۲۲ پاسخ

به من بگن پخ گریه میکنم:/

من هنوز تو روز زایمان گیر کردم نوزاد یا زائو ببینم گریم میگیره از بیمارستان میترسم بخاطر حرفای جاریم دوساله ک باهاش حرف نمیزنم کسی درمورد اون دوران باهام حرف بزنه حالم بد میشه

من دقیقااااا من،ینی بی تعارف بگم انقد مشغله زندگی و بچه داری دارم ک در بدترین حال ممکن وقت نمیکنم گریه کنم خیلیم دلم پره ها اما انگار چشام قفله بیشترشم بخاطر دخترمه ک اشکامو نبینه، شبام ک تا میخام گریه کنم بیهوش میشم ازخستگی😒😒🙄🙄

منم سخت‌تر گریه میکنم

واااای منمممم

منم مثل تو ، بعد این ۲ سال تازه یکی دوهفتس انقدر پر شدم و زور زدم تا گریم بگیره خالی شم

برعکس من دلنازک تر شدم

دارویی چیزی مصرف می‌کنی ؟!

من الان دارم داروی نشاط آور مصرف میکنم اصلا اشکم نمیاد


بهتر ،میخواد بیاد ک چی بشه
اون همه اشکی ک قبلاً میریختیم چ گره ای از مشکلاتمون رو باز میکرد ک الان با نریختنش بخاد اتفاقی بیفته🫂

اره منم همینم سخ گریه میکنم دیشب با گریه خابیدم بهتر نشدم انگار یاد گرفتم‌سنگ‌باشم.

من الان بیشتراشکم درمیادقبلااینجوری نبودم

خیلی گریه میکنم تو دوره پریودی و قبلش

منم چندساله اینجوری شدم اصلا دیگه گریم نمیگیره

من برعکس شدم 🥺خیلی گریه میکنم

اما من بر عکس شدم
غرور داشتم هیچ کس اشکم رو نمی دید
اما چند روز پیش تو مسیر دکتر تو تاکسی مدام گریه میکردم.
دیگ نمیفهمم پیش کی هستم
ناراحت باشم فوری گریه میکنم

به نظرم یه وقت مشاوره بگیر
گریه کردن نوعی تخلیه روانی هستش واقعا نعمته

کاش من میتونستم گریه نکنم وسط عروسی هم باشم با کوچیکترین چیز گریه م میگیره خجالت میکشم

من برعکس از قبل هم احساساتی تر شدم،و بیشتر نسبت به دخترم، از همون روزی کع ب دنبا اومد تا الان هربار که واکسن یا ازمایش داشت یا قرار میشد دکتر ببریمش اصلا نمیتونستم وایستمو نگاه کنم همیشه پشت در وایسادم من گریه دخترم گریه. زیادی احساسی بودنم مشکلاته خودشو داره

دقیقا من برعکسم احساسی تر و منطقی تر شدم درگیز هردوام

برعکس من خیلی روحیم حساس تر شده با کوچیک ترین چیز سریع گریم میگیره

ن اتفاقا من قبلا سنگ بودم بعد بچه خیری دل نازک شدم بخصوص بخصوص چیزی باشه راجب بچه و خونه زندگی نارحتم میگنه

برو‌مشاوره عزیزم

ولی من برعکس
حتی به خاطر یه روز پی پی نکردن آراد هم گریه میکنم

واقعا گریه کردن خیلی خوبه کاش منم راحت گریه میکردم

سوال های مرتبط

مامان پسری مامان پسری ۲ سالگی
مامانا خیلی دلم گرفته ...من اصلا نوزادی پسرم ، چند ماهگیش ، زیر دوسالگیش یادم نمیاد ...اصلا نمیدونم چی شد ...عکس هاش رو که نگاه میکنم دلم میسوزه فکر میکنم مادر بدی بودم بهش نرسیدم ...من افسردگی بعد از زایمان گرفتم و دارو میخوردم پسرم هم خیلی بد قلق بود اینکه میگم بد قلق تا کسی بچه بدقلق نداشته باشه متوجه نمیشه چی میگم ...هیچوقت هم به من وابسته نبود انگار من مامانش نبودم نمیدونم چرا عاشق باباش بود ، بعد بابای من ، بعد مامانم ...بعد من ...نمیدونم چرا دوسم نداشت ...چند بار کتکش زدم فقط همونا تو ذهنم مونده ...سعی میکردم باهاش بازی کنم ، براش کتاب میخوندم ، میبردمش بیرون ولی همیشه رفتن و امدن به گریه و شیون ختم میشد ‌...من قبلا سرکار میرفتم الان کاملا خونه نشین شدم من و پسرم از صبح تا شب تنهاییم تا شوهرم بیاد دلم میخواد باهم بریم بیرون ولی نمیتونم تنها کنترلش کنم ...دلم براش میسوزه ...دلم برای خودمم میسوزه ...اینروزا خیلی باهم بازی میکنیم ، کاردستی درست میکنیم ، نقاشی میکنیم بالاخره همش خونه ایم ولی نمیدونم مامان خوبی هستم یا نه ...بازم حس میکنم دوسم نداره