۳ پاسخ

به به. ب کیم متوسل شدی
خانم‌ام‌البنین

بدنم مور مور شد
خیلی حاجت‌میده

وای منم مث تو شدم برا بچه اولم خودم با دروغ گفتن بچه مو نجات دادم اهل دروغ نیستم ولی انگار خدا انداخت به زبونم

خدای من🥺 خداروشکر قلبش برگشت... وای تصورشم طاقت فرسا ست

سوال های مرتبط

مامان زینب سادات مامان زینب سادات ۸ ماهگی
تجربه #زایمان_سزارین اورژانسی پارت دو




خلاصه رفتم تو‌اتاق زایمان بهم ان اس تی وصل کردن ک ضربان قلب بچه رو چک کنن همش
من دردام هنوز منظم نشده بود
یکم ک گذشت دکترم اومد بالا سرم گفت قندت بالاست ضربان صلب بچه یکم رفته بالا شاید سزارین بشی
گفتم نه تروخدا گفت خب خطرناکه برای بچه
قندتو میاریم پایین اگه قلبش اوکی شد طبیعی میاریمش
دیگه قندم نرمال شد ضربان قلب بچه ام نرمال شد گفتن امپول فشار برام بزنن
وقتی امپولو زدن دردام هی بیشترو بیشتر شد
و دردا داشت وحشتناک میشد
غیر قابل تحمل
اومد معاینم کرد گفت سه سانتی
گفتم تروخدا اپیدورال برام بزنین دیگه نمیتونم
امپول بی دردیو برام زدن خیییییلی اروم شدم درحدی که خابم گرفت یکم خابیدم تو همون حالت😁(پیشنهاد مبکنم اگه میخاین طبیعی بیارین حتما بی دردی اپیدورالو بزنین)
خلاصه معاینم کردن گفتن ۴ سانتی
میخاستن به ماما همراهم زنگ بزنن ک بیاد دکترم اومد بالا سرم به صفحه ان اس تی نگاه کرد یهو به پرستارا گفت ببرینش اتاق عمل باید سزارین شه🤦🏻‍♀️
چشمام چهارتا شد😳😳
گفتم چیییییی
چرا اخه ؟؟؟



ادامه پارت بعد..
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت دوم
اولش که رفتم بخش بستری نمیدونستم اتاق زایمان ها هم دقیقا تو همون قسمته ، بعد ک بستری شدم گفت بخواب معاینه کنن ، خوابیدم گفت دو سانتی چطور بهت گفته سه سانتی گفتم نمیدونم ، یکم که گذشت دیدم صدای جیغ و داد میاد و بعدش صدای گریه بچه ، دوباره دیدم صدای یکی دیگه اومد ، راستش یکم ترسیدم خواستم فرار کنم 😅 به پرستاره گفتم من کله پاچه خوردم که ضربان قلب بچم بالا بوده گفت خسته نباشی کله پاچه خوردی ؟ گفتم اره و رفت ، دوباره یکی دیگه اومد (دانشجو بود فکر کردم پرستاره) گفتم من کله پاچه خورده بودم که ضربان قلب بچم بالا بود واسه چی بستری کردین من میخوام به رضایت خودم برم چون هنوز وقتم نیس اصلا درد ندارم دو سانتم ، گفت باشه بزار برم بهشون بگم میام بهت خبر میدم ، رفت و دوباره اومدن برای معاینه گفتن دو سانته ، دوباره بهشون گفتم که کله پاچه خورده بودم و وقتم نیست و اینا گفت میخوای چیکارش کنی ؟ میخوای ترشی لیته ش بزاری ؟ و رفت ، دیدم فایده نداره دیگه چیزی نگفتم ، یه شب کامل موندم غذا هم نخورده بودم تا صبح شد ، شب تا صبح خواب به چشمام نیومد دوستم اومد پیشم دزدکی موند ، مامایی که برای من بود خیلی پایه و خوش اخلاق بود چیزی نگفت ولی اخرش اومد گفت باید بری وقتی رفت من بیشتر استرس گرفتم
مامان شهراد👑❤️ مامان شهراد👑❤️ ۵ ماهگی
#تجربه ی زایمان
یکشنبه ساعت ۸ونیم صبح همسرم رفت که بره سرکار،تو راهروی ساختمون بود که دیدم لباس زیرم خیس شد،تو کوچه بهش زنگ زدم که کیسه آبم سوراخ شده سرکار نرو،بعدم به مامانم زنگ زدیم و رسیدیم بیمارستان پذیرش شدم و بستری شدم و ناهار دادن و بعد منو بردن بخش زایمان و گفتم فقط دوسانتی و باید آمپول فشار بزنیم،
بعد آمپول حدودا ساعتای۴دردام و انقباضای وحشتناکم شروع شد،اونجا گفتم اگه دیدید نمیتونم منو ببرید سزارین،
همسرمم گفته بود من دلشو ندارم همراهت باشم ولی ماما همراه ازش خواست همراهیم کنه،چه خوب که کنارم بود….
به خدا رسیدم از درد تا فول شدم
قسمت بعدیش بیرون اومدن بچه بود که من ضربان قلب و اکسیژن خونم پایین اومده بود و انرژی نداشتم زوری بزنم
سر بچم تو کانال گیر کرده بود ولی نمیتونستم کمک کنم،
و قسمت بدترش ابنکه دکترم فهمید بند ناف سه دور دوررگردن بچم پیچیده،

خلاصه که داغون شدم تا به دنیا اومد،من نمیدونم درد سزارین چیه ولی طبیعی برای من واقعا سخت بود…….
ولی برگردم عقب سزارینو انتخاب میکنم،
حالا هی میگن سزارین درداشون بعدا ولی بنظرم از عذاب اون لحظه ها بهتره،
ولی دروغ نیست که میگن بچت که میاد کم کم یادت میره
بهش نگاه که کنی میگی خدایا هزارمرتبه شکر برای این بزرگیت
ولی دیگه تو خیالمم به بارداری و زایمان فکر نمیکنم…….