۱۰ پاسخ

بنظرم باهاش رابطه ت رو خییییلی کم کن و بخاطر بچه هات پیگیر نشو
.. چون هیچ چیزی مانع نمیشه

بهتره با مشاور صحبت کنی راهنماییت کنه شرایط خوبی نداری 🥺باورم نمیشه میگی زود بیاد خونه ۱۲و نیم شبه

انگار زندگی منو تعریف کردی همه چیز اومد جلو چشمم دقیقا انگار شوهر منو میگی
من دیدم زنگ میزنه پیام میده بهش باهاش رابطه هم داشته از همه چی خبر دارم جای رفتن ندارم نای جنگیدن ندارم برای حق و حقوقم سپردم به خدا و دو دست بریده حضرت عباس که ایشالله یه روز که رفت سرکار دیگه نیاد خونه به امید اون روز که تو قبر ببینمش دارم سپری میکنم روزامو
خدا ازشون نگذره چه زن چه مرد خیانتکار که باعث میشن یه سری آدما حیف بشن و عذاب بکشن
سه ماهه مغزم خورده شده مث موریانه این شک لعنتی داره مغزم میجوعه

عزیزم همه باهم داریم به فنا میریم
من هرثانیه میگم کاش بابام یکی میزد زیر گوشم میگفت الان وقت شوهر کردنت نیست
بهم گفتا نکن... ولی گوش نکردم
هزار تا فشار از جمله فشار اقتصادی رو مردا هست واسه همین نمیتونن برای ما وقت بذارن
ماهم که تازه زایمان کردیم همش وقتمون با بچه داری و خونه داری میگذره خسته میشیم دلمون یه همدم میخواد ولی اون همدم نیست به هزار دلیل اینجوری میشه که هی از هم فاصله میگیریم... وقتیم فاصله باشه کوچیکترین حرفا منجر به دعوا میشه

سلام عزیزم منم الان اصلا با شوهرم اوک نیستم و این حس حال دارم و تو دور مجردی با یکی وارد رابط شد نمیدونستم متاهل بعد چند وقت فهمیدم ک بلکه دوتا بچم داشت اونم میگفت زنم بهم توجه نمیکن ارامش ندارم تو خون

سلام عزیزم منم عین خودت شکاک هستم خیلی حس و حال بدی دارم درکت میکنم ی سوال دارم ازت مگه قبلا از چیزی دیدی ؟ پیامی چیزی تو گوشیش دیدی؟

من اگر جای تو بودم امشب که اومد باهاش صحبت میکردم میگفتم اصلا خوشم نمیاد از این رفتارات از دیر اومدن، از شوخی نا به جا، که من نگران تو باشم تو بخندی و شوخی کنی، منم آدمم، احساس دارم، بعد وایمیسادم ببینم اون چی میگه، ولی با لحن معمولی نه خشن نه مهربون، بعد در آخر میگفتم من بهت اعتماد دارم میدونم اشتباهی نمیکنی ، میدونم تو ام زندگی و بچه هامونو دوست داری(حس عذاب وجدان اگر هم کاری میکنه میدی)، بعد دیگه چیزی نمیگی و میخوابی ، یه کم به حال خودش بذار، یه کم جر و بحث رو کمتر کن، کمتر سخت بگیر، ببین تغییری میکنه

سلام عزیزم همدردیم حرفی ندارم فقط میتونم بگم منم همینطور منم همینطور
بعد بدنیا اومدن هاکان همه چی فرق کرد ن محبتی ن هیچیی هر روز تو خونه جنگ دعوا خستم واقعا

#۲#یکم پیش زنگ زدم ک کجایی چون سر شب خواب بود ۹شب رف بیرون گف ی مغازه آیی برم خرید کنم خلاصه گفتم کجایی گف هستم ی جایی،گفتم ینی چی،میگ خونه یکی از رفقا اومدم فوتبال نگا کنیم،گفتم کیه ،میگ نمیشناسی گفتم از کی من نمیشناسم رفیقااتو که خونشون میری،میخنذه میگ شوخی کردم مغازه پیش بچها نشستم میاماصن حس خوبی نگرفتم🥲
ینی واقعا من شک شکیم شما بودین چطور میشدین؟!
کلا نظرتونو راجب این حرفام و زندگیم بگید

