۱۳ پاسخ

عزیز دلم اطرافیانت مریضن شما سالمی
الکی دارو نخور
دخترتو بردار ببر بیرون پارک یا تو خونه بازی کن خسته بشه
در طول چرت روزش هم یکبارشو بخاب خودت
تا خستگی شب اذیتت نکنه
همسرت هم قشنگ بشین باهاش حرف بزن بگو خسته ای اگر متوجه نشد شب بیدار شدی نزار بخابه بیدارش کن حالش جا بیاد

چه وضعشه همسرت باید بره روان‌پزشکی یه ذره درک و شعور ندارع این چه رفتاریه آخه بیشعور و بگو بر چی زن گرفتی بر چی بچه آوردی تو که اینقدر خری

عزیزم تو مریض نیستی شوهرت مریضه الکی به قول دوستان دارو نخور بچرم زود تر از اون ساعتی که بیدار میشه بیدارش کن ظهرا یکم بخوابون زود بیدار کن تا شب زود بخوابه شوهران بعد عادت نکن یعنی چی برو خونه مادرت من استراحت کنم اگه زیاد حرف زد بهش بگو گوشش پنبه بزاره چه خوش خیال

در اصل اطرافیانت باید دارو بخورن عزیزم خب من‌ درکت میکنم مامانم زیاد از بچه داری خوشش نمیاد و واقعا خیلی کمکم نمیکنه‌چون شاغلم هست نهایت بتونه هفته ای دو سه ساعت بدون خودم‌نگهش داره مگر مواقع اضطراری ک‌مثلا انفولانزا گرفتم پنج روز اونجا بود،در کل خودم از اول کارامو میکردم اما خب شوهرم تو بچه داری کمک میکنه ولی در اصل بار اصلی رو دوش خودمه دیگه،و واقعا سخته

چون شوهرت میگه که نرو خونه مامانت
اونجا خونه توهم هست نمیشه که فقط شوهرت درآرامش و آسایش استراحت کنه
من خودمم شاید هفته یبار اونم برای ناهار میزم خونه مادرم با اینکه دوتا کوچه فااصله اس نمیرم چند روز چند روز بمونم
اگه شوهرت مشکل داره خودش بره خونه مادرش استراحت کنه

من همسرم خیلی خر و پوف میکنه راستش
اولا انقدر اذیت میشدم چون دخترم رو میخوابوندم با یه صدای همسرم از خواب می‌پرید همسرم همش میگفت بزار من برم تو هال بخوابم ولی من نمیذاشتم الان دخترم به صداش عادت کرده و می‌خوابه همسرمم به صدای گریه اش عادت کرده بیدار نمیشه
اولا خیلی سخت بود ولی دوست نداشتم بدون همسرم بخوابم چون اینهمه سال کنار هم بودیم ..
شما هم باید پا فشاری میکردی و نمیذاشتی جا جدا کنه
از خود صبح تا شب که نیستن شبم هیچ کاری نکنن؟ یه صدای گریه هم تحمل نکنن؟
شما بمون خونه خودت هرچقدرم اذیت بشی نمی ارزه به شنیدن این حرفا ..
اعصابت رو با قرص نه باید با معنویت و ارتباط بیشتر با خدا آروم کنی ..
میفهمم شرایطت سخته
ولی رفتار همسرت رو خودت میتونی درست کنی نه با دعوا
فقط با یه سری موقعیت هایی که فکر کنه دست تو نیست

بمون خونه خودت هر کی ناراحته بره
شوهرت خودش جاش بده بره خونه باباش
برا مادرتم متاسفم مامان منم همینه البته چون سنش بالاست
مامان من با همسرم شب اول تولد بچم گرفتن تا صبح خوابیدن من موندم با درد زایمان و بچم که نمیتونستم شیرشم بدم
خدا کمک کرد بچم جیزیش نشد

واییی بهش بگو من که اینو از خونه بابام نیاوزدم وظیفه ی تو کمکم کنی

نیاز به دارو نداری الکی خودتو گرفتار نکن
اصلا خونه مادرت نرو بمون خونه ت
با شوهرت حرف بزن حالا هرطور قلق اونه
ماهم چندماه اون اوایل جای خوابمون جدا بود و رو رابطه مون خیلی تاثیر بدی داشت شوهر منم کوتاه نمیومد ولی خیلی جون کندم تا فهمید

