دیشب اتفاق بدی افتاد بعد ۶سال با خانواده شوهرم دعوامون شد چند شب پیش منو جاریم وخواهرشوهرم مث همیشه جمع بودیم پسرم فقط با این جمع ارتباط دلره و روشون حساسه مخصوصا مادرشوهرم اونم دخترجاریم بغل کرد پسرم حسودیش شد زدش ممم زدمش دوباره بغلش کرد دوباره زدش رفتم بزنم متدرشوهرمم قسم میداد که باید بزنیششش چون بچه ها نمیزاشتن گفتم من گفتم حسودیش میشه چرا جلوش ازلج همش بغلش میگیری بچه من ازهمه کوچیکتره ...خیلی فرق میزاره بین بچه من بابقیه این گذشت تا دو روز پیش تولد دختربزرگه جاریم بودمن خیلی برنامه ریخته بودم واسه تولدشچندبار هم پرسیدم قبل دعوا که کی تولده اما جواب نداد اونروز هم اصلا زنگ تزد موقع شام میبینم بچه ها اومدن بالا چون ماطبقه بالا اونها هستیم البته پایین هممال شوهرمه واسه اونها ساخته که مامانم گفته شام بیا بالا تولده گفتم مامانت زنگ نزده دعوت مکرده گفت خب تولد منه من میگمبچه ده ساله گفتم مادو روزه نرفتیم پایین نمیاییم

۱۹ پاسخ

عزیزم شما خودت بچه خودتو کتک میزنی دیگ چه انتظاری از رفتار بقیه داری

الان این دعواس؟؟
دعوا ندیدی خواهرم😂😂
بعدم هیچوقتتتتت پیش هیچکس هرچقدرم عصبی بشی بچتو نزن
حرصتو نگه دار برا خونه
تو خودت باید برا بچت ارزش قاعل بشی تا بقیه هم بشن

ببین.

تصویر

از اگررر از بقیه توقع احترام به بچتو داری
خودت باید خیلییییی به بچت احترام بزاری

بنظرم رفت و آمد با این خانواده به صلاح شما نیست
آدم حسود مادر خود آدم هم باشه باز زهرشو میریزه
اگه نگران این هستی بچه ات تنها بمونه یا روابط اجتماعیش هستی مهد کودک یا کارگاه مادر کودک توصیه میکنم اینطوری با مادرای دیگه هم دوست میشی و میتونی با اونا رفت و آمد کنی

توخونه هزار مدل باهم بازی کنین

بهترین کار اینک خونتو بفروشی بری جای دیگه خوته بخری
خودم ۶ سال کنار مادرشوهرم بودم کلا زهر مارمون کردن زندگی رو
بفروش برو دور ک بشی عزیز میشین

عجبااااا
حالا موهاشو کوتاه کردن یا موفق نشدن؟

عزیزم چرا خونتون رو نمیفروشین از اونجا برین بعدش روانی میشی بچه ت دو تربیته میشی

کمتز بچتو ببر سرگرمش کن که زیاد وابسته نشه

رفته بودیم یه مهمونی عروس عمه شوهرم پیشم تریف میکرد مادر شوهرم جرات نداره بدون اجازه من عکس از بچم بگیره یا بزاره پروفایلش
اونوقت من پشمام ریخت ک اونوقت مادر شوهر منم فک میکنه دختر منو اون زاییده و اختیار داری میکنه

به چه اجازه کله پسرتو کچل کرده خیلی ببخشیدا من بودم ج ر ش میدادم

جابجا شدن کامنتها....اینم بگم جاریم همیشه گیر میداد به موهای پسرم که موهاش زشتن بزن کچلش کن جلو رشدش گرفتن اونوقت دخترش یکسال بزرگتره بعد قدش به اندازه بچه دوساله هس موهاش تا کمرشه اونوقت میگه گریه میکنه کوتاه کنیم منم همیشه گفتم من دوس ندارم کوتاه کنم مخصوصا الان که لاغرشده و سرماس اما من میدونم جاریم تو گوشش خونده وگرنه مادرشوهرم جرات اینکار رو نداره الانم تو محله ای هستیم که خواهرومادرشوهرم هردو اینجان پسرمم نمیخوام بزارم بره اونجا چون اونها هم قهرن خیلی دلم واسه اش میسوزه اینها رو هم نداره و الکی الکی شوهرم دعوا رو بزرگ کرد من کلا باخانواده خودممم قهرم البته بابا مامان من فوت شدن چون مامانم دو دونگ زد بنامم همه بامن قهرن وگرنه بدی نکردم به کسی هیچوقت

مادرشوهرت خیلی کرم داره

خواهر اینا برا من نوازش حساب میشه دعوا ینی بری ب شکایت و شکایت کشی برسه🤭

منم رفتم پایین دعوا با مادرشوهرم اونم اصلا محل نمیداد که بچه خودمه اجازه اش رو دارم حالا همین مادرشوهرم صدبارشده غذا یا خوراکی داشته بهش نداده داده به بقیه نوه هاش نه اینکه نیاز داشته باشه دوس داره اونجا غذا بخوره متاسفانه چون اکثر شبها پیش همیم شب نشینی چون منو خواهرشوهرمم و مادرشوهرم یه جا هستیم خلاصه زنگ زدم شوهرم اومد عصبانی که باید برم کچلش کنم شد دعوا بزرگگگگ درباز نکردن شوهرم سنگ انداخت که درباز کن سنگ زد تو شونه خواهرشوهرم ....

