این مادرشوهرمم شورشو در آورده ما اومدیم طبقه بالا باهاش زندگی میکنم الان چند مدتی هست با اون دختر چسبیدن هعی میگن تنهایه شبا بیاین پیشش بخوابین دیگ (ب منو شوهرم نمیگ ها کلا تو جمع میگ بیاین پیشش بخوابین )ی بار شوهرم ب مادرش گفت چرا منو داماد کردی میخواست دامادم نکنی پیشت باشم تنها نباشی هر روز ی چیزی در میارن من استرس میگیرم چون شوهرم اینا همشون بشدت بچه ننه هستن میترسم اینا همینطور ادامه بدن شوهرم واز بگه بریم پایین بخوابیم ا
خیلی سیاست مداره می‌دونه بچه هاش همه بچه ننه آن برداشت گفت ها نمیاین پیشم بخوابین دو روز دیگ میمیرم مباین سر خاکم گریه میکنین این طوری تحت تاثیر قرار میده بچه هاشو همش استرس اینو دارم ۱۰ ،۲۰ سال دیگ مادرشوعرم زنده باشه بعد بچه منو بیارنش پایین ازم بگیرنش😭برادر شوهرم که ی پسر ۵،۶ ماهه دیگ میگ همین بزرگ بشه بیارمش جا تو بخوابه حالا نمی‌دونم ب شوخی یا نه منم همش استرس دارم شوهرم بچمو بگیره ازم ببره پیش مادرش خدا خیر بده خواهر شوهرمو دیروز گفت بچه رو اصلا اصلا نباید بدی به بقیه بچه رو حتما حتما باید مادرش باشه می‌گفت از اقوام شوهرم ی دختره سالم بوده یهو مریض شده منم بهش میگم چون های هر روز بچتو تنها میبردن تو جمع شلوغ شاید یکی از دستش انداخته بچتو ب منو و شوهرم می‌گفت مثل اینکه شما بالایین شوهرت برداره بیاره پایین و شلوغه و پره بچه می‌گفت اصلا نباید بچه بدون مادرش باشه حتما حتما باید حواست ب بچه باشه می‌گفت اصلا بزار بگن این چقدر حساسه یا مگ ی بچه داره دیگ چیع که نمیزاره بچشو بیاره میگفت خیلی باید حواست ب بچه باشه خیلی استرس دارم بچمو بگیرن ازم🥲

۳۱ پاسخ

اگه دیدی باز دارن میگن بیاین پیشش بخوابین توهم بگو مشکلی نیست ماشالله ۱۰نفرین شبی یک نفر بیاد بخوابه که واسه یکی سخت نباشه

خدا ورداره هرچی مادرشوهر فتنه ست😬باز خوبه شوهرت جوابشو داد


یکیشم من دارم کلا وردلمه:/

کاش هیچ عروسی با مادر شوهر هم نشینی نکنه تو یه حیاط ... منم تو حیاط مادرشوهرم میشینم .. خودش و دختراش شیاطینن 💔😣😣😣😣

😂😂😂ای خدا
مادرشوهر من انگار راضی نیست یه وعده بریم خونش حتی پسرش
از خداشه مارو نبینه کلا
فقط مناسبتایی مثل عید قربان دعوت میکنه اونم زیر سایه پدر شوهرم
یه جوریه اصلا انگار پسر نداره فقط و فقط دخترش
اگه عید نشه ما کلا رنگ خونشو نمیبینیم خودشم نمیاد خونمون فقط باید دعوتش کنم ، حالا من دعوت میکردم دیدم اون اصلااااا منم یه ۵ ماهی میشه دعوتش نکردم

چرا رفتی اونجا برای زندگی

مادرشوهرم ۱۰ تا بچه داره من ۷ تا خواهر شوهر دارم و کلا خانواده شلوغی با بچه و نوه ها ۴۰،۵۰ نفرن

پسر برادرشوهرم چند سال میاوردن آخرش خود بچه نمیومد دیگه پسر منم هر چی میبردن دیگه پسرم خودش نمیره توام نگران نباش بچه توام نمیره دو روز میبره دوباره میاد پیش پدر مادرش مادر شوهر من باز همش میگه بچه بیارید بچه هاتون ببینم میمیرم نمیبینم تو دلم میگم چه گلی به سر اینا زدی که دیگه بیاریم یه کادو تولد ندادین صد سال میگذره یه اسباب بازی لباس هیچی نمیبینن از سمت شما

برو دعا کن که پیره یه چندسال تحمل کنی جمع شده رفته من مادرشوهرم ۴۷ سالشه و شبیه مادرشوهرتوئه😭😭😭😭😭😭۱۹ سال ازم بزرگتره تا بیام لذت ببرم خودمم مردم🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️خونش دو خیابون فرق داره هی زنگ میزنه بچه رو بیار اینجا منم حامله ام سختمه با یه بچه شیش ماهه هی بار ببندم پاشم برم انگار منو بچم ملیجکیم حوصله خانم سرمیره ما بریم اونجا😑هی عذاب وجدان به شوهرم میده من بخاطر تو موندم تو این زندگی وای تنهام وای حوصلم سررفت 😑😑خب پاشو برو با شوهرت برو شمال اینور اونور فقط میخواد تو حلق من باشه خداروشکر حالم بده شوهرم میگه نه نمیتونیم بیاییم تو بیا،اونم حوصلش نمیگیره بیاد

