تجربه زایمان
#پارت_چهارم

بعدش با یه وسیله کیسه آب رو ترکوند که من دیدم آبی که بیرون شد سبزو زرد بود تموم وجودم یخ بست 😭فهمیدم بچم مدفوع کرده اما ماما هیچی نگف فق گف سریع دستگاه رو وصل کنن تا ضربان قلب بچمو چک کنن مامانم رو صدا کرد و بردش بیرون این موقع مادرشوهرم کنارم بود دستاشو گرفته بودم و میگفتم میدونم بچم مدفوع کرده کیسه آب رنگش سفید نبوده بگو ببرن منو سزارین کنن بچم طوریش نشه اصلا نمیخوام طبیعی زایمان کنم بزار شکمم هفت لایه پاره بشه اما بچم سالم باشه😭(الان ک فک میکنم اشکام هنوز میریزه که چقدر دردو استرس کشیدم)ب مادرشوهرم گفتم بگو شوهرم بیاد امضا کنه مادرشوهرم گف خودم امضا میکنم تو آروم باش چیزی نیس
مامانم اومد هرچی بهش گفتم بگو چی گفته گف که چیزی نیس و دید زیاد اصرار میکنم گف اره بچه مدفوع کرده اما چون ضربان قلبش خوبه احتمالا چیزی نخورده و گفته میتونیم بشینیم هم طبیعی زایمان کنم هم سزارین بشم که همسرم رفته بود برگه هارو امضا کرده بود تا ببرنم سزارین
دیگه سریع اومدن سوند رو وصل کردن (که یذره سوزش داشت فقط)
و بردنم سمت اتاق عمل از منم اثر انگشت گرفتن و یسری سوال میپرسیدن خداروشکر ناشتا بودم از صبح شنبه ک رفته بودم برای سنو و ظهر بستری شدم من هیچی نخورده بودم فقط یذره آب و تا صبح روز بعد معدم خالی بود هم خسته بودم هم گرسنم بود و دیگه نایی نداشتم وقتی داخل اتاق عمل بردنم یسری دستگاه وصل کردن که بی حرکت بودم و دردام رو یه دیقه میومدن و من داد میزدم ک دکترو بگین سریع بیاد ک مردم از درد🥲😫

۴ پاسخ

واییی تا ۵ سانت دردا افتضاح هست ولی بعدش باز بهتره تا ۵ تحمل کردی بعدشم می‌تونی واس می‌میری رسما 🤦‍♀️یا. زایمان خودم‌افتادم گه خداروشکر تونستم به دنیا بیارمش ولی یه چیزی بگم واسه من با تموم درد هایی که کشیدم زایمان طبیعی خیلی رویایی به نظرم😅

عزیزم خداروشکر ک بسلامتی در آغوش گرفتیش

نمیدونم چ اصراری به طبیعی دارن این دکترا و ماماها😂

چقدر احمقن بچه مدفوع کرده میگن طبیعی هم میتونی😐 واقعا این پزشکا چه مرگشونه

سوال های مرتبط

مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۷ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
سریع گفتن دکتر اومد بالا سرم گفت مدفوع کرده و رفت ب مادرم گفت بگو همسرش برع پک بخرع بیاد نشسته بودم رو تخت کاملا کیسه ابم پاره شد زیر پام پر از آب سبز رنگ شد و رگه های مدفوع هم توش بود بعد ده دقیقه دیدم ک‌ با کلی برگه اومدن بالا سرم ک امضا کن باید بری سزارین بچه تو خطره امضا کردم اومدن بهم آنژیو کت زدن و سوند وصل کردن ( نفس عمیق بکشین هین سوند زدن ی سوزش خفیف داره فقط درد ندارع) با مادرم لباسام رو عوض کردم و سوار ویلچرم کردن برم سزارین رسیدم اتاق عمل چون بچه مدفوع کرده بود اورژانسی بردنم اتاق عمل دکترا آماده بودن ب کمر آمپول بی حسی زدن دوبار در آورد دوباره زد گفت کج میشه آمپول سومین دفعه زد بی حسی رو
از سر شونه هام گرفت بخوابونم رو تخت کمرم درد گرفت صدا داد بعد پرده کشید جلو چشمم سه تا آقا بودن گفتن ک ما اونور رو نمی‌بینیم خیالت راحت لباسم رو تا زیر سینه دادن بالا کامل شکمم رو با بتادین ضد عفونی کردن بعد پارچه انداختن کامل روی شکم و پاهام و چیزی از بدنم معلوم نبود آقایون رفتن اونور احساس لرز ریزی داشتم
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان پرنسا مامان پرنسا ۱۱ ماهگی
پارت دو سزارین
همسرم رفت بسته زایمان رو خرید و اومد پرونده هم تشکیل دادن،من لباس سزارین پوشیدم،آزمایش ادرار و خون و چندتا دیگه،و دوباره ان اس تی گرفتن،خیلی اذیت شدم رو کمرم دراز کشیده بودم،کمرم داشت نصف میشد،بعد اومدن با ویلچر دنبالم بردنم واسه عمل،قبل رفتن به عملم یه چندتا فرم پر کردم،اونجا بود استرسم اومد سراغم،از ترس گریم گرفته،رفتم تو از کمرم آمپولو زدن و سریع دکتر بیهوشی اومد آمپولو از کمرم زد،اصلا درد نداشت آمپول،حتی از زدن یدونه سرم هم کمتر درد داشت اون آمپول،سوندمم گفتم اتاق عمل وصل کنن،سریع سوند و وصل کردن،همینکه دراز کشیدم فشارم شدید افتاد و استفراغ کردم اما چون ناشتا بودم چیزی بیرون نیومد،یه لحظه اتاق عمل جلو چشام داشت میچرخید،همونطور بی حال دراز کشیده بودم بچمو آوردن بیرون از شکمم،خودم متوجه شدم،چون وقتی بچه رو میارن بیرون یه تکونایی میدن بهت که کامل میفهمی دستشونو تا آرنج کردن داخل شکمت،بچه رو درآوردن و در حد چند ثانیه نشونم دادن و سریع بردنش،بهم گفتن صحیح و سالمه اما من خیلی نگرانش بود فقط حین عمل دعا میکردم سالم باشه،بعدش که داشتن میدوختنم فقط خوابم میومد و خوابیده بودم اما متوجه دور و برم هم بودم....
ادامه پارت سه
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 ۶ ماهگی
مامان جانا مامان جانا ۲ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت دوم



