هر روز که می‌گذرد، می‌گویند “فراموش می‌شود نبودش، داغش سرد می‌شود”. اما برای من، هر طلوع، داغ دلم را تازه‌تر می‌کند. در این تقویم بی‌رحم، روزها نه که بگذرد، که هر کدام زخمی تازه بر دل می‌نشاند.
می‌بینم تمام آنان را که همسفر بارداری‌ام بودند، اکنون یکی یکی فرزندانشان را در آغوش می‌کشند. از ته قلب برایشان شادم، دعای خیر بدرقه‌شان می‌کنم تا در سلامت کامل، عطر وجود فرزندشان را استشمام کنند.
اما، من هم انسانم، دلم می‌شکند… چه کسی می‌تواند خرده بگیرد بر مادری که می‌خواهد عطر تن پاره تنش را در آغوش بکشد؟ دلم می‌خواست، آری، دلم می‌خواست من هم کودکم را در آغوش می‌کشیدم. اگر بود، امروز یک ماه و هفت روز از آمدنش به این دنیا می‌گذشت. یک ماه و هفت روز پر از لحظه‌های ناب، پر از عطر حضورش، پر از شوق مادری.
امروز، خبر زایمان دختردایی‌ام را شنیدم. اولین کلامم شکر بود، شکر برای سلامتی او و فرزندش. اما بلافاصله بعد از آن، داغ دلم تازه شد، زخم کهنه‌ام سرباز کرد.

آه، بمیرم برای تو، فرزند از دست رفته‌ام… آیا می‌شود من هم دوباره طعم مقدس مادری را بچشم؟ آیا دوباره آغوشم پر می‌شود از گرمای وجود کودکی؟ در این لحظه، امیدی به بغل گرفتن فرزندم ندارم…💔

تصویر
۱۱ پاسخ

درخواست دوستی دادم خواهر

امیدتو از دست نده من 4تا سقط کردم ولی نا امید نشدم شما هم شیطون لعنت کن و امیدوار باش خدا دامنتو سبز میکنه به جایی که گریه کنی و ناراحت بشی دوباره اقدام کن برای بارداری هیچ میدونستی اگه استرس داشته باشی نمیزاره باردار بشی توکلت به خدا باشه عزیزم

ناامید نباش توکل کن به خدا من یکسال و نیم بعد سقطم دوباره باردار شدم
انشاالله خدا برات بخواد 🤲

بمیرم برای دلامون😭

نمیدونم چرا نمیشه فراموش کرد.چرا زود به زود آدم سریع یادش میاد

حرف دل خیلی از ما تو این گهواره.ایشالا خدا زودی دامن تمام چشم انتظارها رو سبز کنه.همچنین شما

الان چند وقته؟

قربونت برم نا امید نباش زودی دلمنت سبز میشه🥺

مادر شدیم شیر میدیم دعامون مستجاب میشه انشاالله که سال دیکه همین موقع کوچولوت بغلت باشه نا امید نباش

دقیقا حرف دل من بود با این تفاوت که من یکسال وپنج ماهه که دارم حسرت میکشم اما خط ب خط حرف دل منم بود باحسرت خوندم بادلی شکسته خوندم😭😭

ناامیدی از شیطانه
اصلا ناامید نباش
خدا بزرگه ان شاالله خیلی زود دامنت سبز بشه به حضور بچه