ی شب قرار بود مادرشوهرم و خواهر شوهرم شب بیان خونمون ک فرداش تولد داشتم برا دخترم بیان شهر با ما
بعد من چنان قشقرقی راه انداختم ک ن نیان خونه ب اون کوچکی و فلان بچه نق نقووو من نمی‌تونم شب مهمون نگهدارم
دیگ شوهرم گفت باشه فردا میگم بیان🤣🤣🤣🤣

شوهرتم یه شب بره پایین بدون تو خوابش نمی‌بره مجبوره بیاد پیش خودت

دور از جونت بگو به مشکل خوردم دکتر گفته از پله بالا پایین نشو

دختر یکم جسور باش دل و جرات داشته باش هیشکی نمیتونه اینکارو بکنه

خب شوهرت ک حرف خوبی زده گفته داماد نمیکردی .. منظور حرفش اینه حالا ک داماد کردی باید دوریمو تحمل کنی چون زن و زندگی جدا دارم

بعدشم تو خودت نزار بچتو ببرن یا اگ اومدن دنبالش بگو خودم میارمش مثلا فلان ساعت
از الان ب شوهرت بگو بچرو هیچ جایی بدون من نباید ببری مگر درموارد ضروری(مثلا خودت دور از جون مریض شدی نیاز ب دکتر داشتی یا بیرون خاستی بری..)

پدرشوهر نداری؟
مادرشوهر منم از اینکارا میکنه دوریم ولی نصف شب زنگ میزنه میگه حالم بده بیاین🤦🏻‍♀️هیچیشم نیس

بزرگترین اشتباه ک رفتی طبقه بالا مادرشوهر رفتن با خودته برگشت با خدا😂
متاسفانه خودمم درگیرم دیگه رسمن دیوانه شدم

اگه بچه زیاد داره که باید هر شب یکی بره خونشون.برا ما همینطوره ‌هر شب یکی از پسراش میره

تو هم بگو شبی یکی بیاد بخابه ک فشار رو کسی نباشه

چقد پرجمعیت ماشالله
من تک فرزندم شوهرم دوتا برادر😶

عزیزم منم ۶تا خواهر شوهر دارم و مادر شوهرمم گل پیش اونا زندگی میکنم تو یه اتاق اینا هیچ دخالتی ندارن

بگو میخوایی بیاییم وردل تو چیز کنیم استغفرالله
چقدزنفهمه این زن وشوهر باید خونشون جدا باشه شاید اصلا بخواهی تو خونت با شورت بخوابی مگه تو خونه مادرشوهرمیشه؟؟

مادرشوهر من یدونه همش بچه داره اوایل وابسته بود همسرم گف مادر من هم خانواده خودم دارم توقع کمکرد

وای بخدا مادرشوهرم منم همینه
زنگ میزنه ب هرررربهونه ایی شوهرم و میکشونه میبره خونشون تا چندین ساعت من خونه تنهام دلم میگیره
هیچوقت پیش نیونده شوهرم یک روز کامل کنارم باشه فقط شبا😔
خودشم انگار ازخداشه بره چون چیزی بهش نمیگه
هعی خدا

علاقه ای که بچه به مادر داره از بین رفتنی نیست کسی نمیتونه به زور بچه رو ازت جدا کنه

کاش میتونسین برین جای دیگه زندگی کنین
و اینکه مگ شهرهرته بچتو بگیرن از اولل میچسبی ب بچت حساس بازی دررمییاری ک بفهمن همه سمت بچت نباید بیان
شده با دعوا
فقط رو نده همین هیچی نمیشه شوهرت میخاد چیکار کنه دیگه

عزیزم
چو فردا شود فکر فردا کنیم
اگر ب اونجا رسیدن در موردش تصمیم بگیر و فکر کن
الان استرس ب خودتو اون جنین وارد میکنی برا اتفاقی ک ممکنه اصلا نیوفته

وای چقدر مثل منی

مال من که نمیدادن بهم انگاری اونا زاییدنش

خدا نسازه برا همچین ادمایی
انشاالله همین کارایی که به سر ما میارن . انقد استرسو دق میدن ‌خدا سر دخترا خودشون بیاره

