مامانا ت. رو خدا بگین من چیکار کنم خیلی حالم خرابه

من کل دیشبو تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم داشتم واسه بچم خوراک لوبیا درست میکردم که بیدار شد بخوره صبح که بیدار شد چند قاشق خورد هر کاری کردم نخورد بعد خوابوندمش سریع رفتم به غذای دیگه واسه ناهار درست کردم بعد چند ساعت بیدار شد رفتم بهش بدم دیدم اینم چند قاشق خورد و دیگه نخورد من نمی‌دونم چی شد یکدفعه زدم به سیم آخر کلی داد و بیداد کردم بچم بیچاره ترسیده بود شوهر از اونور اومد که چرا اینجوری میکنم به اونم کلی حرف زدم و کلی جیغ و داد زدم الان خیلی پشیمونم شوهرم باهام قهره نمی‌دونم امروز چند شده اعصاب ندارم آخه هیچ وقت این بچه اینجوری نبود چون باگوشی هم غذا میخوره غذاشو تا آخر بهش میدم همیشه از طرفی هم بچم نسبت به اون حجم غذایی که میخوره وزن اضافه نمیکنه همه ی ترسم از اینه که با کم خوراک شدنش بدتر ضعیف بشه الآنم خیلی عذاب وجدان دارم دوباره هم همین چند دقیقه پیش با شوهرم بخثم شد سرم داره منفجر میشه نمی‌دونم چمه افسردگیم تمومی نداره نه با بچم بازی میکنم ،نه حرف میزنم هیچ کاری نمیکنم اگه شوهرم نباشه که دیگه هیچی این بچه هم افسرده میشهخدایا من چم شده چرا اینجوری شدم

۱۰ پاسخ

بخاطر غذای بچه ت خیلی خودتو داری اذیت میکنی، بچه ت که نمیفهمه تو تا ۴ صبح بیدار بودی تا براش لوبیا درست کنی، اصلا هم لزومی نداره همچین کاری بکنی، صبح بهش فرنی بده، خامه مربا بده، نون توی شیر خورد کن بده بخوره، خودتو عذاب نده دخترجان که وقتی نخورد اینحوری بهم نریزی

من کل امروز رو بابت یه موضوعی اینطوریم

اگر به دخترت شیر میدی واسه اونه که خوب غذا نمیخوره
بگیریش غذا خوردنش بهتر میشه

پسر اول خیلی لاغر بود الانم لاغر همش فکر چاق کردنش بودم همه بهم میخندیدن

من هفت سال مثل توام هر جا برم هرکی بیاد فقط فکر غذای بچه ام
خودم پیر کردم تو نکن
الانم تا کم اشتها شه اعصابم نمیکشه یا زینک میدم یا شربت اپتایت پدیا بست

عزیزم فقط یک مادر میتونه درک کنه...بچه ها خیلی وقتا انقد رو اعصاب مادر راه می‌رن که دیگه حوصله خودشونم ندارن چه برسه بقیه...
خلاصه بچه داری شیرین که نیس، بلکه وحشتناکه و کلا جنگ اعصابه

چن کیلوعه دخترتون؟

نزدیک پریودته؟

هیچی عزیزم بیخیال باش یه مدت هرچی بیشتر درگیرش باشی اون کمتر میخوره و توخسته تر میشی

منم دوست دارم با بچم برم بیرون ، باهاش بازی کنم ،کتاب بخونم واسش ولی نمیتونم اصلا حوصله ندارم نمی‌دونم چم شده