سوال های مرتبط

شیرین شیرین قصد بارداری
روز مادر امسال برای من رنگ دیگری دارد…
من مادری هستم که ضربان کوچکی را در وجودم حس کردم، مادری که برای مدت کوتاهی دنیا را با چشمان دیگری دید، مادری که هر چند آغوشش خالی مانده، اما قلبش سرشار از عشقی است که هیچ‌وقت از بین نمی‌رود.
من مادر شدم… حتی اگر زمان بودنش کوتاه بود.
حتی اگر امروز در آغوشم نیست، یادش در رگ‌هایم جریان دارد، در رویاهایم می‌درخشد و در سکوت شب‌هایم آرام می‌گیرد.
روز مادر، روز همه‌ی زن‌هایی است که طعم شیرین مادر بودن را برای لحظه‌ای چشیده‌اند. روز مادر، روز دل‌هایی است که به عشق یک فرشته کوچک می‌تپد؛ چه آن فرشته روی زمین باشد، چه در آغوش آسمان.
امروز به خودم یادآوری می‌کنم که مادری فقط به داشتن کودک در آغوش نیست؛
مادری یعنی عشقی که آغاز شده و هرگز تمام نمی‌شود.
و من این عشق را تا همیشه در وجودم حمل می‌کنم.
روز مادر بر تمام مادران آسمانی و زمینی مبارک.
بر من…
و بر هر زنی که قلبش برای کودکی تپیده است. 💛
彡❣   ‌بهار ★ 彡❣ ‌بهار ★ قصد بارداری
به موقع باشید

به‌خاطر هیچ مشغله‌ای دیدارها را به تعویق نندازید.
همین امروز هم را ببینید و همین امروز سراغ هم را بگیرید و هیچ امروزی را به فردا حواله نکنید که فردا یا آدم‌ها نیستند و یا هستند اما ذوق و اشتیاقِ قبل را ندارند.

همین ده روز پیش بود که پیام داد بیا همدیگر را ببینیم و منِ کمال‌گرا دنبال بهترین فرصت گشتم و گفتم حالا زمان هست و صبر می‌کنم همه‌ی کارها را تمام کنم و سر صبر قراری بگذاریم و دیداری تازه کنیم و چایی بنوشیم و حرفی بزنیم.

صبر کردم و چه شد؟ امروز همان کارها را رها کردم تا بروم و در شرایطی ببینمش که پدرش را از دست داده‌بود و چشم‌هایش بجای شوق، پر از اشک بود و دستانش را که گرفتم، تمام وجودش از غصه داشت می‌لرزید.

از جا بلند شوید، کارها را رها کنید و بروید شریک شادیِ هم باشید، نه از راه دور، که از نزدیک! همدیگر را تا ذوقش هست ببینید. این دنیایی که من می‌بینم، هرسال و هر ماه و هر روزی که می‌گذرد، آدم‌ها را بی‌دل و دماغ‌تر می‌کند

