”پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!
پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند.
از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛
به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند.
به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده‌ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند

۳ پاسخ

ممنون من برای همسرم خوندمش...اخه زودی اشکم درمیادوگریه میکنم

واقعا توصیف یک زن بود خیلی قشنگ وعالی بود حتی الان اشکم دراومد با این متن🥲🥲🥲

بخونین جالبه گفتم براشماها هم بفرستم سرگرم بشین😊

سوال های مرتبط

منتظر منتظر قصد بارداری
زنی زیبا که صاحب فرزند نمی شد پیش پیامبر زمانش میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.

🔆پیامبر وقتی دعا میکند و وحی میرسد او را بدون فرزند خلق کردم.
💯زن میگوید خدا رحیم است و میرود.

👈سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید  که بدون فرزند است.زن اینبار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.

🤱سال سوم پیامبر وقت زن را با کودکی در آغوش می بیند.
با تعجب از خدا می پرسد : بارالها،چگونه کودکی دارد او که بدون فرزندخلق شده بود!!!؟
✨وحی میرسد:هر بار گفتم فرزندی نخواهدداشت ،او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت.

🤲 با دعا سرنوشت تغییر میکند...
از رحمت الهی ناامید نشوید

🕋اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...

ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواري است به نام اعتماد.
پس اگر دوست داري به آرزويت برسي با تمام وجود به او اعتماد کن.
هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست
زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد.
اي کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا...

⭐️رحمت خدا ممکن است کمی تاخیر داشته باشد اما حتمی است.
مامان زندگیم مامان زندگیم ۳ ماهگی
تحسین، چگونه؟🤔

برای شکل دادن یک رفتار خوب در کودک لازم است از تحسین بجا و مناسب استفاده کرد.
رفتار او را تحسین کنید نه شخصیتش را؛ مثلاً نگویید «چه دختر خوبی بگویید چه کار خوبی کردی»

🪴 کلی گویی نکنید؛ به جای «آفرین عزیزم» بگویید «از این که صبح رختخوابت را جمع کردی خیلی خوشحال شدم ممنونم»
پیشرفت های کوچک او را نیز ستایش کنید؛ اگر بار اول فقط یکی از چند اسباب بازی اش را جمع کرد تعریفش کنید و بگویید «چه خوب کردی که ... بگذار کمکت کنم بقیه را هم جمع کنی»

🪴 خردسالها را بیش تر با آغوش گرفتن بوسیدن و کلمات مهرآمیز و بزرگترها را بیشتر غیر مستقیم تحسین کنید؛ مثلاً با یک لحن آمیخته به شوخی به دخترتان بگویید؛ عجب کدبانوی با سلیقه ای اینجا بوده است. برای تحسین از جمله ها و روش های تکراری استفاده نکنید‌

🪴 بین رفتار پسندیده کودک و تحسین او فاصله نیندازید. بعد از نهادینه شدن رفتار درست تحسین را کمتر و در فواصل طولانی ترانجام دهید ولی هیچ گاه قطع نکنید.
دوفرشته آسمونی دوفرشته آسمونی قصد بارداری
هر روز که می‌گذرد، می‌گویند “فراموش می‌شود نبودش، داغش سرد می‌شود”. اما برای من، هر طلوع، داغ دلم را تازه‌تر می‌کند. در این تقویم بی‌رحم، روزها نه که بگذرد، که هر کدام زخمی تازه بر دل می‌نشاند.
می‌بینم تمام آنان را که همسفر بارداری‌ام بودند، اکنون یکی یکی فرزندانشان را در آغوش می‌کشند. از ته قلب برایشان شادم، دعای خیر بدرقه‌شان می‌کنم تا در سلامت کامل، عطر وجود فرزندشان را استشمام کنند.
اما، من هم انسانم، دلم می‌شکند… چه کسی می‌تواند خرده بگیرد بر مادری که می‌خواهد عطر تن پاره تنش را در آغوش بکشد؟ دلم می‌خواست، آری، دلم می‌خواست من هم کودکم را در آغوش می‌کشیدم. اگر بود، امروز یک ماه و هفت روز از آمدنش به این دنیا می‌گذشت. یک ماه و هفت روز پر از لحظه‌های ناب، پر از عطر حضورش، پر از شوق مادری.
امروز، خبر زایمان دختردایی‌ام را شنیدم. اولین کلامم شکر بود، شکر برای سلامتی او و فرزندش. اما بلافاصله بعد از آن، داغ دلم تازه شد، زخم کهنه‌ام سرباز کرد.

آه، بمیرم برای تو، فرزند از دست رفته‌ام… آیا می‌شود من هم دوباره طعم مقدس مادری را بچشم؟ آیا دوباره آغوشم پر می‌شود از گرمای وجود کودکی؟ در این لحظه، امیدی به بغل گرفتن فرزندم ندارم…💔