مامانااا بیایین به من خسته و بی اعصاب مشاوره بدین
خانواده همسرم خیلی دخترمو دوست دارن چون تنها نوه‌شونه
ولی مراقبش نیستن مثلا از روزی که دخترم به دنیا اومده هربار میریم خونشون پدرشوهرم قلیون میاره بکشن یا مادرشوهرم میره تو سرویس بهداشتی و سینک وایتکس میریزه خب وایتکس ریه ی بچه دوماهه رو نابود میکنه،یا وقتی دخترم ۲۰ روزش بود میداد پسر همسایشون که ۶ سالشه بچمو بغل کنه😐آخرم پسره حواسش نبود انگشتش رفت تو چشم دخترم😤 یبارم خاله ی همسرم وقتی بچه ۲ ماهه بود برای ابراز محبت یه جوری بچه رو فشار داد که بچه به گریه افتاد هیچکس هم بهش نگفت نوه‌مو اذیت نکن خلاصه که انگار تا حالا بچه کوچیک ندیدن و اصلا مراقبت بلد نیستن هربار میریم خونشون من باید ۶ دنگ حواسم باشه که اتفاقی برای بچه نیفته
بعد ما آخر هفته ی پیش رفتیم خونه ی شهرستانشون دخترم شب تا صبح همش بیدار میشد و بی قرار بود چون جاش عوض شده بود من کلا دوساعت تونستم بخوابم و کل روز عصبی بودم بعدازظهر دخترمو بردم اتاق بخوابونمش ولی انقدر مادرشوهرم اینا سر و صدا میکردن دخترم میخوابید هی میپرید اصلا رعایت نمیکردن و بلند میخندیدن من ۳ بار خوابوندمش و با صداشون از خواب پرید آخر شوهرمو صدا کردم گفتم درو ببند اومد دید من کلافه و خستم گفت بده من بخوابونمش من خیلی عصبانی بودم گفتم نمیخواد بخوابونی بقیه نمیفهمن رعایت کنن آروم حرف بزنن تو که باباشی میدونی چرا رعایت نمیکنی که همشون ناراحت شدن از اینکه من گفتم نمیفهمن و همه بامن جبهه گرفتن خواهرشوهرم که دم رفتن هرچی میتونست بهم گفت،به نظرتون رفتار من خیلی بد بوده؟هیچوقت حتی اخم بهشون نکرده بودم با یکبار عصبانیت من خیلی رفتار بدی کردن

۱۱ پاسخ

کار خیلی خوبی کردی از این ادمای نفهم زیاد هست

دوست داشتنشون که واقعی نیست مشخصه اما شما هم زیاده روی کردی به نظرم نهایتا درو باز میکردی بهشون میگفتی میشه ارومتر صحبت کنین بچه دو ساعت بخوابه ؟ منم حالم بده از بی خوابی میخوام یکم استراحت کنم اگر باز رعایت نمیکردن حق با شما بود

اصلا کار اشتباهی نکردی باهاشون کم رفت و آمد کن تا بفهمن مقصر بودن

من این مدل دوست داشتنارو‌باور ندارم
اینا دوستاشتناشون الکیه اگر واقعااااا بچه رو از ته دل دوست داشته باشن فکر همه چی اون بچه هستن دلسوز عین پدر و مادر ناسلامتی پدر بزرگ مادربزرگن...

سعی کن کم بری بیای.الان من هرجا میرم وقت خواب بچم ک میشه فوری برمیگردم خونم.هرجا هم برم کلا یه ساعت یا فوقش دوساعت بشینم

نفهمن دیگ .اوایل میخاستن ب بچم غذا یا آب بدن از دهنی خودشون ک میخاستن بدن انقد اعصابم خورد می‌شد .نمیزاشتم این کارو کنن هی باید بحث میکردم باهاشون.وای تا حواسم نبود میفهمیدم از عمد این کارو میکنن

برعکس خانواده خودم این مدلی هستن
خونه مادر شوهرم دخترم خیلی راحته وقتی می‌خوابه رعایت میکنن
ولی خانواده خودم زیاد بلند حرف میزنن و سرصدا می‌کنن پسر ۶ ساله ابجیم که سرویسم کرده از بس می‌چسبه به دخترم
ترجیح میدم نرم خونشون تا آرامش داشته باشم وقتی میرم اعصابم داغون میشه

عزیزم حداقل تا دوسالگی بچت رفت وامد مهمانی های شبانه رو کمتر کن بخاطر ارامش بچه که در برابرش مسئولی

نه عزیزم کار خوبی کردی مگه ادم چقدر توان داره نفهمی بقیه رو ببینه من جات باشم ماهی ی بار میرم

کارت بد نبود ولی میتونستی محترمانه بگی آروم تر صحبت کنید تو خانواده شوهرسعی کن سیاست هم داشته باشی دلخور شدی ازشون کارت اشتباهشونه همون لحظه محترمانه بگو

