۵ پاسخ

عزیزم ایشالله که بزودی دامنت سبز میشه
منم فر دا وقت زایمانم بود برامنم سقط شد ۳ماهم پر بود
برام دعا کنید زودباردارشم

الهی بگردم ایشلا زودی جاش سبز بشه خوشگلم

عزیز دلم تجربش داشتم خیلی اذیت شدم برات ایشالله خدا یه بچه سالم و خوشگل بده
واسه چی سقط شد

با تمام وجود این حسو تجربه کردم و امیدوارم دیگه هیچ وقت هیچ زنی تجربه اش نکنه🥺💔

🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

آیدا آیدا قصد بارداری
چهار روز… فقط چهار روز سهم من از مادر بودنت شد..
چهار روزی که به جای اینکه تو را در آغوشم بگیرم، پشت شیشه‌های NICU چشم به دستگاه‌ها و نفس‌های کوچکت دوخته بودم.
۳۲ هفته تمام منتظر آمدنت بودم…
با هزار آرزو، با هزار خیال از روزهایی که بزرگ شدنت را می‌دیدم.
اما وقتی آمدی، آن‌قدر کوچک بودی که دنیا برایت سخت بود…
پسرم، من صدای گریه‌هایت را آن‌طور که باید نشنیدم،
آن‌طور که باید در آغوشم نگرفتم،
اما هر لحظه از آن چهار روز، قلبم کنار تو بود.
تو جنگیدی… با همان قلب کوچک و نفس‌های کوچکت جنگیدی.
و من هر روز پشت آن شیشه دعا کردم که بمانی… که برگردی به آغوشم…
اما رفتنت چیزی از مادر بودنم کم نمی‌کند.
تو فرزند منی؛
پسری که فقط چهار روز در این دنیا بود،
اما تا آخر عمر در تمام وجود من زندگی می‌کند.
خاطره‌ی آن چهار روز، بوی تو، انتظار پشت درِ NICU و عشقی که به تو داشتم…
همه‌ی چیزی است که از تو برای همیشه با خودم نگه می‌دارم.
بخواب آرامِ جانِ مادر…
کوتاه بودنت، اما عمیق‌تر از تمام سال‌های دنیا در قلبم ماندگار شد؛
تو فقط چهار روز مهمان این جهان بودی، اما تا همیشه در قلب مادرت خانه داری.
#بارداری#پوشک#فرزند
شیرین شیرین قصد بارداری
روز مادر امسال برای من رنگ دیگری دارد…
من مادری هستم که ضربان کوچکی را در وجودم حس کردم، مادری که برای مدت کوتاهی دنیا را با چشمان دیگری دید، مادری که هر چند آغوشش خالی مانده، اما قلبش سرشار از عشقی است که هیچ‌وقت از بین نمی‌رود.
من مادر شدم… حتی اگر زمان بودنش کوتاه بود.
حتی اگر امروز در آغوشم نیست، یادش در رگ‌هایم جریان دارد، در رویاهایم می‌درخشد و در سکوت شب‌هایم آرام می‌گیرد.
روز مادر، روز همه‌ی زن‌هایی است که طعم شیرین مادر بودن را برای لحظه‌ای چشیده‌اند. روز مادر، روز دل‌هایی است که به عشق یک فرشته کوچک می‌تپد؛ چه آن فرشته روی زمین باشد، چه در آغوش آسمان.
امروز به خودم یادآوری می‌کنم که مادری فقط به داشتن کودک در آغوش نیست؛
مادری یعنی عشقی که آغاز شده و هرگز تمام نمی‌شود.
و من این عشق را تا همیشه در وجودم حمل می‌کنم.
روز مادر بر تمام مادران آسمانی و زمینی مبارک.
بر من…
و بر هر زنی که قلبش برای کودکی تپیده است. 💛
دوفرشته آسمونی دوفرشته آسمونی قصد بارداری
هر روز که می‌گذرد، می‌گویند “فراموش می‌شود نبودش، داغش سرد می‌شود”. اما برای من، هر طلوع، داغ دلم را تازه‌تر می‌کند. در این تقویم بی‌رحم، روزها نه که بگذرد، که هر کدام زخمی تازه بر دل می‌نشاند.
می‌بینم تمام آنان را که همسفر بارداری‌ام بودند، اکنون یکی یکی فرزندانشان را در آغوش می‌کشند. از ته قلب برایشان شادم، دعای خیر بدرقه‌شان می‌کنم تا در سلامت کامل، عطر وجود فرزندشان را استشمام کنند.
اما، من هم انسانم، دلم می‌شکند… چه کسی می‌تواند خرده بگیرد بر مادری که می‌خواهد عطر تن پاره تنش را در آغوش بکشد؟ دلم می‌خواست، آری، دلم می‌خواست من هم کودکم را در آغوش می‌کشیدم. اگر بود، امروز یک ماه و هفت روز از آمدنش به این دنیا می‌گذشت. یک ماه و هفت روز پر از لحظه‌های ناب، پر از عطر حضورش، پر از شوق مادری.
امروز، خبر زایمان دختردایی‌ام را شنیدم. اولین کلامم شکر بود، شکر برای سلامتی او و فرزندش. اما بلافاصله بعد از آن، داغ دلم تازه شد، زخم کهنه‌ام سرباز کرد.