همسرم اومد و راه افتادیم سمت بیمارستان تو راه یه رانی سرد و شیرین هم خوردم تا رسیدم اونجا سریع ان اس تی بدم رسیدیم بیمارستان ولی دیگ دلپیچه هام به حدی زیاد شده بود که راه رفتنم برام سخت شده بود رفتیم جلو اورژانس من گفتم میرم بخش زایشگاه برا ان اس تی تا همسرم ماشین و پارک کنه خودش بیاد رفتم بعد مامایی که اونجا بود با طلبکاری و اخم مرسید چیشده چرا می خوای ان اس تی بدی و چندتا سوال بعد گف برو دراز بکش تا بیام دستگاه رو وصل کنم اومد دستگاه و وصل کرد پنج دیقه ک گذشت یه ماما دیگ اومد چک کنع بعد به همکارش به زبان پزشکی وضعیتمو گفت یهو انگار ته دلم خالی شد بهش گفتم یعنی چی چیشده بچم خوبه گف یعنی درد زایمان اشکام ریخت از ترس اینکه بچم دنیا بیاد دستگاه میره هنوز ریه نداره و هزار چیز دیگ ماماعه گف حالا انقد زود گریه نکن شاید انقباض کاذب همش میگفتم خدایا نه الان موقعش نیست خلاصه ان اس تی تموم شد و گف دردات درد زایمان بزار معاینت کنم اجازه ندادم گف باید بستری شی زایمان کنی گفتم نه گف اگ الانم بستری نشی تا دوساعت دیگ زایمان میکنی منم وحشت کرده بودم ولی گفتم نه می خوام برم پیش دکتر خودم گف اونجا بیمارستان خصوصی خیلی گرون میشه برات گفتم مهم نیس می خوام برم گف پس اینجا امضا اثر انگشت بزن که با رضایت خودت رفتی شوهرتم باید اینجا امضا اثر انگشت بده که به اختیار خودتون رفتید
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۱۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو

ان اس تی وصل شد و اولش همه چی خوب بود تا اینکه یه ۱۰دیقه گذشت و ضربان قلب بچم بهم ریخت بالا پایین شد دستگاه هعی بوق زد دکتر اومد بالا سرم گف دستگاه دردتو نشون میده باید مهاینه شی برد تو اتاق معاینه کرد گف دهانه دحمت کامل بستس ۴بار ان اس تی وصل کردن همچنان دردام بیشتر میشد و رحمم بسته بود دکتر یواشکی گف هیچی نخور ناشتا بمون چون از قبل برنامه‌ریزی کرده بودیم که من سز شم نامه بستری رو دادن به شوهرم دم در بود همه سونو ها رو کپی کردن تشکیل پرونده کردن شوهرم زنگ زد بهم گف بستریت کردن من خبر نداشتم خودم گفتم نه گف یه پرستار اومد برگه بستریت رو داد بهم ببرم پذیرش کاراتو انجام بدم من خشک شدم همونجا چون یکم زود بود قرار بود ۳۸هفته۵روز سز شم وزن بچمم کم بود نگرانش بودم روز جمعه بود منو اورژانسی بردن سونوگرافی داخل بیمارستان گفتن بچت سفالیکه ولی دکتر وزنشو درخواست نداده بود به دوست پرستارم گفتم وزنش چنده گف ننوشته تو سونو دیگه گریم گرفته بود خدایا بچم زردی نداشته باشه وزنش کم نباشه تا اینکه شوهرم زنگ زده بود به بابام مامانم بیاین غزل رو بستری کردن ۲۰دیقه طول کشید تا مامانم بیاد پیشم بعد اومدن مامانم یکم آروم شدم اومد دلداری داد گف نگران هیچی نباش فقط به این فکر کن که یه ساعت دیگه پسر گلت بغلته یه پرستار سلی/طه اومد گف دکتر میگه من تورو واس طبیعی بستری کردم نه سزارین😶