و ی چیز دیگ اصلا حس نمیکنم منو دوست داره،نمیدونم همسرای بقیه چطورن ولی قبلا منظورم سالهای اول ازدواجم پیام های قشنگ و رفتارهای قشنگ بود حس میکردم دوسم داره،ولب حالا بعد زایمان دوم فقط حس میکنم داره خیانت می‌کنه و منو دوست نداره و بخاطر بچه ها صداشو در نمیاره🥲و دعواهامون بشدت زیاده ینی خیلی زیاد هر روز بحث داریم،سر کوچیکترین چیزا غر میزنه نق میزنع و تا من حرف میزنم میشه دعوا،با اینا هم بیشتر حس میکنم دوستم نداره،و اینم بگم رابطه جنسی هم بعد زایمان دومم خیلییی کم شده شاید الان یک ماه شده باشه از آخرین رابطه!حتی یکی دوباره خودم گفتم چرا اصن کاری با من نداری!بعضی موقع ها با آرامش بهش میگم حس میکنم دیگ دوسم نداری کاری باهام نداری،میگ دوست داشتن فقط به ۴تا پیام قشنگ و هی ماچ و بوس کردن نیست🥲میگ اینا رو میگی من عذاب وجدان میگیرم میگ بخاطر بدهیا اجاره خونه بیکاری که ۲ماهه تو خونه موندم اینطوری شدم ،فقط تو نه حس هیچیو ندارم و اینا،الیته اینا مال یکی دو ماه پیشه ک گفت الان دیگ منم بهش چیزی نمیگم پیش قدم نمیشم ینی شیردهی

سوال های مرتبط

مامان آیه خانم مامان آیه خانم ۱۱ ماهگی
امروز بعد یه مراسم که خونه شهدا بود بعد از مدت ها با همسرم رفتیم مسجدی که همیشه میریم برای نماز از قبل به آیه ۹۰ تا شیر داده بودم سیر بود خوابوندم پیش خودم سه رکت اول که شروع شد آیه خیلی سر صدا میکرد همش از خودش صدا درمیاورد نماز که تموم شد گرفتمش بغلم آروم بهش گفتم دخترم چقدر صدا در میاره گلوت گرفت خانم کناریم شنید بعد از چند دقیقه گفت چرا بهش شیر نمیدی گلوش گرفت گفته نکنه شیر نداری منم گفتم آره شیر نداره برگشته بهم میگه شیر داری خودت نمیخوای بهش شیر بدی شیر نماید شماها تنبلی میکنید به بچه شیر نمی‌دید خیلی دلم گرقت ناراحت شدم بغض کردم فقط تونستم بگم مگه میشه مادر شیر داشته باشه وبه بچش شیر نده وگشنش بزاره فقط تونستم اینو بگم انگار تو شوک بودم نماز عشا رو خودم خوندم واز مسجد اومدم بیرون دیگه نمیتونستم بمونم داشتم میترکیدم من مادر شوهرم تا به حال درباره ابن که چرا به بچه شیر خشک میدم هیچی به من نگفته نمیدونم چطور به خودش اجازه داد به من اون حرف رو بزنه از اون موقع تا الان دلم داره میترکه گریه کردم اما دلم خالی نشد دوست دارم زار زار گریه کنم خیلی خیلی امشب دلم شکست نشستم بیرون هیئت های عزاداری دارن رد میشن ار خیابون ومن دارم تو دلم زار میزنم
مامان نِلارا 🧚🏻 مامان نِلارا 🧚🏻 ۸ ماهگی
خانم ها سلام
یه مساله ای هست که احساس می‌کنم کمی منو داره آزار میده
من خیلی با خانواده همسرم خوبم اونا هم با من خیلی خوبن با اینکه عروس سوم هستم ولی خیلی تحت ام منو نگه میدارن و حواسشون به من هست و من خیلی ازشون راضی هستم و احترامشون رو نگه میدارم همیشه با هم بیرون و سفر میریم و خیلی هم خوش میگذره
چون جز خواهر شوهرم دختری ندارن به خاطر همین از وقتی دختر دار شدم خیلی بیشتر از گذشته منو دوست دارن و عاشق دخترم هستن و همیشه بهش کادو میدن
اما مساله ای که میمونه اینه که وقتی دخترم پیششون هست دقت کردم خیلی بهش شیر میدن مثلا هر یک ساعت یک بار میخوان شیر بدن بهش و هر بار گریه کنه یا بد اخلاقی کنه اولین چیزی که میگن اینه که نکنه گشنشه!!
کاری نداشته باشی میان هر یک ساعت مثلا نود تا میدن 😐
من هر بار هی باید توضیح بدم به خدا گشنه ش نیست و غذا زمان داره نباید تند تند شیر و اونم بیش از حجم معده بدیم چون منجر به رفلاکس میشه
ولی هر بار انگاری فراموش میگیرن باز کار خودشون رو‌میکنن یا هر یک ساعت پوشک میخوان عوض کنن در صورتی که واقعا نیاز نیست هر یک ساعت یک بار
چند بار به همسرم کفتم بهشون گوشزد کنه و اونم سعی کرده به نحوی بگه ولی بازم انگار ن انگار
یه کم اذیتم و نمی‌دونم باید چکار کنم
سر این چیزا خیلی دوست ندارم برم پیششون
میدونم به خاطر محبت شون هست و از بدجنسی نیست ولی دست خودم نیست دیکه نسبت به کلمه گشنه شه حساسیت پیدا کردم و عصبی میشم🤦🏼‍♀️ اما به روی خودم نمیارم
به نظرتون چیکار کنم؟ اخه دلممنمیاد نرم پیششون
اونا خیلی ما و دخترم رو دوست دارن از طرفی حرفای منم انگاری اثری نداره
چکار کنم به نظرتون؟🥲🤔