متوجه نشدم چی شد

اوه اوه چه مادر شوهر فتنه ای😑

شرایط ندارید از اونجا برید؟

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان مامان جوجه مامان هفته نهم بارداری
شما کی بارداریتونو خبر دادین؟
من امروز ب مادرم گفتم بعد ما با مادرشوهرم زندگی میکنیم ۷۰ سالشه همش ب ما میگ بچه بیارین این ماه هم فشارم چند بار زد بالا می‌گفت تو حامله ای منم میگفتم نه می‌خوام پریود بشم دیگ قرار بود ب کسی نگیم تا تشکیل قلب ۶ هفته مثلا ۱،۲ هفته دیگ برم سنو ولی خوب گفتین بزارم ۹،۱۰ هفته برم سنو تشکیل قلب حالا میگم تا اون زمان من دیگ وسط هفته میبینی میرم و جمعه ها همه میریم و خونشم خیلی شلوغ میشه خلاصه ظهری شوهرم می‌گفت تا زمان سونو قلب ب کسی نگیم ولی چند باری گفت پس منم ب مادرم بگم خیلی خوشحال میشه و بهش بگم بگم ب کسی نگه و ازین حرفا موقع جاریم ک سجده شکر ب جا آورد الان میگم بزار بگه چون ۲،۳ روز دیگ می‌خوام برم پایین دیگ بره ب مادرش بگه حاملس ولی هنوز اوالشه چند وقت دیگ میخواییم بریم برا قلبش ببینیم داره یا نه ب کسی هم چیزی نگه حتی ب عروستم نگو ک من بهت گفتم خوبه اینجور؟
حالا بازم ب شوهرم بگم ببینم چی میگ ولی فکر نکنم بگه ک واسه قلب اینا میگن مادرم جوش میزنه
مامان جوجه مامان مامان جوجه مامان هفته نهم بارداری
من خانوادم و خانواده شوهرم خیلی زیاد پسر دوستن حالا میگن سالم و صالح باشه و ازین حرفا ولی پسر می‌خوام. مامان هزار تا تست انجام داده🤣🤣🤣دیروز سینمو دیده میگ بچت دختره امروز اومدم میگ چقدر سفید شدی و لاغر نکنه بچت پسره اون روز میگم ترشح زرد دارم میگ بچت پسره 😂😂😂واز خونه مادرشوعرم بودم اون نمیگ دختر پسر می‌گفت بچه هر چی باشه برا پدر و مادر فرق ندارد برا مردم فرق داره ولی برا پدر و مادر نه ایشالله که سالم و صالح باشه خواهر شوهرامم ۳ ساعت تعریف کردن ک سالم باشه و صالح باشه و فلان بعد میگفتم هوس چی کردم خواهر شوهرم می‌گفت اگر دلت سردی میخواد دختر چقدر بده اینجور هر جا میری یا از دختر بودن یا پسر بودن حرف میزنن😐😐😂خواهر شوهرم خواب دیده پسر بغل شوهرمه همون ماه حامله شدم بعد الان ی بار میگن خواب های اون دقیق و راسته و پسره واز میگن نه خواب زن چپه پس دختره میبینن ترشی میخورم میگن پسره واز میگن نه ربطی ندارع فلانی پسر بوده شیرینی می‌خورده دختر بوده ترشی
مامان جوجه مامان مامان جوجه مامان هفته نهم بارداری
اگر می‌خوام باردار بشین فقط و فقط بیخیال باشین نه این بیخیال که برین اینور اون ور ولی بازم بچه بخواین نه بیخیال جوری که اگر ی هفته اقدام نکردین ب ی ورتونم نباشه جوری که حتی شده جلوگیری هم بکنین من تضمین میکنم که باردار میشین هر زمان که بچه نخواستین باردار میشین نه اینکه از بچه بدون بیاد نه منظورم اینه همش نگی کاش بچه میداشتیم من ایقد بیخیال بودم و مطمین بودم حامله نیستم با اینکه هم دارو می‌خوردم هم اقدام داشتم هم ورزش میکردم هندی میرقصیدم زعفرون دم کرده غلیظ می‌خوردم و همه چی من ماه های اول تا صبح خودمو نمیشستم یا پاهامو میدادم بالا ولی ۲،۳ ماه بود یا جلوگیری میکردم کلا یا اگر اقدام میکردم ب ثانیه نمی‌کشید میفرستم دستشویی فاصله دستشویی تا تخت ۱ متره کلا .۳،۴ تا قدم هم شوهرم میریخت داخل من از جام بلند میشدم و میرفتم دستشویی و خودمو میشستم دیگ منتظر پریود بودم که برم شوهرم ازمایش بده که دیدم باردارم من‌اوایل بهم میگفتن بیخیال باش ولی هر کار میکردم نمی‌تونستم بیخیال باشم دیگ کم کم فکر میکردم اصلا بارداری وجود نداره نمی‌دونم حسمو چطور بگم چون چندین ماه نزدیک ۱ سال اقدام بودم دیگ فکر میکردم مثل کسایی که نازا هستن یا جلو گیری میکنن و باردار نمیشن من هم همون حس رو داشتم هر ماه منتظر پریود بودم مثلا شوهرم بهم می‌گفت مگ بچه نداری ب خنده منم میگفتم نه بچم کجا بود دیگ حتی تصمیم داشتم کلا جلوگیری کنم چند سال دیگ بیارم انشالله که خدا ب همه چشم انتظار ها بچه بده دعا کنین بچم برام بمونه و قلبش تشکیل بشه