۲۵ پاسخ

از لحظه به لحظش لذت ببر اون فقط يه مدتي كوچولو هست بعد بزرگ ميشه حتي بغلت نمياد و تو دلت برا نوزاديش تنگ ميشه

خب همینم هس اون ازادی قبلی که داشتیم گرفته میشه

از چی عقب بیوفتی عشق میکنی هرروز ببینی یک موجودی خلق شده از تو و شوهرت که ثمره عشق تون

زود که بچه دار شدی
اما باید مسئولیتش و بپذیری اون یه فرشته بیگناهه

انقدر اینجا همه سن پایین بچه دار شدن که به نظرم سنت خوبه ، ۲۰ ساله ها ی بچه ۴ ساله دارن دومی تو راهه

دوم اینکه حتما با یه تراپیست بااخلاق و حرفه‌ای در زمینه‌ی ازدواج و فرزندپروی در ارتباط باش، حتی اگر درگیر یه موضوع بغرنج روانی نیستی هر ۵ هفته یه بار برای سبک کردن مغزت وقت بذار نذار گره‌های فکری که درباره‌ی همه چیز داری کور بشن، حسای جدیدی که برات آزاردهنده یا گنگ هستن رو باهاش درمیون بذار و دور بریز.
بعدی اینکه حداقل سه تا زمان ۱ ساعتی در هفته برای خودت تنها توی هر فضایی که دوست داری وقتت رو صرف خودت کن.از همین اول یه تایم پدر پسری برای همسرت و بچه‌ات اختصاص بده تا هم ارتباط اونا قوی بشه و نگهداری از بچه صرفا یه امر زنانه مطلق به نظر نیاد، تو هم بلد نیستی بچه اولته اولین باره مادر می‌شی اونم بار اولشه پدر می‌شه هر دو از صفر یاد می‌گیرید و به محض ایجاد نقش‌های جدید باید هرکسی سهم خودشو انجام بده و نقششو تمرین کنه. اینجوری هم تو احساس نمی‌کنی داره بهت ظلم می‌شه و خشمی‌ سرکوب شده‌ ‌ای درونت رشد پیدا نمی‌کنه هم اون راهی پیدا می‌کنه تا توی بار تربیتی و نگهداری از بچه مشارکت کنه و رضایت تو رو بدست بیاره. همین تقسیم وظایف کوچیک اول کار خیلی خیلی به رشد و کیفیت رابطه والدین بعد بچه‌دار‌شدن کمکم می‌کنه.
سعی کن مامان خوشحالی باشی، بچه بزرگ کردن یه کار انفرادی نیست، کمک بخواه و اجازه بده دیگران بهت کمک بکنن. این هم یه کار‌خیلی مهمه مثل همه‌ی پیشرفتای دیگه و بعدها می‌بینی زحماتت چقدر نتایج شیرین و ارزشمندی داره که قابل وصف نیست.

برحسب تجربه خودم باید بگم که واقعیت اینه که همچین اتفاقی می‌افته و دوستا و اطرافیانتو می‌بینی که توی شغلشون پیشرفت می‌کنن، مهاجرت می‌کنن، درس می‌خونن یا به تفریحات مورد علاقه و سفرشون می‌رسن و درگیر مسولیت‌های یکی دیگه نیستن، فقط به خودشون می‌رسن و آزادن و تو درگیر شیردادن و پوشک کردن و چکاب‌های دوره‌ای بچه و مریض شدنا و چی بپزم واسه‌اش و چطوری کاهش وزن و ریزش مو و نوسانات خلقیمو کنترل کنم و هزارتا موضوع جدید و ناشناخته می‌شی. چون عملا زمان آزاد خیلی کمی برای خودت داری و اگر کمکی نداشته باشی خیلی وقتا از نظر روانی و جسمی کم میاری و آشفته می‌شی. اما چیزهایی که شاید کمک‌کننده باشن اینه که سعی کنی یه جامعه دوستی و ارتباطات جدید با آدم‌های بچه‌دار توی محدوده سنی بچه‌ی خودت یکسال بیشتر و کمتر برای خودت ایجاد کنی، مامانایی که مدل دغدغه‌هاشون شبیه تو باشه و تو رو درک کنن و ببینی که آدم‌های دیگه‌ای هم توی جامعه هستن که همپای تو دارن وقتشون رو صرف‌ بچه‌داری می‌کنن و طوفان‌هایی که تو داری پشت سر می‌ذاری براشون آشناست. باهات همدلن و بهت قوت قلب می‌دن.

