۸ پاسخ

ما ک بچه اومده بیشتر از هم دور شدیم فقط الان بچمه ک کنارمه

ولی من از زمان زایمانم زیاد راضی نبودم بچم رفت دستگاه من یه هفته موندم بیمارستان همسرم تو این یه هفته پدرشوهرم پاشو عمل کرده بود یه شهر دیگه اونجا میموند پیشش شبا با اینکه ۵ تا داداشن
گاهی مجبور بودم با بخیه هام خودم برم وسایل بگیرم بیام
بعد مرخص شدن بچم دوباره میرفت پیش باباش و من و مامانم خونه با بچه تنها بودیم
مادرشم یه شب اومد خوابید اونم صب زود نشده گفت منو ببر خونمون دلم گرفت اینجا خونمون کار دارم در حالی که ادمیه که شب خونه همه میخوابه
خلاصه تا ۱۷ روزگی بیشتر مسئولیتش با خودم بود بعدم که دیگه رفتم خونه مادرم
دوست داشتم اون شرایط داداشاش میرفتن پیش باباش همسرم پیش منی که زایمان کردم میموند

آخی. من سزارین بودم دوساعت قبل عمل تو بلوک زایمان رو تخت بودم شوهرمم کنارم. بعدم رفتم عمل برگشتم شوهرم تو اتاق بود. تا ۹ شب موند. خیلی از این جهت عالی بود

برامنم دعاکنین دلم دومی میخواد ولی اززندگی راضی نیستم

خیلی قشنگه
دقیقا منم چتا رو نگهداشتم.
خدا ۳تایی تون رو برام حفظ کنه🥰😘

ای جانم عزیزم 🥰

ان شاالله الهی آمین ،،منی که ۹سال منتظر بودم این حسو حالتو میفهمم

انشاالله خدا دوباره بهت نی نی بده
واقعا هر کدوم یه شور و شوق دیگه با خودشون میارن خونه.

سوال های مرتبط

مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۱ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