۴ پاسخ

خیلی عالی بود

گاهی میخوای حالت خوب باشه اما هرکار میکنی نمیشه،همسرمن که پارسال خیانت کرد،خیلی تلاش کردم حال خودم و زندگیمو بخاطر پسرم خوب کنم اما نمیتونم

عالی ❤

عالی👏

سوال های مرتبط

مامان ایلیا و آریا مامان ایلیا و آریا ۳ سالگی
سلام مامانای عزیزم
من پسرمو بخاطر شیطنتاش بردم دکتر گفتم بهتون بگم شاید به کارتون بیاد
پسر من بشدت شیطون اصن یه جا بند نمیشه همش در حال پریدن از رو مبل و میز یا سر کابینت های اشپزخونه اون بالا ها س با اسباب بازیاش هم بازی نمیکنه مگر اینکه دیگه انرژی واسه این پریدن ها نداشته باشه وسیله ها پرت میکرد و نگاه نمیکنه ببینه چی لیوان باشه قندون باشه موقع پرت کردن هر چی باشه پرت میکنه اصن حرف گوش نمیده و فقط کار خودش میکنه و اسباب بازیاش همه رو خراب کرده
دکتر گفت واسه تشخیص بیش فعالی زوده ما سعی میکنیم که بدون دارو درست بشه این کارهاش
قدم اول گفت شکلات شیرینی بستنی و هر چیزی که داخلش شکر هست باید قطع بشه به مدت سه هفته
قدم دوم به هیچ عنوان دعواش نکنید و کتک هم اصن نباید بخوره
قدم سوم پارک سر پوشیده بره استخر توپ و ترامپولین و تاب و استخر خیلیییی خوبه
قدم چهارم ماساژ هست که باید ماساژش بدیم ( البته باید یه روز بریم نحوه ماساژ ببینم به چه صورت باید انجام داد تو گوگل هم هست )
پسر من یه مدت بشدت عاشق شیرینی و شکلات و کیک شده و هر روز بستنی میخورد و حتی صبونه هم عسل میخاست فعلن کم کردیم اینارو تا به کل حذف کنیم
و اخر اینکه گفت تلویزیون و گوشی باید محدود بشه
شما هم از تجربه هاتون بگید
مامان فاطمه مامان فاطمه ۴ سالگی
منبع :خبرگزاری فارس

🔹قدم نورسیده مبارک!

تا حالا شنیدید که می‌گن: «قدم نو رسیده مبارک»؟
دیشب من واقعاً قدمِ مبارک یه نوزاد رو دیدم.

توی یکی از بیمارستان‌های زنان و زایمان تهران، وقتی یه مادر تو اتاق عمل داشت سزارین می‌شد، یه موشک به سمت بیمارستان اومد. موشکی که احتمالاً ساخته‌ی شرکت‌های تسلیحاتی اسرائیلی مثل آی‌ام‌آی یا رافائل بود.
همون موشک‌های دقیقی که به قول خودشون فقط «اهداف نظامی» رو می‌زنن و قراره برای ما ایرانی‌ها «دموکراسی و صلح» بیارن!

اما این یکی، درست وقتی به بیمارستان برخورد کرد، منفجر نشد.

موشک، توی آسمون سر خورد، به هدف خورد... ولی نترکید.
و این یعنی نه فقط جون اون مادر و نوزادش نجات پیدا کرد، بلکه جون ۶۰–۷۰ تا مریض دیگه هم حفظ شد.

بیمارستان رو تخلیه کرده بودن و مریض‌ها رو برده بودن تو محوطه‌ی باز بیرونی.
مادر، تازه چشماش رو باز کرده بود؛ با تعجب خودش رو زیر یه درخت وسط پارک دید، نه زیر سقف اتاق عمل.
بی‌قرار بچه‌اش بود، و نمی‌دونست چه اتفاقی افتاده.
پرستارها که نوزاد رو آوردن و نشونش دادن، یه نفس عمیق و آروم کشید...

پ.ن:
برای آدمی مثل من، با ایمانی که بیشتر وقت‌ها لنگ می‌زنه، خدا توی همین لحظه‌ها راحت‌تر پیدا می‌شه تا توی کتاب‌های قطور دعا.
من خدایی رو می‌شناسم که، با وجود هزار و یک کنترل کیفیت توی صنایع نظامی رژیم، باز هم کاری می‌کنه که یه موشک عمل نکنه... فقط برای اینکه یه بچه به دنیا بیاد.

این روزها، خدا رو خیلی بیشتر از قبل حس میکنیم