یه چیزی میگم خودتون بگین منننن چیکار کنممممم
دختر خواهر شوهرم خیلییییی رو اعصابمه خیییییلی😑😑😑😐
2 سال و چندماه هست
همش دخترمو میزنه😐مخصوصا اگه ببینه دخترم رفته پیش مادربزرگش(مادرشوهرم) همش میزنتش ماهم هرچی میگیم نزن و اینا و دعواش میکنیم مثل بیخشیدا خره حالیش نمیشه
منم امشب خیلی رو مخم بود تا دخترمو زد منم زدم رو دستش گفتم نه نزن❗بزنی دعوات میکنم
دیدم یواشکی میزنه منم بچمو برداشتم رفتم خونه خودمون طبقه بالا
بعد مامانش از بیرون اومد زنگ زد که بیا و اینا منم رفتم پایین دیگه کلا بچم دست خواهرشوهرم بود
بعد میبینم اومده به زور با دندون داره مروارید های کلاه بچه رو درمیاره منم دعواش کردم ازش گرفتم دوتا رو درآورده بود (منم میترسیدم بندازه رو زمین بچه بخوره چون میخزه هرچی ببینه بر میداره)
باز آوردم تو روروئک بچه رو میزارم که ولکنش بشه میبینم بدتر شده جوراب هاشو در میاره (بچه هم پاهاش میسوزه وقتی با روروئک بره یا بخزه😐)
یا اومده دور از چشم من بشینه تو روروئک❗❗
بهش هم گفتم نشینی توش گفت باشه مال نینیه😑قشنگگگ هم میفهمه چی میگم ها قشنگ متوجه میشه ولی نمیدونم چه مرضیه که اینجوری میکنه

تصویر
۲۹ پاسخ

میدونستی بچه دوساله نکن بکن حالیش نمیشه؟اینو باید مادرش کنترل کنه.بنظرم ب مادرش بگو ک اینجور چیزا اذیتت میکنه اون کنترل کنه

باید مادرش نزارع ن تو

بچه س دیگه لج داره
توام بدتر داری تحریکش میکنی جلوش و بگیر فقط
مراقب بچه ت باش نزار اذیت کنه
اونم اقتضای سنشه
دختر خواهر شوهر منم کوچیکه اذیت میکنه من فقط میتونم از بچه ی خودم مراقبت کنم اونو فقط قانع میکنم که نی نیه گناه داره بزار خودش بازی کنه
دعوا کنی بدتر میشه

خخخ منم وقتی دخترم کوچیک بود پسر جاریم ۲ساله بود انقد عصبیم میکرد که ازش متنفر شده بودم مثلا میگفتم سرو صدا نکن نفس خوابه این جیغ میزد که بیدارش کنه 😐😂😂

میگم که شما از بچه دو ساله خیلیییییی توقعت بالاست
اونم بچس
مثل بچه ی خود شما
من اگه کسی با بچه دو سالم رفتارای شما رو داشته باشه ببخشیدا ولی در لحظه پارش میکنم
بچتو بغل کن اون بچه رو هم انقد انتریک نکنین
یعنی چی میدیم اشغالی ببره
هر حرفی خاستی بزنی کاری خاستی بکنی ببین اگه ینفر با بچه خودت همینکارو بکنه خوبه یا نه

حسادت میکنه طوری نیس ازش دوری کن باهاش حرف بزن دوس شو باهاش ازش تعریف کن که حسادت نکنه مواظب بچم باش

دختر خواهر شوهر من رفته چهار سال اونم خیلییی تو مخه اصلا خوشم نمیاد ازش

اخ مشکل منو داری ..دختر خواهر شوهر منم ۲ سالشه یبار با بطری زده تو سر پسرم .لپاشو میکشه خیلیم یهویی عمل میکنه با وجود اینکه من دائما بچم بغلمه ولی خیلی خوب رفتار میکنه یهویی میرنه بیشعور ..
دلم میخاد کلشو بکنم ..خیلی هم زرنگه از همه چیز سر در میاره ولی هر چی بهش میگیم نمیفهمه

دوسال که سنی نیست عزیزم نمیفهمن واقعا

چقد رو مخهههه این بچه😂

رفتارش کاملا طبیعیه چون به بچه تو حسادت داره ک جایگاهشو گرفته و نمیشه بهش ایراد گرفت، هر چند واقعا رو مخه🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

