مامانا مادرشوهرم همش سعی داره بچمو ازم دور کنه و وابسته خودش کنه من میگیرم بغلم میاد با زور بچمو میگیره محکم میکشه بیرون دخترم گریه میکنه منو میخواد خودشو میندازه بغلم محکم میگرتش که نیاد بغلم پامیشه هواسشو پرت میکنه که منو یادش بره 😭همش تا میبینه بغلمه با لحت تند میگه بیار بزارش زمین بیار بده به من البته بگم من شهرم اون روستا تمام سعمو میکنم کم برم ولی نمیشه خودش پا میشه میاد اون رفتارا رو میکنه تو دوران نامزدی و قبل بچه منو اهمیت نمیداد بهم رو نمیداد همه جا با عروس بزرگش میرفت چرااا چون اون بچه داست من نداشتم
حالا هی مقلا میاد خونمون دلیلش هم فقط بچمه میگه اون یکی نوه ام وابستمه اینم باید وابسته من باشه همش میگه اون یکی نوه ام مامانشو نمیفهمید این چرا تو رو دوس داره
من با زجررر به دستش اوردم با درد سنگ صفرای شدید تو دوران بارداری هفت ماه استفراغ
فشار پایین بی حالی تنگی نفس جفت پایین از هفت ماهگی با دهانه یه سانت نگهش داشتم به لطف مادرم حتی یه سر هم بهم نزد حالا چراااا اومده با روح و روانم بازی میکنه چرا میخواد دخترمو ازم دور کنه چرا نمیزاره دخترم بیاد بغلم
همش میگه مریضش نکنی غذا میدی شیر میدی 😭😭😭😭خسته شدم به خدا نمیتونم هی غر بزنم به شوهرم بنده خدا هی میگه مامان بسته بسته بسته
بعدا هم میگن عروس بد هس 😭افسردم کرده مریضم کرده

۱۵ پاسخ

یا خدا چجوری انقد رو میدید ب مادر شوهراتون؟؟؟
من مادرشوهرم جرعت نمیکنه بدون اجازه من حتی بوسش کنه بچمو چ برسه به این کارا
وا چ چیزای ادم میشنوه بخدا انقد رو نده بهش چرا باید همچین اجازه ایی بهش بدی بچه ی توعه تو زاییدیش تو دردش کشیدی
زنیکه رو بشورش بندازش رو بند

متاسفانه مادر شوهر منم اینجوری بود البته ما تو یه خونه بودیم و دو تا بچه شیر به شیر دارم سر بچه دومم بعد ۷ سال ازشون جدا شدم اومدم روستا حالا بچه دومم زیاد پیششون نمیره اما پسرم بهش وابستس

عزیزم اصلا بچتو بهش نده اون بچه مال تو کسی حق نداره ازت بگیره این تویی ک باید تعیین تکلیف کنی بچه با کی بره با کی نره.زیاد بهش رو نده بزار بفهمه ک دوس نداری بیاد خونت حرفم زد بهش بگو دایه مهربان تر از مادر نباش

حالا ما توی یه ساختمونیم،مادرشوهرم توی این ۸ ماه ۸ بارم بغلش نکرده😄

مریضه والا . ول کن بابا رو نده اصلا بچه رو نده بذار بهش بر بخوره

اون بچه الان بیشتر از هر کسی به تو نیاز داره جواب مادر شورهرتو بده بزار بگه عروس بده اصلا واست مهم نباشه که چی میگن مگه مهم تر از بچته

اون روز مادرشوهرم اومد خونمون شب موند گف مهرسا باید با من بخابه
منم از قبل به دخترم گفته بودم بچه ها حتما باید پیش مامان و باباشون بخابن
دخترمم نرف پیشش
صب پاشد غر میزد ک چرا پیشن نخابیدی مهرساهم رید بهش گف مامانم گفته پیش هیشکی نخاب😂😂😂ایییی سوختا

خصلت بد اکثر مادرشوهرای میانه ای
نمیدونم خودشونو چی میبینن
اخه شما چیین ک انقد خودپسندین مادرشوهر منم از این رفتارای چندش داره
صد بار گفتم دایه مهربانتر از مادر نباش
همشم اداعه