یه چیزی بهت اعتراف کنم
من‌از اول بارداری زیاد بچه نمیخواستم مجبور شدم و طول ۹ ماه اصلا هیچ حسی نداشتم و گفته بودم بعد بدنیا اومدن بی تفاوت میشم اصلا وابسته نمیشم ولی از روزی که زایمان کردم کلا ۱۸۰ درجه فرق کردم یه حسو حال دیگه ای نسبت بهش دارم طوری بهت بگم‌بعد بدنیا اومدن دیگه خودتو فراموش میکنی و‌الویتت بچه ت میشه من الان ۶روزه زایمان کردم و از روزه اول سختی کشیدم‌بستری بعدش زردی فقط دولا موندم درد شکمم نابودم میکنه ولی باز بهش رسیدگی میکنم و کم‌نمیذارم‌براش

منم دقیقا توام یه عالمه فکر میکنم
احساس میکنم دو تایی هامون با شوهرم دیگه تکرار نمیشه
ی وقتا میگم زود بود
آزادیم رهاییم
همه ی اینا میاد تو ذهنم

اره من عقب افتادم ازهمه کارام ن غذامیتونم درست کنم بچه مدرسه ایم دارم امتحاناش شروع شده اینم هی بغلیوکریه میکنه وقت کباهاشکارکنم ندارم هی رو پامه تا یهچرتمیزنه دوتاسوال کارمیکنم بلندمیشه ازبس دستشویی هامونگه داشتم کلیه دردکردم همش میریزه کم اوردم😭

منم همینم
خیلی استرس دارم که ۳ ماه دیگه میادش
از فکرش حتی الانم تمرکز ندارم کارامو بکنم

حتما که زندگی آدم دچار تغییر میشه و باید یه جوری برنامه هاتو بچینی که با برنامه زندگی نی نی هماهنگ باشه. 😅 خیلی ها میگن بعد از بچه دار شدن حتی مدل تفریحاتشونم تغییر کرده و بیشتر منطبق با نیاز بچه شده.
ولی هیچوقت از خواسته و آرزوهات دست نکش. 🌿✋

۲۶ زود ک نیس خوبه. من ۱۸ بودم... من الان میرم مدرسه دخترم همه به دخترم‌میگن خواهرته... خیلی حس خوبیه 😁

مگه میشه بیادودوسش نداشته باشی این چه حس وفکر مزخرفیه این همه مدت تووجودت شکل گرفته آخر این حرف ومیزنی
آخه خواهر جان معلومه ک آزادی قبل رونداری ولی میگذره شیرینه

زود که نیست پس ما که بچه اولمون ۱۸ سالگی بدنیا اومد چی بگیم ؟؟

وای دقیقا انگار اینایی ک نوشتی رو من نوشتم انقدذمنم همینجوریم

ن بیاد نمیتونی یه لحظه ازش جدا بشی چون تو شکمت بوده نباشه انگار یه چیزی گم کردی...من امروز دوستامون هم رفتن پیست برف بازی به من گفتن بیا بچرو بزار پیش مامانت به این فک کردم از بچم دور باشم دیوونه میشدم نرفتم اصلا هم ناراحت نیستم

ن دیگ زودم نیس سنمون مناسبه ولی خب بله دیگ هیچی مث قبل نمیشه

عزیزم چون سنت هنوز انقد نیست این احساسو داری، ولی نگران نباش خ زود میتونی برگردی به فعالیتهای قبلیت..
راستش منم بخاطر همین برنامه بچه دار شدنمو عقب انداخته بودم.. ولی الان بنظرم اشتباه فک میکردم

چند سالتع

منم همین حس و دارم ولی همش میگم شاید رفیقم شد هرجا خاستم برم با خودش میرم

بالاخره ماه های اول با خصوص روزهای اول که باورتون نمیشه عضو جدید همیشگی تو خونه تون دارید
چون من خودم بعد چند روز انگار ضمیر ناخودآگاه وجودم توقع داشت بچه رو ببرن تا من استراحت کنم
مثل وقتی که تو مهمونی بچه رو نگه میداری و به گریه که افتاد خوابش اومد گرسنه شد میدیش مامانش تا ساکتش کنه و تو راااحت و آسوده ای.
اینم تقریبا اوایل همین مدلیه
ولی بعدش خیلییییی عادی میشه برات و به عنوان یه مادر خانه دار با اعتماد با نفس شروع به انجام کارات میکنی.

بعد از زایمانم این حسارو داری
صد در صد با حالت گذشته تغییر میکنه اما قلق همه چیز دستت میاد متوجه میشی باید چیکارکنی

من بچه دوممو باردارم بچه اولم تازخ بزرگ شده بود راحت بودم سرکار میرفتم الان اصلا نمیتونم اروم باشم حالم بده به این فکر میکنم که دوباره مراحل رو باید طی کنم بهم‌میریزم😭😭😭

منم این حسو دارم خیلی میترسم

سوال های مرتبط