۲۳ پاسخ

من ابادان بودم شوهرم مشهد خانواده با تماس تصویری خاستگاری کردن اون موقع کرونا بود😂

ما رو بهم معرفی کردن و یه شب قبل محرم اولین بار همو دیدم تو اون دو ماه هی میومد مشهد پیشم همو میدیدم شب خاستگاری تقریبا معرفی خونواده ها بهم بود حتی نذاشتن بریم تو اتاق گفتن شما که حرفاتونو زدین 😂😂😂 بعد محرم شدن هم ساعت ۱ شب باهم رفتیم حرم تا صبح حرم بودیم برای تشکر از آقا که کارمون درست شد 😍😍

من که نه خواستمش نه دوسش داشتم نه تمایلی بهش داشتم اما به اسرار پدرم فقط سکوت کردم وشبها تا صبح فقط اشک ریختم ای کاش همون موقع تو روی پدرم میموندم وان به این ازدواج نمی‌دادم افسوس که سوختم

من محیط روستاس ازدواج سنتی بود.

بچه ها من خودم شب خواستگاری اخرسر که اومدن برن هول شدم گفتم مرسی که اومدین😂😭شوهرم الان همش برام دست میگیره گاهی میگه انقد خوشحال شدی تشکر کردی که من اومدم گرفتمت😂😂😂😂البته ما کاملا سنتی بودیم

پسر خالمه می‌خواستیم بریم تو اتاق صحبت کنیم بابام می‌گفت در و باز بزارید بعد برید 😂😂 مامانم باهاش دعوا کرد اومد خودش درو بست 😂 صحبتلمون تموم شد اومدم بیرون لپام گل انداخته بود😂😂

شب خواستگاری
من اصلان باشوهرم حال نکردم 😂 به مامانم گفتم من اصلان قصد ازدواج با این ندارم
مامانم گفت زشته برید حرف بزنید منم گفتم باشه
رفتیم دونفره حرف زدیم اونجا عاشق شدم 😂🤣

عصر خواستگاری من تنها خونه بودم
داشتم خونه مرتب میکردم ، وسط جارو برقی کشیدن
اومد خونمون پیشم بعد رفت خونه لباس عوض کرد با خانواده اومد 👋😂

دوست بودیم دوسه ما
بعد امد خواستگاری هچکس با ازدواج ما موافق نبود و دیگ با اصرار و مشکلات شد خلاصه خخ

رفتیم ت اتاق گف ت خیلی ماچ کردنی 😐 بعد هی حرف میزدیم یهو ماچممم کرد 😂البته نوه خاله مامانمه و یک ماهیمم باهم چت میکردیم

ما قبلش دوست بودیم گفتن برین اتاق حرف بزنین رفتیم بعد سر مهریه بحثمون شدگفتم گمشو برو بیرون برین من نمی‌خوام کنسل من از اتاق بیرون نرفتم دیگه نگو آقا رفته بیرون گفته مبارکه 😐بعد دیدم یکی یکی میان اتاق رو بوسی هنگ کردم

ما فامیل بودیم ۴ سال مخفیانه دوست بودیم. خونوادم منو نمی‌دادن بهش بعد چهار بار رفت و آمد آخرش شدددد من شب عقد از خوشحالی غششش کردم رفتم بیمارستان چقدر شیرین بود دوران یادش بخیر 🥹🥹🥹🥹

دوس بودیم قبلش پدرم تافهمید اخماش رف توهم بعدم گف ماشالا جوونا بریدن دوختن ماچی بگیم وای ینی اب شدم اون لحظه😂😅

خواستگاری من شب یلدا بود کل فامیل رو تو مهمونی پیچوندیم اومدیم خونمون دوساعت بعد خواستگار اومد😂😂
بعدم انقد همه چی خوب پیش رفت
چون خودم و همسرم دوماه جلسات آشنایی داشتیم و بعد اومدن خواستگاری ،
دیگه همون شب قرار گذاشتن بریم قم محرم بشیم تا سه ماه بعد عقد کنیم
فردای خواستگاری محرم شدیم از همون قم هم بلیط اتوبوس گرفتیم دوتایی رفتیم دانشگاه خانواده ها هم رفتن خونه خودشون😂😂
خیلی مستقلانه از همون اول رفتار کردیم.

شب خواستگاری با خانواده شوهر اومدم شهرشون و تا عقد موندم اینجا و بعد عقد هم موندم تا عروسی😂😂پسرعموم تشریف دارن همسرم

وای یادش بخیر،ما خودمون دوست بودیم،فقط خانواده هارو باهم آشنا کردیم🤣🤐قشنگ شیک و مجلسی رفتیم اتاق جای صحبت مادرشوهرم به بابام گفت خب اگه اجازه بدین بچه ها برن داخل اتاق عکساشونو بگیرن،صحبتاشونو که کردن🤣🤣

فک کن دوماد دو ساعت بوداومده بود منتظر بود عروس ازسرکار بیاد😐😂

من که ناخواسته شد شب خواستگاریم کلی گریه کردم یهو اومدن خودم خبر نداشتم

ولی بعدها کم کم دلم نرم شد

شب خواستگاری وعقدم من یکیشد. صب اومدن خواستگاری وشبم عقد کردم. 13سال پیش

ما ۸ سال دوست بودی خاستگاری بیشتر شبیهه مهمونی بود😂

سرکاربودم ساعت ده دهونیم اومدم خونه همه منتظر نشسته بودن من بیام خونه😐😂

با شوهرم که رفتیم صحبت کردیم
بعدش شوهرم اومد بیرون با خوش حالی میگه دیگه تموم شد دیگه
تموم شد😘🤭😂

هیچی من نخاستمش ولی تقدیر خاست😂😂😂
اصلا دلم نمیخاست باهاش برم تو اتاق تا صحبت کنیم
رفتم یکم که حرف زدیم دیدیم نه عشق در یک نگاه وجود داره واقعا 😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان جوجو🐣 مامان جوجو🐣 هفته هفتم بارداری