امشب 25/10/1404
دقیق یه هفته میشه زایمان کردم
روز17دی ماه 1404ساعت 3عصر روز چهارشنبه
از روز 15دی بستری شدم بخاطر کیسع ابم سوراخ شده بود
من مادر شدم
مادری ک خیلی دردای بدی رو تجربه کرد
مادری ک پاهاش به شدت روی تخت بیمارستان میلرزید تا فرزندشو هرچی زودتر ببینه
جیغایی ک ازشدت درد میخاستم بکشم
دردای سوزنایی ک توی رگم میزدن
یا ماما هایی ک همش معاینت میکردن
یا فشارایی ک بخاطر بچه ب مثانه ام میومد همش باید میرفتم دسشویی.
اون بادکنک سوزن دار درازیی ک میخان کیسه ابت بترکه داخل بدنت میزارن .
اره خیلییییی سخت بود خیلی از فشارایی ک موقع زاییدن بهم اومد و جیغایی ک نکشیدم ک بچم سالم بدنیا بیاد .
مادرشدم
حالا از درد بخیه هام نمیتونم بشینم
اینا همه میگذره مامانی اما برات نوشتم مادر شدن خیلی سخته
ازت میخام هیچوقت منو بابت بدنیا اوردنت پشیمون نکنی فرزند خوب و صالحی باشی برای منو بابات
الان کنارم خوابی خیلی کوچولویی من هنوز باورم نمیشه دورت بگردم 🥺🥹

۶ پاسخ

خدا حفظش کنه برات عزیزم برا منم دعا کن بچمو صحیح و سالم بغل بگیرم 🤲🏻

عزیز دلم قدم نینیت مبارک
الهی زیر سایه امام زمان بزرگ بشه❤️❤️

ای جااانم...خدا حفظش کنه...دکترت کیه بود کدوم بیمارستان رفتی که اینقد اديت شدی

اخییی عزیزم ایشالا زودی خوب شی با نینی خوشگبذرونی دقیقا خیلی سخته منم سزارینی بودم ولی واقعا بعدش کلی سخت بود برام

