۷ پاسخ

من همش سرپام و خونع زندگیمم مثل دسته گله همیشع . یکم گریه میکنه هی میام سراغش یا اسباب بازی ک سرگرمش کنه میدم باز گریه میکنع ولی چیکار کنم نمیشه بشینم صبح تا شب پیشش

من هرچیزی بردارم همون موقع میزارم سرجاش یا تا یه قاشق کثیف میشه همون لحظه میشورم خلاصه تماااام تلاشمو میکنم برای خودم کار نتراشم و خونه رو بهم نریزم
غذا هم همون اول ک از خواب بیدارمیشع یذرههه آرومه بدوبدو درست میکنم بعدشم ک شروع میکنه بغلش میکنم تو بغل بقیه‌شو درست میکنم
چیکارکنیم دیگع چاره چیه فعلا باید تحمل کنیم

هیچی همه جا با خودم هست اشپزی هم میکنم یا بغلمه یا پایین پام تو کریر نشسته تند تند غذامو مبزارم تمیز کاریم سعی میکنم تا یه چیزی بود همون لحظه جمع کنم کارها رو هم نمونه
دستمال کشی و جارو برقی هم میزارم هفته ای یبار یکساعت میدمش به شوهرم تند تند کارامو میکنم

من میزارم کارتون میبینه حواسش پرت میشه

پسر منم همین شکلیه ،منم تو غربتم و دست تنها،به معنای واقعی افسرده و پرخاشگر شدم ،چون به هیچ کاری نمیرسم ،شبا که خوابش سنگین میشه تازه با اون تن خسته باید بلند شم ناهار فردا بزارم و کارهای عقب مونده رو انجام بدم ،نمیدونم تاکی وضعیتم اینه ،میخوام پرستار هم بگیرم بقیه میگن پس ما چیکار میکردیم ،خودت بشین مادری کن برا بچت پرستار چیه و و ... حتی وقت نمیکنم به خودم برسم کارهای شخصی روزمره مو انجام بدم یا یه دوش درست حسابی بگیرم

من آغوشی داره میزارمش تو اغوشی

یجایی بزارش که ببینتت. من میبرمش کف آشپزخونه بازی میکنه باهاش حرف میزنم به کارامم میرسم

سوال های مرتبط