چیزی نمیگی؟؟؟؟ دعوا کن داد بزن سرش عصبی شو برین دهنش

وای خدا هرچی مادر شوهر خفه کن مال منم چون نوه اولش از پسر بزرگش هی میگه سارینا من بزرگ کردم جوری بود اون بچه تا کلاس اول خونه خودشون نمی‌رفت یا پیش مامانش حالا هی میخاد اینو وابسته کن منم شوهرمو تهدید کردم گفتم اینجوری باش منم میبرم پیش مامانم ترسید حتی نمیزارم پیش وقتی میگرتش بغل سریع به بهانی میگیرمش یا میگم شاهان مامان بدو بیا

مجبور نیستی یچه رو بدی بغلش
رودروایسی نداری ک دختر
بگو من زاییدمش یا تو ک وابسته تو بشه
ی بار دماغ بسوزونی روش کم میشه

همه سختیش برای مامانه چرا باید وابسته ی مادرشوهرت بشه قاطع برخورد کن بذار بهش بربخوره و ناراحت بشه

متاسفانه مادر شوهر منم اینجوری بود البته ما تو یه خونه بودیم و دو تا بچه شیر به شیر دارم سر بچه دومم بعد ۷ سال ازشون جدا شدم اومدم روستا حالا بچه دومم زیاد پیششون نمیره اما پسرم بهش وابستس

متاسفانه مادر شوهر منم اینجوری بود البته ما تو یه خونه بودیم و دو تا بچه شیر به شیر دارم سر بچه دومم بعد ۷ سال ازشون جدا شدم اومدم روستا حالا بچه دومم زیاد پیششون نمیره اما پسرم بهش وابستس

متاسفانه مادر شوهر منم اینجوری بود البته ما تو یه خونه بودیم و دو تا بچه شیر به شیر دارم سر بچه دومم بعد ۷ سال ازشون جدا شدم اومدم روستا حالا بچه دومم زیاد پیششون نمیره اما پسرم بهش وابستس

سوال های مرتبط

مامان دلین مامان دلین ۱ سالگی
چند روزه متوجه شدیم عروس خالم پسرش ۲ ساله نشده ۴ ماهه بارداره
البته جسه و هیکل درشت داره از منم یه ۳ یا ۴ سالی کوچیکتره از وقتی همه فهمیدن مامانمو شوهرم میگن دختر توام بزرکتر شد یکی دیگه بیار تفاوت سنیشون کمتر باشه هردوتاشونو باهم بزرگ کن قبل به دنیااومدن دلین دلم میخواس ۴ تا بچه داشته باشم ولی اینقدر ک دلین اذیتم کرده هرکی بم میگه میگم همین یکی بسه شوهرم هر گلی میخواد بزنه به سره همین یکی بزنه هرچی داره و‌نداره برا دلین باشه دلم بچه دیگه میخواد چون بچم تنهاس وقتی از صب تا شب با منه باباش ک میاد خونه یه عالم‌ذوق میکنه بااینکه همش من باهاش بازی میکنم شعر میخونم یا مامان بابام میان خونمون کلی ذوق میکنه دست میزنه دلبری میکنه براشون ولی فکرشو ک میکنم دلم میخواد بشینم گریه کنم این مدت هم یکسره خونه مامانم بودم چون تنهایی نمیتونسم از پس دلین بربیام غیر از اون صدای جیغ دلینا میاد عصبی میشم باهمه بد حرف میزنم حتی از وقتی دلین به دنیااومده فاصله رابطه نزدیکی کردنم و حسیم به شوهرم خیلی بد شده حسی به شوهرم دیگه ندارم و حتی ازش بدم اومده بااینکه خیلی کمک حالم بوده تو این مدت خونه تکونی کرده برام هرکاری ک خوشحالم کرده انجام داده با اون خستگیش هرکار گفتم انجام داده از خودش و شکمش میزنه بخاطر من خیلی کارا کرده برا ارامشم ولی دست خودم نیس خیلی وقتا باهاش بد رفتاری کردم دلم براش میسوزه اما چیکا کنم هر دفه میاد سمتم خودمو با یه چی دیگه سرگرم میکنم یا میاد بغلم میکنه حس بد دارم بش جوری ک دلم میخواد خودمو از بغلش بکشم تا میبینه دلین خوابه میگه بیا بغلم من هی میگم خستم و واقعا هم خستم حوصله ندارم دلم میخواد تنها باشم بدون دلینو شوهرم
دلم میخواد برم تور برم سفر با دوستام