خدا حفظش کنه برات

❤️❤️❤️❤️

سوال های مرتبط

مامان 🤰(صَنَم)👶 مامان 🤰(صَنَم)👶 ۷ ماهگی
خوب تجربه من از زایمان.....
از اولش اگه بخوام بگم که سردرد بودم ک از خواب بیدار شدم بعد ی ساعت خوب شدم اما بهداشت ک زنگ زدم گفت حتما بری بیمارستان فشارت بگیری. منم تا رفتم دیدم فشارم 16 سریع بستری کردن منو و گفتن باید زایمان کنی.. دیگه خلاصه قرص زیرزبونی گذاشتن بعد 1 ساعت دردام شروع شد چند ساعتی درد داشتم باز آروم شد دوباره گذاشتن قرص.. ورزش با توپ انجام می‌دادم و میگفتن روی تخت ب صورت سجده بشین.... دوباره دردام شروع شد واقعا درداش سخت بود خوبیش این بود ک مامانم میتونست بیاد پیشم... میومد کمرم ماساژ میدادخیلی خوب بود...ساعت 11نیم بستری شده بودم... بعد امپول فشار زدن دردام دیگه شدید تر وشدید شد.... خیلی درداش واقعا سخت و بود برام تحملش خیلی خیلی سخت بود..... ولی سعی می‌کردم موقع دادم نفس عمیق بکشم ک خوب بهم کمک زیادی میکردم بتونم تحمل کنم یا تا شروع می‌شد دردام میشمردم از 1 تا 10 و نفس عمیق میکشیدم... ساعت 1 درد و زور های ک بچه دیگه قرار بدنیا بیاد شروع شد تا ساعت 1:53ک ب دنیا اومد شیرین تر و لذت بخش ترین قسمت واقعا هرکی ک زایمان سزارین انجام دادم این لحظه شیرین ب دنیا اومدن بچه رو از دست داده کل دردات فراموشت میشه وای هرچی بگم کم گفتم از اول لحظه بیاد ماندنی... با تموم دردای ک میکشی🥰🥰
مامان نورا مامان نورا ۳ ماهگی
تحربه زایمان طبیعی۵
یه فشارایی بچه میاورد بهم ک فقط میخواستم بمیرم قبل اینکه برم رو تخت زایمان انقد فشار بدی اورد ک دیگ نتونستم پرستارو بغل کردم دادمیزدم من نمیتونممم توروخدا کمکم کنید ک ماماعه کف الان چرا گریه میکنی الان بیا فقط. زور بده ک منم زورم کم بود هرچقد فشار میدادم و داد میزدم میگف نه خوب نیس ازاخر دیگ تهدیدم کرد گف بچتم داره اذیت میشه الان سرش کامل معلومه اگه زور ندی میبرمت رو تخت قبل کاذی هم باهات ندارم تاهروقت زایمان کنی ک دیگه تمام زورمو جم کردم محکم زور زدم اونم برش داد و یه فشار خیلی خیلی بدی بهم اومد انگار تموم استخونام یجاشکست ک دیدم نینی دراومد و گذاشتش روشکمم و اونجا خیلی اروم شدم بعدش یه زور دیگه دادم اونم شکمو فشار داد جفتم در اورد و بچه رو گرفتن شروع کرد بخیه زدن ک درد داشت قشنگ حس میکردم ولی خب درمقابل دردایی ک کشیدم اون هیچی نبود وخلاصه دیگه ساعت۱۲و۲۵دقیقه شب نورای منم دنیااومد بعد ازایمان فکرمیکردم همش یه خواب بوده اصلا باورم نمیشد این من بودم توی اون شرایط خیلی سخت هنوزم ک بهش فکرمیکنم اشکم درمیاد ولی خداروشکر الان عالیم و فقط بخیه هام یکم اذیته ک روزب روز بهترمیشه دردش
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۱ ماهگی
طبیعی پارت چهار
و حالا رسیدیم ب مرحله جفت در اومدن ک گفت سرفه کن سرفه کردم و یکی هم اومد شکمم فشار داد و جفت و خون اومد بیرون اما یه جا خونریزی داخلی میکرد ک باند جا دادن داخل واژنم ک جلو یه بخشی از خون هارو بگیره و گشتن دنبال اونجایی ک خونریزی می‌کرد طوری خونریزی بود ک میپاشید تو صورت ماماها ک پیدا کردن و جلوشو گرفتن و میخاستن بخیه کنن ک گوشت من فوق العاده گوشت بد و شلی هست ک نگم براتون پنج بار داخلی هارو بخیه زد و هی باز شدن ک من سر بخیه زددددن آتیش گرفتم و خیلی خیلی اذیت شدم و بار آخر دیگه یه آمپول ریختن رو گوشتم ک گوشتمو سفت کنه بتونن داخلی هارو بخیه بزنن ک بخیه زدن و رسیدیم ب بخیه های بیرونی ک بخیه بیرونی هم ۴تا خوردم اما داخلی خیلی زیاد نگفتن بهم و من ساعت ۱۰ زایمان کردم و تا ۱۰:۵۰دقیقه بخیه میزدن و باند رو از واژنم در آوردن و گفتن ک الان پرسنل میاد جمع و جورت میکنه میبرتت بخش بچم تنش لباس کرده بودن رو تخت اونوری بود ک دیگه اماما اومد دوباره با بخیه ها معاینه کرد گفت بواسیرت زده بیرون ک من کلی تو ذوقم خورد و آنقدر درد دارم ک خدا میدونه بواسیر و بخیه ها خیلی خیلی دارن اذیتم میکنن نه خواب دارم نه میتونم بشینم نه راه برم همشون ب زور و کارم شده گریه اما خداروشکر میکنم دخترم سالمه و پیشمه ارزشش داشت اما خیلی داغون شدم هنوز برا یه نشستن گریه میکنم