۹ پاسخ

عزیزم منفی شدی؟!

من برات دعا میکنم عزیزم زود زود باردار بشی❤️

اميدوارم زودتر مادر بشي عزيزم 🙏🏼❤️

دقیقا منم اینجوریم نگا میکنم میگم الان این شکل بود اون شکل بود

منو بکو برای بار دوم باز ضد حال خوردم باز بارداری پوچ درحالی که دکتر گفت مشکلی نداری اقدام کن. باز سقط باید کنم منم از لحاظ روحی داغونم

انشالا دامنتون سبز بشه ❤️

خیلی سخته منم سابقه سقط داشتم گاهی ک بهش فکر میکنم دلم میگیره

امام رضا خودش دامنتو سبز کنه طوری که غمت یادت بره عزیزم❤️🥺

من برات از ته دل دعا میکنم به حق امام رضا زود بیاد تو‌زندگیت من زیاد معجزه دیدم

سوال های مرتبط

خدا بخواد میشه خدا بخواد میشه قصد بارداری
می‌نویسم برای تو بمونه یادگار
پسر قشنگم عزیزکم
عمر مادر دلیل خوشیم بودی
حسرت بغل کردنت ...حسرت بوی تنت... حسرت بوسیدنت... حسرت گرفتن دستای کوچولوت .. حسرت گریه و خندیدنت....حسرت قربون صدقه رفتن برات... حسرت شنیدن صدای اولین گریه ...حسرت لباس خریدن برات‌‌....حسرت شیر خوردنت... حسرت قربون صدقه رفتن برات... حسرت دیدن اون صورت معصومت....حسرت نوازش کردنت ...حسرت شنیدن کلمه مادر از زبون قشنگت . .وحسرت وجودت موند رو دلم 😓
عزیز مادر هنوز نبودت رو باور ندارم همش فکر میکنم شوخیه
نمی‌فهمم چیشد
خدا نخواست باشی پیشم ..
خدا خواست تنبیه کنه...
خدا خواست تقاص پس بگیره ‌...
تو نخواستی بمونی ...
یا شایدم من لیاقتتو نداشتم 😭😭
عزیز دل مادر خیلی سخته نبودت از روزی که لگد زدنت رو حس نمیکنم روح منم رفت
از روزی که سونوگرافی آب پاکی ریخت رو دستم دیگه من تموم شدم
عزیز دلم ثمره عشقم برام دعا کن از خدا
دعا کن منم بتونم طعم مادر شدن بچشم
دعا کن برام حسرت به دل نمیرم
دعا کن خدا به منم بچه ها ی سالم و صالح بده
هرچند تو هیچ وقت فراموش نمیشی
مامان جان هرشب اون پاهای کوچولوی سفیدت جلو چشمامه
هرشب اون موهای مشکی پر روی صورت رو میبینم
هر شب نفرین میکنم خودمو چرا بغلت نکردم 😭😭😭😭
از من ناراحت نشو من حسرت بغل کردنت رو دارم
ولی شکه بودم تا وقتی تو پایین پاهام نبودی نمی‌فهمیدم
وقتی حست کردم وقتی از وجود من بیرون اومدی تازه واقعیت خورد تو سرم
عشق من من صورت قشنگت رو حرئت نکرد ببینم ولی هر کی دید گفت تو فرشته بودی صورت سفید لبای قلوه ای مژه های پر
من تو رو هرشب تجسم میکنم
من هرشب تو رویا بهت شیر میدم
هرشب بوست میکنم
ولی به خودم میام میبینم نیستی کنارم
آریو &ایلدا آریو &ایلدا قصد بارداری
«دوباره همون نقطه… همون خونه‌ی اول»

انگار تموم این دویدنا، تموم این نفس‌نفس زدنا تو مسیرِ رسیدن به آرزویی که هر لحظه دورتر میشه، فقط یه خواب بوده؛ خوابی که با صدای سردِ دکتر، وقتی کلماتِ «ذخیره‌ی پایین» و «IVF» رو مثل تگرگ روی سرم می ریزه، ناگهان پرپر شده.

نمی‌دونم شنیدی؟ صدای شکستنِ آرزوهای آدم ها رو وقتی تو چهاردیواریِ مطب می‌پیچه، اون صدا بلندترین صدای دنیاست؛ صدای خُرد شدنِ تموم رویاهایی که براشون جنگیده بودی. تو اون لحظه، انگار تموم دنیا روی شونه‌هام آوار شد.

سرم پر از «چرا»های بی‌پاسخِ. چرا من؟ چرا این مسیر برای بقیه مثل یه جاده‌ی هموار ِ برای من، هزارتویی از سنگلاخُ بن‌بست؟ هر بار که فکر می‌کنم به مقصد رسیدم، دست دراز می‌کنمُ می‌بینم جز سرابی از امید، چیزی تو دستام نمونده.

دوباره بغض، دوباره گریه، و دوباره همون سوال لعنتی که تو رگ‌هام می‌جوشه: بازم باید بلند شم؟ باز م باید این بندِ پوتین‌های خسته‌م رو سفت کنم و تو بیراهه‌ای که انتهاش معلوم نیست، بدوم؟

گاهی فکر می‌کنم شاید من برای دویدن ساخته شدم، حتی اگر پایانِ این دویدن، رسیدن به هیچ نباشد. اما خسته‌م… بیش از اونچه کلمات بتونن توصیف کنن ، از این «دوباره شروع کردن‌ها» خسته‌م.
مامان مممممم مامان مممممم هفته پنجم بارداری
: «شش سال مادر نبودن»گاهی آدم برای مادر شدن فقط یک آرزو ندارد؛ یک تاریخ دارد.
من شش سال است که هر ماه، هر روز، هر لحظه، با امید و ترس زندگی می‌کنم.
شش سال است که صدای گریه‌ی نوزاد را فقط در خانه‌ی دیگران شنیده‌ام، نه در آغوش خودم.
شش سال است که جواب آزمایش‌ها، اتاق‌های سونوگرافی، داروها، دعاها، و نگاه‌های مردم، بخشی از زندگی‌ام شده‌اند.می‌گویند «تو هنوز جوانی»،
می‌گویند «خدا بزرگه»،
می‌گویند «این‌همه دکتر هست»،
اما هیچ‌کس نمی‌فهمد شب‌هایی را که با چشم‌های باز تا صبح فکر می‌کنم:
«اگر هیچ‌وقت مادر نشوم چه؟»هیچ‌کس نمی‌فهمد حسرتِ خریدن لباس بچه،
حسرتِ انتخاب اسم،
حسرتِ دیدن یک خطِ مثبت روی تست بارداری،
چطور آدم را از درون خالی می‌کند.من مادر نشده‌ام،
اما مادری را هزار بار در دلم زندگی کرده‌ام.
برای بچه‌ای که هنوز نیامده، گریه کرده‌ام، دعا کرده‌ام، اسم انتخاب کرده‌ام، آینده ساخته‌ام.
این یعنی من مادر هستم؛ فقط بچه‌ام هنوز راهش را پیدا نکرده.گاهی فکر می‌کنم شاید خدا دارد مرا برای چیزی بزرگ‌تر آماده می‌کند.
گاهی هم فقط خسته‌ام…
خسته از انتظار، خسته از امیدهای نصفه، خسته از حرف‌های مردم، خسته از اینکه باید قوی باشم.اما هنوز یک چیزی در من زنده است:
اینکه روزی، یک روز، شاید نه امروز، نه فردا،
ولی یک روز،
آغوشم خالی نخواهد ماند.