم کبابه واسه دخترم همش گریه میکردم بعد از چند ساعت گریه گفت پاشو ببرمت رفنیم فقط برد با ماشین دور زد گفتم چرا نمیبری استگاه برد گفت واسه فردا ساعت ده بلیت هست قراره فردا برم پیش مادرم تنها اما دلم نمیخواد بچم تنها بزارم دق میکنم بدون اون اینحا هم خیلی عذاب میکشم زندگیم جهنمه تا در نشم نرم شوهرم فکری نمیکنه بخدا میدونم اینجاهم ن من در ارامشم ن بچم باید همیشه صدا جیغ و دادمونو بشنوه گریه کنه امروز کلی با صدایه من گریه کرد بمیرم برات مادر ک انقدر بدشانس و بدبختی مثل مادرت خیری ندیدی
پوشک پوشک
پوشک
پوسم