۱۲ پاسخ

من توانایی ندارم
خواهر تازه زاییدم باید کمک بگیرم از بقیه
کمکی دارم حال جسمی و روحیم داغونه نداشتم که میمردم....

منم نمیتونم کلا مامانم پیشمه

قدرشون بدون هرچقد هم که بگن تو نمیرسی ما نگه میداریم ،چون وقتی نباشن و خسته باشی ندونی داری اصن چیکار میکنی اونوقت میدونی کمکشون چقد مهمه
من از اولین روز بارداری و زایمان کمکی نداشتم حتی تو بیمارستان بعد عمل اولین قدمی هم که برداشتم با زور زدنای خودم بود که خودمو از تخت کشیدم پایین ،از مامانم میخاست از شهرستان بیاد پیشم تمون روز جنگ شروع شد و نتونستن بعدم میترسیدن بیان منم اصرار نکردم ،خانواده شوهرمم بودن ولی کمکی نکردن ،مادر شوهرم حالا از روی ناچاری که دور و بریا نگن اینجا بود و نیومده بیمارستان روز زایمانم اومد ولی کمک چندانی نمیکرد بیشتر اون استراحت میکرد تا من ،اخرم روز مرخصی بحث راه انداخت و بی دلیل هرچی از دهنش میومد به من و خانوادم گفت ،بعدم ناراحت بودن از من در حالی که اون هرچی اومد گفت من هیچی نگفتم ،بعدم نیومدن خودم با تنهایی با کمک خدا به اینجا رسوندم ،چه روزا که گریه نکردم ،چه وقتی که از بودنمم سیر نشدم ،از ازدواجم ،گاهی فکرای ناجور از خستگی به سر ادم میزنه ،از همه بدتر اینه همه اینا تو دلت بمونه نتونی به کسی بگی چون نه گوششنوایی داری نه گفتنت دردی درمون میکنه

منم عین شما
من از ۱ ماهگیش میدم مامانم میرم سرکار.
کارم هر روز نیست اما روزایی که میرم ممکنه تا ۴ ساعت هم بچمو نبینم
گاهی مامانم بهم عذاب وجدان میده دقیقا دیشب سرکار بودم ۴ صبح رسیدم
اما دیگه سعی میکنم کل هفته رو خودم با بچم بگذرونم فقط آخر هفته ها رو برم سرکار
اما بازم انقد به این موضوع فک میکنم دیوونه شدم
میخوام برم مشاوره ببینم چی میگه

من اصلا از روز اول زایمانم خونه ی مامانم یا مادرشوهرم نرفتم بمونم از بیمارستان اومدم خونه مامانم۱۰ روز موند پیشم تا یه ماه هم مادرشوهرم میومد سر میزد بعد اون کلا تنهام بگم پیر شدم کم گفتم موی سفید نداشتم الان موهام سفید شدن تازگیا میتونم هم به خونه برسم هم به بچه .بچه ی منم نق نقوعه حتما باید پیشش باشم خیلی سخته به یه حالت بی انتها رسیدم حس میکنم هیچوقت دیگه قرار نیست رنگ آرامش و زندگی کردن برای خودم رو ببینم همش بدو بدو از خونه بیرون رفتنی بچه اونقدر گریه میکنه شبیه بی خانمان ها هرچی دم دستم بیاد میپوشم که فقط برم

منم دست تنهام و شوهرم دیسک گردن گرفته نمیتونه دیگه کمکم کنه و کل بدنم درد میکنه من تدریس میکردم و شرکت داشتم کلا گذاشتم کنار حتی درس میخوندم اونم گذاشتم کنار و گاها شبا یادم میوفته که من حتی صورتمم نشستم خونه من هیچوقت نشده بود اینقدرکثیف و بهم ریخته باشه الان در هفته دو بار شاید بتونم تمیز کنم ظرفارو دوروز یبار میتونم بشورم صبحونه رو ساعت دو ظهر میخورم خیلی سخته تنها بودن باز کسی هس که کمکت کنه خوشبحالت قدرشونو‌بدون

هممون یکیو نیاز داریم کمکون کنه عزیزم الان من تا همسرم از کار نیاد و بچرو نگه ندارع ب هیچی نمیرسم

منم خیلی دوس دارم تنهایی هم ب بچم برسم هم کارای خونمو کنم اما متاسفانه نمیشه کم میارم بخاطر همین یا شوهرم کمک میکنه یا مامانم

چون از بقيه كمك ميگيري اين حس رو داري؟
اتفاقا شما يه مادر عالي هستي ك براي بهتر رسيدگي كردن و رفرش شدن روحيه ات از بقيه كمك ميگيري. من هنوز خونه ي مامانمم 😹😹

شما بهترین کارو میکنی که از مامان و زنداداشت کمک میگیری . من شدیدا وابسته پسرمم و اصلا نمیتونم بچمو بسپارم به مامان و خواهرم . فقط یه وقتایی خونه مامانم میرم حموم اونا نگهش میدارن زیر دوش همش صدای گریه میپیچه تو گوشم فوری میام بیرون میبینم بچه یا باهاشون بازی میکنه یا تو بغلشونه
این وسواسی و وابستگی داره منو نابود میکنه برای همین میگم شما تا میتونی از دیگران کمک بگیر و مادر خوب و بد بودن به اینچیزا نیست

دقیقااا منم همین نظر و نسبت بخودم دارم و موقعی ک تنهام تو خونه همش دلهره و نگرانی دارم ک نکنه خدایی نکرده اتفاقی برای دخترم بیوفته و من نتونم از پسش بربیام...
الان شیش ماهه یا مامانم خونه منه یامن اونجام البته دخترمم خیلی بیقراره و گریه میکنه دل درد خیلی شدیدی داره.... و همه اینا باعث شده احساس کنم مادر خوبی نیستم

نه عادیه من هنوز خونه مامانمم😂

سوال های مرتبط