وای امان از این دوست داشتن مزخرف خانواده شوهر منم بساطم همین بود پدر شوهرم لپ بچه رو میکشید تو دهنش موقع ماچ کردن دست غذایشو میذاشت دهنش یچم کلا دو سه ماهش بود مادرش از مچ دست میگرفت بلندش میکرد ببین حرررررص میخوردما خداروشکر رفتو امدمون کم شد یعنی شوهرم به مشکل مالی خورد من طلا فروختم گفتم حالا ک بابات کمکمت نکرد من دیگه نمیرم بیام

سوال های مرتبط

مامان لِنیا مامان لِنیا ۱ سالگی
من تو شهری ک زندگی می‌کنم پدر مادرم نیستن و قبل از بچه دار شدنم بچه خواهرشوهرم همش خونمون بود خواهرشوهرم هرجا و هرکاری داشت همش بچه نگهدار بودم بچه هاش که بزرگ شدن من باردار شدم و یه بار رفتم بیمارستان بچم چهارماهش بود تو خیابون تو ماشین جلو در بیمارستان با قطره چکان از شیری که براش دوشیده بودم شوهرم و داداشم بهش میدادن تو بارداریم خونمون رو رنگ کردیم ده روز مونده بود ب زایمانم زنگ نزد بگه کمک نمیخوایی مامانت نیست پیشت
دوسال قبل بچه دار شدنم به خنده بهش گفتم شوهرم گفته فوق لیسانس رو بذار بعد بچه دار شدن بخون گفتم سخته گفته خواهرم هفته ای یه روز نگهش میداره بهش ک گفتم حالا من اصلا باردار نبود برگشت گفت اخه بچه من بگه تورو میزنه🙁🙁🙁🙁🙁
دوروزه سرماخوردگی دارم امشب عروسی دارم آماده نشدم هنوز اما بااین وجود به سرم نمیکشه زنگ بزنم بگم دخترش بیاد وایسه پیش دخترم تا هم کارامو کنم هم آماده بشم
به لنیا سوپ دادم نخورد دلم نیومد با شیر بخوابه وایسادم براش غذا درست کردن
خواستم اینو بگم آدما بهشون خوبی میکنی فک میکنن خیلی ارزش دارن اما بحث ارزش نیس بحث اینه که چطوری بزرگ شدی که بفهمی و درک کنی که کسی که کنارته تو سختی توام کنار اون باشی هیچکس بر گردن کسی دِین نداره که خوبی کنه خوبی کردن از ذات و دل آدمهاس😍
کاش آدم های نمک نشناس دور و برمون نباشن👍
مامان آیسن🎀🍭 مامان آیسن🎀🍭 ۱ سالگی
میخوام تجربمو از آزمایش آیسن کوچولو بگم
امروز صبح ساعت ۷ به زور بیدارش کردم تا برسیم ازمایشگاه بهش ۹۰ تا شیر دادم چون داخل خواب نخورده بود گفتم ضعف نکنه رسیدیم اونجا نوبت گرفتیم منتظر موندیم خیلی خانوم و آروم با مامانش منتظر موند تا نوبتمون بشه البته دو نفر بیشتر جلومون نبود رفتیم ازمایش بگیریم دست راستشو با کش بست دست کشید ببینه رگ هست یا ن که پیدا نکرد گفتم بیا دست چپش رو ببین دست چپ رو همون لحظه پیدا کرد من کلی استرس داشتم گفتم یبار خون میگیرین یا چندبار گفت اگه خراب نکنه همون یبار گفت محکم دستشو بگیر که تکون نخوره من صلوات میفرستادم میگفتم وای آیسن نگاه نکن خودمم چشمامو بسته بودم😂 خانمه میگفت بابا تو که حالت بدتره ببین بچه چیزی نمیگه تو اینجوری میکنی خلاصه سوزن که رفت داخل دستش میخواست گریه کنه گفتم نه مامان خاله باهات بازی میکنه ببین میخوایم بازی کنیم گقتم به خاله نگاه کن چیکار میکنه خودش نگاه کرد حتی گریه هم دیگه نکرد آروم موند ولی من دستشو گرفته بودم خیلی سریع ازش خون گرفتن اصلا گریه نکرد خیلی راحت بود بنظر من انجام بدین من میترسیدم ولی خب خودمم به دکتر گفتم بنویسه خیلی خوشحال شدم که دخترم گریه نکرد هیچی نگفت فقط نگاه کرد شاید باورتون نشه خودم باورم نمیشه دخترم همچین رفتاری داشت اون با کوچیکترین کار گریه میکنه واکسن یک سالگی داخل بهداشت خانمه گفت صورتشو بگیر نگاه نکنه دخترم ترسید گریه کرد ولی الان که نگاه کرد گریه نکرد خب خداروشکر اینم به خیر گذشت

تاریخ ۱۴۰۴.۰۶.۱۳
ساعت ۱۰:۰۰
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۱ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