دخرا بیاین‌ یه کم دلداریم بدین. من ۳۵ سالمه و ۱۰ ساله ازدواج کردم بعد از کلی آزمایش و سونو و هیستروسکوپی و عکس رنگی و دارو و جراحی پولیپ در حالیکه ناامیدترین بودم و دکتر گفته بود اگه این ماه نشد برا ivf اقدام کن در کمال ناباوری تستم مثبت شد. من و همسرم رو ابرا بودیم. یه لکه بینی خیلیییی کم داشتم اونقد ترسیدم که کلا از کارم که کلی براش زحمت کشیده بودم انصراف دادم و گفتم میشینم تو خونه بارداریم و بچه م برام در اولویته. روزی که رفتیم سونو و ضربان قلبشو شنیدم انگار دنیا مال ما شده بود. روزی هزار مرتبه خدا رو شکر میکردم صبحها تا چشمم رو باز میکردم میگفتم خدایا شکرت بخاطر این نعمت بزرگ. روزی که رفتیم سونو انتی استرس داشتم اما از در خونه که اومدیم بیرون گفتم خدایا سلامتیشو، دست و پاهای کوچولوشو و اون آهنگ قشنگ ضربان قلب کوچولوشو به خودت میسپرم و دلم آروم گرفت.
دکتر سونوگرافی که گفت قلبش دیگه نمیزنه و از ۹ هفته رشد نکرده تمام دنیا رو سرم خراب شد😔😔 الان سه روزه که ندارمش. جاش تو دلم خیلی خالیه😭ت

۸ پاسخ

عزیزم🥲
درکت میکنم منم بارداری قبلیم رفتم ضربان قلبشون رو شنیدم اما ۱۱ هفته رفتم گفت ایست قلبی کردن داغون شدم

عزیزم زود اقدام کن باز

چیزی نمیتونم بگم جز اینکه خدا بهت صبر بده ان شالله خدا بهمون بده منم ۷ ساله چشم انتظارم و الان علائم پریودی دارم شکم درد و کمر درد باز اومده سراغم

انشاالله خدا به وقتش یه نی نی خوشگل و سالم و سلامت بهت میده عزیزم

عزیزم خدا به دلت صبر و آرامش بده
ان شالله بزودی جاش برات پر بشه
منم یه تجربه مشابه تو داشتم ۳ سال هم ازش گذشته هنوز باردار نشدم

وايي عزيزم چقد دردناك غصه نخور وقتي خدا تو اوج نااميدي بت داده بازم ميدع

بمیرم الهی خط به خط استرس ته شو داشتم دعا کردم پایانش تلخ نباشه
چی بگم دلت آروم بشه که چیزی هم نیست🥲❤️‍🩹

الهی عزیزمم🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین روزهای ابتدایی تولد
به عقب که برمی‌گردم... زمانی که بچه بودم فکر می‌کردم مادرا وقتی دعا می کنن پیش خدا... سریع مادر می‌شن... تو بازی های بچگونه‌ام همیشه مادر بودم... بچه داشتم و باهاش بازی می‌کردم... همیشه فکر می‌کردم بزرگ بشم خدا بهم چند تا بچه می‌ده؟ اسم انتخاب می‌کردم... نفس... پریناز... دلسا... مهیاس و... هر بار یه اسمی که به دلم بشینه... عاشق بچه های فامیل بودم و اونا هم دوستم داشتن... تو دوران مدرسه وقتی با دوستام واسه سرگرمی فال می‌گرفتیم و مثلا بهم می‌گفتن تو فال نشون می ده سه تا بچه داری ذوق می‌کردم... وقتی ازدواج کردم و همسرم هم عاشق بچه بود و می‌گفت سریع بچه بیاریم... با وجودی که هیچی از اقدام و بچه داری هاش نمی‌دونستم با وجود استرس ها فقط به خاطر اون عشق قبول کردم... یه ماه... دو ماه... چند ماه... یه سال... دو سال... چرا نمیشه؟ چرا نشد؟ ۱۸ سالگی... ۱۹ سالگی... ۲۰ سالگی... سنم که کمه چرا نمیشه؟ دکتر برم؟ باشه... دکتر و سونو و آزمایش... سریع ivf کن... چرا؟ ivf چیه اصلا؟ مشکلم چیه؟ ذخیره تخمدان کم... ۲۰ سالگی منی که از بچگی فوبیا آمپول داشتم کلی آمپول و دارو و استرس و ناراحتی رسید به تخمک کشی... نشد... نا موفق بود...
از ۲۰ سالگی انگار افتادم تو ۲۲ سالگی... ۴ سال اقدام ناموفق... ۴ سال در آرزوی فقط یه دونه بچه... شاید این ماه... شاید ماه بعد... شاید این دکتر... شاید این دارو... همسری که دیگه مثله اوایل نمی‌خنده... دلی که گرفته... خونه‌ای که سوت و کوره... نگاه هایی که عوض شده... اقوام و دوست و آشنایی که هر کدوم شون یه نظر می‌دن... و منی که تو ۲۲ سالگی حس می‌کنم پیرم و هیچی از زندگیم نمی‌فهمم!