این که دعوا نیس 😄

رفت مامانش زنگ زد گفتم ما دعوتت هم میکنیم بزور میایی چرا زنگ نزدی بگی تولده کادو بگیریم خلاصه نرفتم شوهرمم بچه رو برد بیرونبرگشتن شاهان رفت پیششون جاریم برام شام اورد منم بعد شام رفتم پایین ولی با مادرشوهرم حرف نزدم تا دیشب که جاریم ازظهراونجا بود تا غروب دخترش همش بالا بود بازی کردن شب شاهان باز فرار کردرفت بالا بعد ده دیقه بچه ها خواهرشوهرم اومدن گفتن ننه داره شاهتن کچل میکنه اونم بدون اجازه تو این سرما

حوصله داری ب خدا بدرک بابا حرصونخور

سوال های مرتبط

مامان باران و بهار مامان باران و بهار ۳ سالگی
بچه ها من ساعت ۱۱بیدار شدم کم کم آماده شدم و تخم مرغ گذاشتم آبپز شه بهار بیدار شد کاراشو انجام دادم و لباس تنش کردم(در این حین بارانم هی میگفت بجای اسباب بازیها حرف بزن)بردم بهداشت واسه واکسن،از اونور ساعت۱برگشتم دیدم هنوز صبونه نخوردن😐تخم مرغها رو پوست کندم برنج گذاشتم خیس بخوره ،نون آب کردم و به باران تخم مرغ دادم خودمم یه چای سرد با کلوچه خوردم ،بعد برنجو پختم ،ناهارو آوردم شوهرمم وقت نداشت چیزی نخورد و رفت ،سفره رو جمع کردم آشپزخونه رو جمع کردم گفتم یکم باسنمو رو زمین بذارم که بهار گریه کرد بغلش کردم و چرخوندم ،بارانم دنبالم.... بعد که بهار رو زمین گذاشتم باران اسباب بازیاشو آورد که بیا بازی ... نیم ساعت باهاش بازی کردم گفتم دیگه بسه ،اونم ناراحت شد و گریه کرد می‌گفت باید باهاش بازی کنم ،یعنی نیم ساعته کوفتی واسه خودم نیستم ،ایا من مقصرم ؟؟؟؟همیشه در طول روز حتی شده نیم ساعت یا بیشتر باهاش بازی میکنم , گاهی هم متفرقه ست هر بار پنج دقیقه ده دقیقه تا یه ساعت دو ساعت بعد که باز بگه بیا بازی ،واقعا عذاب وجدان میگیرم اما می بینم واسه خودمم نمیتونم وقت بذارم اصلا ،شما که دوتا بچه دارید چه میکنید؟قبل از بهار خیلی باهاش وقت میگذروندم اما حالا اصلا نه نمیتونم درست حسابی واسه بهار وقت بذارم نه باران،بیچاره باران هم خیلی درک میکنه و هر بار که بهش میگم کار دارم صبر می‌کنه ،نمیدونم چیکار کنم😢
مامان نینی مامان نینی ۱۱ ماهگی
خاتما یه مشورت دارم
من و حاریم و مادرشوهرم تو یه ساختمونیم جاریم یه پسر ۸ ساله یه دختر ۱ ساله داره
من یه پسر ۳.۵ ساله و یه پسر ۵ ماهه دارم
جاربم خداییش دختر بدی نیست ولی به اخلاق بدی که داره الویت خودشه بقبه براش مهم نیستن
مثلا پریشب از ساعت ۶ تا ۱۰ شب رفت استخر شوهرش هم ول کرد با دخترش رفت پارک ماهم قرار بود بریم خیلی راحت گفت پسرم میگه حال ندارم بیام تو بمون تا بیاد پیشت و سه سوته قبل اینکه ما بگیم نه بچه رو فرستاد منزل ما و رفت

امروز من رفتم خرید برادرشوهرمو دم در دیدم سلام کردیم و اینا گفت نرفتی جایی گفتم نه خونم
اینم بچشو دوباره گذاشته اونو برده دکتر
و به منم نگفته یه ساعت بعد زتگ زده بچم پایینه هااا حواست باشه
بجه اومد بالا گرررسنه براش غذا اوردم میگه اینو نمیخوام اونو نمیخوام گفتم ما همینو داریم فقط
این زن ساعت ۱۰ رفت تا ۱
اخه سه ساعت برا یه اورژانس بیمارستان؟؟؟؟
نمیدونم چیکار کنم ؟؟؟
من بخدا بچه هام کوچیکن
اون پسرش بزرگه میتونه ببرش
یا حداقل با باباش بره مغازه سرکارش
با پسر منم مدام دعوا میکنن
به مادرشوهرم گفتم میگه والا به من چه