مادر #شیرخشک #کودک
مامان پناه🩷👧 مامان پناه🩷👧 ۱ ماهگی
”پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!
پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند.
از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛
به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند.
به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده‌ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند
آیدا آیدا قصد بارداری
چهار روز… فقط چهار روز سهم من از مادر بودنت شد..
چهار روزی که به جای اینکه تو را در آغوشم بگیرم، پشت شیشه‌های NICU چشم به دستگاه‌ها و نفس‌های کوچکت دوخته بودم.
۳۲ هفته تمام منتظر آمدنت بودم…
با هزار آرزو، با هزار خیال از روزهایی که بزرگ شدنت را می‌دیدم.
اما وقتی آمدی، آن‌قدر کوچک بودی که دنیا برایت سخت بود…
پسرم، من صدای گریه‌هایت را آن‌طور که باید نشنیدم،
آن‌طور که باید در آغوشم نگرفتم،
اما هر لحظه از آن چهار روز، قلبم کنار تو بود.
تو جنگیدی… با همان قلب کوچک و نفس‌های کوچکت جنگیدی.
و من هر روز پشت آن شیشه دعا کردم که بمانی… که برگردی به آغوشم…
اما رفتنت چیزی از مادر بودنم کم نمی‌کند.
تو فرزند منی؛
پسری که فقط چهار روز در این دنیا بود،
اما تا آخر عمر در تمام وجود من زندگی می‌کند.
خاطره‌ی آن چهار روز، بوی تو، انتظار پشت درِ NICU و عشقی که به تو داشتم…
همه‌ی چیزی است که از تو برای همیشه با خودم نگه می‌دارم.
بخواب آرامِ جانِ مادر…
کوتاه بودنت، اما عمیق‌تر از تمام سال‌های دنیا در قلبم ماندگار شد؛
تو فقط چهار روز مهمان این جهان بودی، اما تا همیشه در قلب مادرت خانه داری.
#بارداری#پوشک#فرزند
mahdyeh mahdyeh قصد بارداری
: «شش سال مادر نبودن»گاهی آدم برای مادر شدن فقط یک آرزو ندارد؛ یک تاریخ دارد.
من شش سال است که هر ماه، هر روز، هر لحظه، با امید و ترس زندگی می‌کنم.
شش سال است که صدای گریه‌ی نوزاد را فقط در خانه‌ی دیگران شنیده‌ام، نه در آغوش خودم.
شش سال است که جواب آزمایش‌ها، اتاق‌های سونوگرافی، داروها، دعاها، و نگاه‌های مردم، بخشی از زندگی‌ام شده‌اند.می‌گویند «تو هنوز جوانی»،
می‌گویند «خدا بزرگه»،
می‌گویند «این‌همه دکتر هست»،
اما هیچ‌کس نمی‌فهمد شب‌هایی را که با چشم‌های باز تا صبح فکر می‌کنم:
«اگر هیچ‌وقت مادر نشوم چه؟»هیچ‌کس نمی‌فهمد حسرتِ خریدن لباس بچه،
حسرتِ انتخاب اسم،
حسرتِ دیدن یک خطِ مثبت روی تست بارداری،
چطور آدم را از درون خالی می‌کند.من مادر نشده‌ام،
اما مادری را هزار بار در دلم زندگی کرده‌ام.
برای بچه‌ای که هنوز نیامده، گریه کرده‌ام، دعا کرده‌ام، اسم انتخاب کرده‌ام، آینده ساخته‌ام.
این یعنی من مادر هستم؛ فقط بچه‌ام هنوز راهش را پیدا نکرده.گاهی فکر می‌کنم شاید خدا دارد مرا برای چیزی بزرگ‌تر آماده می‌کند.
گاهی هم فقط خسته‌ام…
خسته از انتظار، خسته از امیدهای نصفه، خسته از حرف‌های مردم، خسته از اینکه باید قوی باشم.اما هنوز یک چیزی در من زنده است:
اینکه روزی، یک روز، شاید نه امروز، نه فردا،
ولی یک روز،
آغوشم خالی نخواهد ماند.
امیرعلی آسمونی امیرعلی آسمونی قصد بارداری
امیرعلیِ نازنینم…
پسر کوچکم…
امروز می‌شد سه‌ماهگی‌ات،
سه ماهی که قرار بود با لبخندهای کوچکت جهانم را تازه کنی.
من نشستم،با دلی که هزار تکه شده، و تقویمی که هنوز
بی‌خبر از دل مادر است و تاریخ‌ها را بی‌رحمانه جلو می‌برد.
چند روز دیگر روز مادر است…
روزی که همیشه آرزو داشتم
تو در آغوشم باشی، نفس‌های گرم و نوزادانه‌ات به قلبم تکیه دهد
و من آرام بگویم: «بالاخره مادر شدم…»
امیرعلیِ عزیزم…
دوست داشتم امسال روز مادر بوی موهای تو را بدهد،
نه بوی اشک من😭😭😭😭😭😭
اما امسال
سهمم از مادر بودن
یک آسمان غم است و یک اسم:
امیرعلی…
و حسرتی که مثل بغضی در سینه‌ام لانه کرده.
قصور بود. سهل‌انگاری بود. کسانی که باید محافظ جانت می‌بودند، نبودند.و کوتاهیِ آن‌ها رؤیاهای مادرت را برید.
من تا آخرین روزی که در این دنیا نفس می‌کشم،
نمی‌بخشمشان.
مادری که فرزندش را به خاطر بی‌مسئولیتیِ دیگران از دست بدهد، بخشش را از قاموسِ دلش حذف می‌کند.
اما بدان پسرم…
هرچند آغوشت را از من گرفتند، مادر بودنت را
هیچ‌کس و هیچ اشتباهی نمی‌تواند از دلم پاک کند.
من هنوز مادرتم… برای همیشه😭😭😭😭😭😭
آرام بخواب امیرعلی عزیزم…
مادرت هنوز، هر شب، نامت را با عشق صدا می‌زند چشم انتظار آمدنت است.
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