شوهر من دختر بزرگم رو هم نمیزاره اتاق خودش بخوابه چهارتای تو یه اتاق میخوابیم😁

من شوهرم نظامیه به اندازه کافی هم نمیخوابه
ولی شب با اینکه صبح ساعت ۶باید بیدار بشه
دخترم نخوابه ساعت ۳ اینا میاد میگه بده من نگه دارم بخواب
هممون جمع میشیم اتاق میخوابیم
جا جدا کردن نداریم

کار شوهرت چیه

برا وضعیت خواب دخترت دکتر رفتی عزیزم؟

سوال های مرتبط

مامان دلی ❤️ مامان دلی ❤️ ۱ سالگی
از صبح که از خواب بیدار میشم تنها کاری که فرصت میکنم برای خودم انجام بدم اینه که قرص تیروییدم رو‌بخورم بعدش بلافاصله باید بایستم پای گاز شروع کنم به پختن ناهار و آماده کردن صبحانه برای پسرم و دخترم و بعدش رسیدگی به درسا و امتحانای پسرم و تا آماده کردن ناهار و کشیدن غذا و رسیدن به دخترم و …ساعت سه میشه بعضا حتی فرصت نمی کنم صبحانه بخورم و روز به روز دارم لاغر تر میشم شوهرم ساعت چهار از سر کار میاد کار خاصی نمیکنه فقط برای خودش چای دم میکنه چون من اونموقع دارم دخترمو میخوابونم دخترم فقط با سینه و‌شیر خوردن میخوابه تو سکوت مطلق …و پنج شنبه ها هم قبل اینکه بریم خونه نه نه ش از بس خوشحاله یه جارو به خونه میزنه همین
من از شب تا خود صبح به دخترم شیر میدم اصلا حاضر نیست کمک کنه از شیر شب بگیرمش التماسش میکنم میگم یه شب ببر تو بخوابون میره تو‌گوشیش و تا ساعتها آخر شب اینستاگردی میکنه بعدم میاد میخوابه
تو طول روز هم هر بیست دیقه یه بار به بهونه سیگار کشیدن از خونه میزنه بیرون چون نمیخواد جلو پسرم سیگار بکشه

وقتی بهش میگم پاشو ظرفا رو کمک من بشور بچه تب داره من دیشب تا صبح نخوابیدم میگه تو چرا تا چشمت به من میافته میخوای ازم کار بکشی و…

من‌به این نفهم چطوری بفهمونم که آدم باشه حالم ازش بهم میخوره
مامان نیکیار مامان نیکیار ۱ سالگی
یه مامانی تو گهواره نوشته بود مسیر فرزند پروری ما خیلی وابسته به عواملی زیاده
مثلا:همراه بودن همسر، خانواده،حامی داشتن،شرایط مالی،کمک دوست و آشنا

من خودم گهگداری حامی داشتم
مثلا مامانم یا همسرم

الان چند روزه که هر دوشون یکم سرشون شلوغه و من تنها بودم
امروز هم خونه رو به شدت تمیز کردم و هم با پسرم بازی میکردم

اونم غررر میزد
نق میزد
کارایی انجام میداد که خطرناک بود و من گهگداری با صدای بلند میگفتم که اونکارو انجام نده(که از صبح تا همین الانش عذاب وجدان داره منو خفه میکنه)

امروز فهمیدم من نباید بگم بچه ام غر غروعه
بچم نق نقو عه فهمیدم از روزی که کمک ندارم منم که خواسته های اونو براورده نمیکنم
منم که خونه جارو میکشم اون غر میزنه چون نمیخواد تنها باشه
کارایی میکنه که توجه منو جلب کنه ولی من عصابم خورد میشه با صدای بلند بهش میگم که نکن…

امروز فهمیدم برای من به شخصه خونه تمیز با یه بچه با روان سالم جواب نمیده باید بین این دوتا یکیو انتخاب کنم

و من پسرمو انتخاب میکنم👶🏻😍