عزیزم اون بچه هنوز نمی‌فهمه نگو خره ، بچس هنوز ۲ سالشه کامل متوجه نمیشه
هر چی بگی نکن نرو بشین نزن بدتر می‌کنه لجبازن بچها
منم دختر داییم ۱ سال و نیمشه هر موقع میرم خونه مادربزرگم میاد اونجا بچه منو یا تو سرش میزنه یا ناخون می‌کشه یا وسایلشو میگیره یا نیشگونش میگیره خیلی هم ناراحت میشم اما مادرش باید بفهمه
اون بچه خر نیست مادرش خره و نفهمه ک باید بچشو بگیره بغل خودش بنشونه
زندایی منم یا در حال قلیون کشیدنه یا سرش تو گوشیه یا بچه هارو تو اتاق جا می‌کنه ک بچش کسیو نزنه بهشم میگی می‌خنده میگ خب چیکار کنم 😑
منم پسرمو نمیزارم یه ثانیه رو زمین باشه همش بغلمونه نزدیک میشه میگیریمش
منم اینقدر عصبی شدم اونروز زدم پشت دستش چون محکم زد وسط سر پسرم به همشونم گفتم از این ببعد بچهاتونو بگیرین بفکر باشین وگرنه بزنن بچمو میزنم بچتونو ناراحت نشین 😒😒😒

بچه است دیگه عزیزم چیزی نمیفهمه که اصن تو این سن لجبازی میکنن بدتر میکنن هرچی بگی بهشون...منم دقیقا شرایطم مثل توعه پسر جاریم دو سال و نیمشه با این تفاوت که اون مامان و باباش هم چیزی بهش نمیگن و من از پدر و مادرش حرصم میگیره نه خودش چون خودش متوجه نیست...سعی کن کمتر بری وقتی اونم هست

به نظرم هر چی بگی نکن بدتر میکنه لج بازن تو این سن

عه بچه ی دوساله منطق حالیش نیست
احتمالا بخاطر توجه بقیه احساس حسادت داره باهاش(اینکه میگی نمیزاره بغل مادربزرگ بره یا احتمالا همه قربون صدقه ی بچه ی شما میرن)
از بچه ی دوساله که به دل نمیگیرن.اون خودشم نمیدونه داره چیکار میکنه
مامانش باید حواسش باشه و اینکه وقتی بچه ی شما هست باید به اون هم توجه کنن

ما هم يكي داريم ولي اون ٥ سالشه
خيلي سر دخترمو فشار ميده اينقد عصبي ميشم😤😤

كلا بدم مياد بچه ها بچسبن به انيل

بچه تو این سن متوجه نمیشه کارش اشتباهه و شما هم داری بهش میگی نکنه. احتمالا مقداری هم حس حسادت داره، یعنی توجهات از سمتش کمی کمتر شده و بین اون و بچه‌ی شما تقسیم شده. تنها راه‌حلش اینه که مادرش کنترل کنه و مراقب باشه، شما با ایشون صحبت کن و طی کن؛ از طرفی چشمت هم به دخترت باشه که چیزی‌ش نشه ان‌شاءالله

پسر خواهر شوهر منم سه سالشه خیلی رو مخه😂

چاره ای جز تحمل نیست چون اون بچه طفل معصوم حالیش نمیشه که

دقیقا همه دوساله ها همینقدر گوش نکنن
باید مامانش بهش توجه زیادی داشته باشه اون الان بشدت حسودی می‌کنه ی کوچولوی شما

اینا چرا مامانشوون هیچی نمیگه بهشون؟
😐منم درگیرم فکر کن دوتا خواهرشوهرام

یه بار ببر تو اتاق یه چک بخوابون زیر گوشش حالیش بشه😐😂

عزیزم بچه ۲ ساله نمیفهمه تو فقط مواظب بچت باش حسودی میکنه ب نینی خوشگلت هر چقدرم دعوا کنی نمیفهمه عزیزم ک جز ناراحتی چیزی نداره