آه، بمیرم برای تو، فرزند از دست رفته‌ام… آیا می‌شود من هم دوباره طعم مقدس مادری را بچشم؟ آیا دوباره آغوشم پر می‌شود از گرمای وجود کودکی؟ در این لحظه، امیدی به بغل گرفتن فرزندم ندارم…💔
مامانم💔 مامانم💔 قصد بارداری
نامه‌ای برای فرزند آینده‌ام

عزیزِ دلم،

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند سالت است، اما بدان قبل از اینکه به دنیا بیایی،

قبل از اینکه حتی صدایت را بشنوم،

تو تمامِ قلبِ من بودی.

آمدنت آسان نبود.

من و بابایت راه‌های زیادی رفتیم،

داروهای زیادی خوردیم،

روزها و شب‌هایی را گذراندیم که نتیجه‌ای نداشت

جز خستگی…

جز انتظار.

من برای آمدنت خیلی گریه کردم.

گریه‌هایی که کسی ندید،

گریه‌هایی که شب‌ها بی‌صدا بود

و صبح‌ها با لبخند پنهان می‌شد.

آن‌قدر دلتنگت بودم که انگار نبودنت،

جای خالی بزرگی در زندگی‌ام گذاشته بود.

بابایت…

او هم خیلی منتظرت بود.

شاید کمتر حرف می‌زد،

اما هر بار که سکوت می‌کرد

می‌شد فهمید چقدر دلش می‌خواهد تو را بغل کند،

دستت را بگیرد

و صدایش کنی «بابا».

در این راه، حرف‌های زیادی شنیدیم.

بعضی‌ها از روی ناآگاهی،

بعضی‌ها از روی عجله،

بعضی‌ها حتی بدون قصد بد…

اما هر سؤالِ «کی بچه‌دار می‌شین؟»

دلِ ما را تکه‌تکه می‌کرد.

من لبخند می‌زدم

اما بغضم را قورت می‌دادم.

روزهایی بود که خیلی تنها بودم.

نه چون کسی کنارم نبود،

بلکه چون تو نبودی.

عزیزم،

اگر این نامه را می‌خوانی

بدان که تو منتظر مانده‌ترین آدمِ زندگی ما هستی.

آمدنت آرزو نبود،

نیازِ قلب ما بود.

هیچ‌وقت فکر نکن دیر آمدی.

تو درست همان وقتی خواهی آمد

که دنیا طاقتِ عشقِ ما به تو را داشته باشد.

با تمامِ جان،

مامانت 🤍


بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
امیرعلی آسمونی امیرعلی آسمونی قصد بارداری
امیرعلیِ نازنینم…
پسر کوچکم…
امروز می‌شد سه‌ماهگی‌ات،
سه ماهی که قرار بود با لبخندهای کوچکت جهانم را تازه کنی.
من نشستم،با دلی که هزار تکه شده، و تقویمی که هنوز
بی‌خبر از دل مادر است و تاریخ‌ها را بی‌رحمانه جلو می‌برد.
چند روز دیگر روز مادر است…
روزی که همیشه آرزو داشتم
تو در آغوشم باشی، نفس‌های گرم و نوزادانه‌ات به قلبم تکیه دهد
و من آرام بگویم: «بالاخره مادر شدم…»
امیرعلیِ عزیزم…
دوست داشتم امسال روز مادر بوی موهای تو را بدهد،
نه بوی اشک من😭😭😭😭😭😭
اما امسال
سهمم از مادر بودن
یک آسمان غم است و یک اسم:
امیرعلی…
و حسرتی که مثل بغضی در سینه‌ام لانه کرده.
قصور بود. سهل‌انگاری بود. کسانی که باید محافظ جانت می‌بودند، نبودند.و کوتاهیِ آن‌ها رؤیاهای مادرت را برید.
من تا آخرین روزی که در این دنیا نفس می‌کشم،
نمی‌بخشمشان.
مادری که فرزندش را به خاطر بی‌مسئولیتیِ دیگران از دست بدهد، بخشش را از قاموسِ دلش حذف می‌کند.
اما بدان پسرم…
هرچند آغوشت را از من گرفتند، مادر بودنت را
هیچ‌کس و هیچ اشتباهی نمی‌تواند از دلم پاک کند.
من هنوز مادرتم… برای همیشه😭😭😭😭😭😭
آرام بخواب امیرعلی عزیزم…
مادرت هنوز، هر شب، نامت را با عشق صدا می‌زند چشم انتظار آمدنت است.
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
(*-*) (*-*) قصد بارداری
روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمی‌کنم؟!
دیگر امیدی ندارم، می‌خواهم خودکشی کنم!
ناگهان خدا جوابم را داد و گفت: آیا درخت بامبو و سرخس را دیده‌ای؟ گفتم: بله دیده‌ام
خدا گفت: موقعی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آن‌ها مراقبت کردم... خیلی زود سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را گرفت، اما بامبو رشد نکرد...، من از او قطع امید نکردم!
در دومین سال، سرخس بیشتر رشد کرد، اما از رشد بامبو خبری نبود.
در سال‌های سوم و چهارم باز هم بامبو رشد نکرد.
در سال پنجم، جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.
آری، در این مدت بامبو داشت
ریشه‌هایش را قوی می‌کرد!
آیا می‌دانی در تمامی این سال‌ها که تو درگیر مبارزه با سختی‌ها بودی، در حقیقت ریشه‌هایت را مستحکم می‌ساختی؟؟ زمان تو نیز فردا خواهد رسید و تو هم پیشرفت خواهی کرد. ناامید نشو.
خدای دیروز،خدای امروز و فرداهاست🥰✌️🏼


بارداری
بارداری
بارداری
بارداری
شیردهی
شیردهی
شیردهی