سوال های مرتبط

مامان آنیتا🐣 مامان آنیتا🐣 ۲ سالگی
❤سلام دوستان من اومدم با نجربه از شیر گرفتن دخترکم❤
امروز شد یکماه که دختر قشنگمو از شیر گرفتم .....
قبلش روش های تدریجی رو زیاد امتحان کرده بود ولی نشد که نشد ...
دخترم به شددددت واابستا بود به شیرم
یه روز صبح انقد شبش دختم شیر خورده بود تا صبح ،صبحش که بیدار شدم سردرد افت فشار دلدرد شدید گرفتم و اونروز دوبار سرم خوردم ...
از شدت فشار شیردهی همیشه ضعف و بیحالی داشتم البته نووووش جاااانش❤ با اینکه از نظر غذا و مکمل خیلی میرسیدم به خودم ولی نه خودش خواب داشت نه من همش تا صبح ممه دهنش بود
سرتونو درد نیارم،فردای روزی که سرم خوردم از خواب که بیدار شدم چسب برق زدم به سینم و تصمیم گرفتم که دیگه شیرررر تمامممممم...و باهاش حرف زدم .توضیح دادم که دیگه نمیتونه شیر بخوره .سرگرمش کردم .غذا و میناوعده هایی که دوست داشتو درست کردم و حواسشو پرت کردم تا شب .شب اول چند بار بیدار شد بغل کردم آب دادم بهش رو پا گذاشتم لالایی گذاشتم براش .شب دوم هم همینطور و اینکه دیگه از شب سوم یه بار بیدار شد اونم ماساژ دادم کمرشو خوابش برد .کلا سختیش سه روز بود هم واسه خودم هم واسه بچه ،من تو اون سه روز اصصصصلا حتی تو خواب شیر ندادم شیرمم ندوشیدم به شدت سینم سفت و درد ناک شد ولی کوتاه نیومدم ،از روز چهارم پنجم کم کم سینم شل شد دردش کم شد و تقریبا اوکی شدم دخترمم غذا خوردنش بهتر شد خداروشکر 🥲❤
مامان آنیسا 🌸 مامان آنیسا 🌸 ۱ سالگی
اگه خدا بخواد فردا میخوام دخترمو از شیر بگیرم خیلی به سینه وابسته هست استرس دارم میترسم اذیت بشه ترس اصلیم هم شب واسه خوابه چون کاملا با سینه می‌خوابه و نصف شبا هم حداقل ۴ ، ۵ بار بیدار میشه شیر میخوره می‌خوابه با اینکه قبل از خواب هم بهش غذا میدم باز هم واسه شیر بیدار میشه خیلی سعی کردم شیر شب رو قطع کنم ولی اصلا نتونستم هر کاری هم کردم تدریجی ازرشیر بگیرمش باهام همکاری نکرد چند ماهه میخوام شیرشو کم کنم ولی اینقدر گریه میکرد تا بهش ممه بدم . بعد اینکه دخترم خیلی کم غذا هست بزور و به سختی بهش غذا میدم اگه یکم بخوره بعد از شب یلدا میخواستم از شیر بگیرمش که مریض شد توی دی ماه هم میخواستم بگیرمش باز مریض شد نتونستم خدا کنه این دفعه دیگه مشکلی پیش نیاد البته توی همین چند ماه هم هرکاری کردم شیرشو کم کنم آروم آروم قطع کنم نشد اصلا باهام همکاری نکرد مجبورم یک دفعه ازش بگیرم .
برام دعا کنین بچم اذیت نشه همکاری کنه از شیر بگیرمش خودمم خیلی خسته شدم خدایا کمکم کن
مامان آروین👼🏻😍 مامان آروین👼🏻😍 ۲ سالگی
۲دیگه بعد از این شیری که وقتی از خواب بیدار میشد رو حذف کردم و تا از خواب بیدار میشد بلند میشدیم و حواس پرتی و صبحانه و بازی، دیگه خودش انگار متوجه شده بود که شیر نیست و اروین همیشه عادت داشت تا صبحانه اشو میخورد میومد شیر میخورد و این عادت از سرش افتاد و کلا یادش رفت، و بعد رسیدیم به غول یکی مونده به اخر یعنی شیر قبل از خوابیدن که یبار امتحان کردم و اروین رو ۳ ساااعت چرخوندم و اون فقط گریه میکرد و نتونستم اخر و هلاک شد بچم و بهش شیر دادم و خوابید، هنوز نه خودش واسه این قسمت اماده بود و نه من، فهمیدم که من باید خواب عصر رو اول یاد بگیرم بخوابونمش بعد برسم به اون قسمت شب، پس عصرا اهنگ لالایی گذاشتم و تکون و لالایی نمیخوابید و بعدش دیگه فهمیدم اروین اینجوری با تکون دوست نداره بخوابه و میذاشتمش تو بغلم و بدون هیچ تکونی اینقدررر حرف میزنم و از ثانیه ای که از خواب بیدار میشد رو براش تعریف میکردم تا همون لحظه و فهمیدم اروین حرف زدنم رو دوست داره و روز اول ۲ ساعت حرف زدم یه چیزی رو هزاربار تعریف میکردم-
مامان دوتاتوت فرنگی🍓 مامان دوتاتوت فرنگی🍓 ۲ سالگی
مامانا امروز یه اتفاق جالبی برام افتاد ....
تو آشپزخونه بودم و طبق معمول داشتم غذا دست میکردم و دوقلوهام اذیت میکردن از صبح که بیدار شده بودن ....چون همش هرجا میرم پیشمن حتی به سختی غذا دست میکنم و اصلا حواسم به غذا نیست .... 😞و خیلی خسته بودم و باهاشون خیلی کلنجار میرفتم چون هم غذای خودمون که خوراک لوبیا بود درست میکردم هم جدا برا بچه ها غذا درست میکردم چون تا حالا خوراک لوبیا ندادم بهشون میترسم دلدرد شن .... و هم برا میان وعدشون پنکیک درست میکردم بچه هام همش یخچال و کابینت باز میکردن و کلی اذیت میکردن و دعوا میکردن منم خیلییی بهم ریخته بودم و خسته بودم و از یه طرف هم استرس اینو داشتم همسرم از شبکاری اومده و استراحت می‌کنه سرو صدا زیاد نباشه...خلاصه بین اینهمه اعصاب خوردی با خودم گفتم خدایا کاش میشد یه نفر الان بغلم کنه خیلییی خستم خیلی داغونم ....باورم نمیشه بخواب چند دقیقه بعد پسرم اومد از پشت پاهام رو بغل کرد و خندید بهم ... چندبار اینکارو کرده بود ولی امروز بعد اون همه خستگی و حرف درونم که پسرم اینکارو کرد خداااا انقد حالم خوب شد ..... هیچوقت هیچوقت یادم نمیره امروز 😢😢الآنم چشام اشکی شد با تصور دوباره ش😢😢😢❤️❤️❤️❤️❤️