تو این سن حسادت دارن ب شدت و لجبازن مامانش باید باش حرف بزنه

من عصبی شدم خوندم خدا بدادت برسه
من به شخصه سعی میکنم‌جایی که بچه اینجوری هست بچمو زیاد نبرم البته شما بالای مادرشوهرتی شاید نتونی ولی مثلا جاری منم دختر ۳ساله داره اون همش میخواد بچمو بغل کنه اخرین بار به مادرشوهرم‌گفتم یا بچشو کنترل کنه یا دیگه جایی که اون هست نمیام الان ۳ماهه ندیدمش چون نمیرم وقتی با بچش میاد
حتی مادرشوهرمم بهش گفت باید خودت دخترتو کنترل کنی ولی اهمیت نداد

🤕🤕 پسر خواهر شوهر منم رو مخه🤣 ولی اون کلاس دومه و زبان نفهم😐

منم همین مشکل رو دارم
بقیه خانواده و مامان جونش هم انگار نمی‌فهمن😐
یه بار پسرم سر اسباب بازیش که از دستش گرفت گریه کرد بعد که اومد خونمون دیدم کل اتاقش رو ریخته زمین
اون روز چیزی نگفتم ولی بعد از اون هر موقع اومدن در رو قفل کردم رفت و آمدم رو هم کمتر کردم

واییی امان از این بچه هاا😂

وای چقدر روی مخه یا خدا این اینجوری تربیتش شده فکر نکنم کاری بتونی بکنی چقدر خدایی آدم حرص میخوره

سوال های مرتبط

مامان لارا مامان لارا ۹ ماهگی
میگم چرا مادرشوهر من همش فکر میکنه من بچه داری بلد نیستم...
خیلی حس بدی میگیرم تا چند روز روانم بهم میریزه راجع به جرفای بقیه اینجوری نیستم ولی مادرشوهرم یکجوری حرف میزنه انگار با حرفاش عذاب میکشی....نمیدونم چکار کنم انقدر روانم بهم نریزه از حرفاش...شیر میدم بچه رو میگه همینقدر سیر نمیشه که من بچمو اینجوری شیر میخوردن غذاشو میزارم جلوش سریع میاد قاشق دهن بچه بزارید بچه آب شد هیچی تو دهنش نمیره یا میگه همش همینقدر میخوره تلویزیون روشن کنید آهنگ بزارید پویا بزنید که بیشتر بخوره درصورتی که هرچی بخواد میخوره از اول ۶ هم همین بود غذا جلوش بوده هرچی خواسته خورده...لباس تنش میکنم یکم پاهاش دیده بشه میگه وااای بچه رو به سرما دادی در صورتی که من دخترمو میشناسم که به گرما طاقت نداره لباس میخرم براش میگه واای اینا چیه خریدی براش....دیشب به شوهرم میگم نکنه واقعا من مامان خوبی نیستم بعد شوهرم میگه من میبینم که تو چه مامان خوبی هستی به حرف بقیه گوش نکن ولی حرفای مادرشوهرم خیلی نیش داره نمیدونم شایدم رو اون حساس شدم....
مامان ملورین😍🦪 مامان ملورین😍🦪 ۱۴ ماهگی
گرفتاری شدم از دست این اطرافیان تا میبینن نمیزارم ملورین تلویزیون ببینه شروع میکنن به حرف زدن که ماهم بچه داشتیم فکر کردی فقط تو زاییدی...دکترا چرت میگن تلویزیون باهوش هم میکنه بچه رو...چند سال دیگه میبینیم بچت کلاس اولو ۵ بار خوند چرا چون تلویزیون نزاشتی ببینه هرهرهر ..گفتم باشه اون روزا هم میبینیم هرکی یه جور بچشو بزرگ میکنه....
بخدا من عاشق فیلم دیدنم اصلا تا قبل زایمان تنها تفریحم فیلم دیدن بود ولی چند ماهه نتونستیم با شوهرم یه فیلم ببینیم چون خونمون کوچیک دخترمم هرچی بزارم جلوش میره اونور نگاه میکنه....خوابم باشه خونه سکوته دیگه تو گوشی میشینیم مجبوری این عشق ابدی میبینیم.... منم بدم نمیاد تلویزیون روشن کنم اتفاقا دخترمم محوش میشه میتونم به کارام برسم ولی اینده اش برام مهمه و حداقل تا یکسالگی نمیخوام بزارم ببینه حالا تا بعدشو ببینم چی میشه....مادرشوهرم اینا ک تا میگم نزار بچه رو سریع میبره جلو تلویزیون...

شما میزارید بچه هاتون تلویزیون ببینن یا نه؟؟؟
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۱۷ ماهگی
منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم