سال ١٤٠٠ تصميم گرفتم برم خودمو چك كنم ولي تصميمم واسه بچه دار شدن ٤٠٢ بود،وقتي رفتم دكتر بم گفت ك تو بچه دار نميشي بايد سريع بري مركز ناباروري بش گفتم من نميخوام الان بچه دار شم گفت مهم نيس تو ميري اونجا شايد ١٠ سال زمان ببره تا باردار شي،گفتم داره چِرت ميگه رفتم چندتا دكتر ديگه نظر اونا هم همين بود ك ب آسوني باردار نميشم،حقيقتو بگم يكم ناراحت شدم ولي تو دلم گفتم اگه خدا بخواد ميشم وگرنه هيچ،اومدم خونه ب همسرم گفتم ك دكترا چيا بم گفتن،بم گفت اااا جدي پس الكي اينهمه جلوگيري ميكرديم خودمونو عذاب ميداديم با كُلي خنده بم گفت،گفت ديگه راحت شديم😂من فك كردم حالا اونم ناراحت ميشه ولي اون ب فكره ي چيزه ديگه بود😂😂ما ديگه تصميم بر اين شد ك جلوگيري نكنيم و آزااادييييي😂😂حتي نرفتيم دكتر بمون دارويي چيزي بده چون بچه نميخواستيم
دوماه بعد بار دار شدم (خداروشكر ميكنم واسه فرشته اي ك بم داد خيلييييي ميخوامش و دوستش دارم)ولي ريدم تو علمي ك اين پزشكا دارن اگه ميدونستم ب اين زودي بازدار ميشم جلوگيري ميكرديم مثله قبل😅
خواستم بگم كافيه فقط خدا بخواد ديگه هيچ

تو اين عكس چند ساعت بعد آووش دنيا اومد😍

همسرم حتي ب خودش زحمت نداده از رو تخت بلند شه عكس بگيره😅

تصویر
۲۶ پاسخ

ولی کیف کردم از کنترل احساساتت من بودم افسردع مطلق میشدم و خودمو میبازم درجا

بله خدا هرغیر ممکنی رو ممکن میکنه

اولا کار خداست
دوماً چون گفتی نمیشه استرس و اضطراب از خودت دور کردی بیخیال رفتی جلو باعث شد باردار بشی استرس تو باروری یعنی سم

چه جالب خدا حفظش کنه واستون

چه اتاق با صفایی چ گلا روح داده ب اتاق.
واقعا دکترای الان هیچی حالیشون نیست مهم باورت بوده و مهم تر اینکه ننشستی گریه و زاری و زانوی غم بغل کنی. همه چیز ب ذهن برمیگرده🥰

من امسال ده سال ازدواج کردم و هیچ جلوگیری نداشتم هیچ ها اصلن نمیدونم جلوگیری چیه وکیه الان دومی رو باردارم خدا بخواد به این چیزها نیست سالی دو سه بار هم پریود نمیشم🤣🤣🤣🤣♥️

خداروشکر ک یه نی نی قشنگ خدا بهت داده🤣
منم دکتر رفتم بهم گفت سنت داره می‌ره بالا باردار شو اینقدر استرس سن بهم داد بود ک گفتم الان نشم دیه نمیشم🤣دوماه بعدم باردار شدم 😂
باباشم رفت. ولی برا وجودش بودنش هرروز شکر خدا میکنم

خدا نکشت دختر ...... 😂😆
خیلی با حرفات خندیدم 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
خصوصا اونجا که گفتی ریدم توی علم و اونجا که گفتی همسرت پانشده بشینه ......
واااااااای خدااااااا 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

خدا روشکر شک نکن خدا از همه بالا تره

منم نگو اولین نزدیکی باردار شدم و بعدش واکسن کرونا زدم و همون موقع جنین قلبش وایساده
و وقتی فهمیدم باردارم که جنین مرده بود و منو بستری کر ن برا سقط
همون روزی که من میرفتم بستری بشم مادرشوهرم تو راه پله گفت تو هیچوقت بچه دار نمیشی،بچه های تو تو لوله میمونن و خفه میشن،
۱۳ ابان بود ۷ صبح،هوا بشدت بارونی
من با دلی پر از بغض و کینه و البته حسرت رفتم بستری شدم دو روز تلاش میکردن با قرص و شیاف بچه بیفته و کار به کورتاژ نکشه،
هیچکدومشون نه زنگ زدن نه عیادت اومدن نه حالمو پرسیدن،و بعد اون باهام قط رابطه شدن و همیشه تو راه پله پز بچه هاشونو بهم میدادن
اما من واقعیتش بچه نمیخواستم برنامم برا ۱۴۰۵ بود،اینکه ۵ -۶ سال از زندگی مشترک بگزره بعد،اما دیگه اینا اینقد فشار اورده بودن من تقریبا باور کرده بودم بچه دار نمیشم و بیخیال بچه شده بودم،حتی یه بار تو راه پله بهم گفت نازا،بغلت همیشه خالی میمونه،من برگشتم گفتم نسل سگ ادامه پیدا نکنه خیلی بهتره😂
اما من ۱۳ بهمن که بعد ۳ ماه پیشگیری اولین بار بود باز رابطه داشتیم نگو باردار شدم و لیام اومده تو دلم

دقیقا منم همینجور شدم ولی من واقعا ۳ سال جلوگیری نداشتم ک یهو بعد سه سال حامله شدم. دکترا میگفتن حامله نمیشم اصلا

ایول بابا هرکسی بود خودشو میباخت

منم کیست اندومتریوز بودم دکتر گف ممکنه سخت باردار بشی و ذخیره تخمدانت کم بشه و این حرفا منم از ترس همون روز اقدامو شروع کزدم گفتم حالا با این مشکل من چن ماه یا سال شاید طول بکشه زارت همون ماه باردار شدم🤣🤣🤣الکی مرخصیم خراب شد میدونستم ایقد زود میگیره میذاشتم چن ماه بعدش ک‌مرخصیم همش تو تابستون نیفته

من هیجده سالم بود دکتر عمومی بهم این حرفو زد مامانم چقدر غصه خورد منو برد دکتر زنان
هروقت میرفتم اون دکتر عمومی میگفت تو هنوز شوهر نکردی🫤
تازه من 25سالگی زاییدم
اونم دوماه باردار بودم نمیدونستم😂

دکتر ماه پیش به ما گف باید برید مرکز ناباروری بچه دار نمیشید نگو من باردار بودم تا خدا نخاد برگی از درخت نمیوفته

عین شوهر من که دکتر گفت مشکل داره گفت پس دیگه استرس ندارم زدو یک بعد باردارشدم 😉

ماه بعد میای میگی مثبته🤣🤣

چون تو خدا رو بیشتر از علم دکترا قبول داشتی

چقدر شبیه پسرگلی دوستمه آوش جون😍
البته آرشاجونم الان بزرگ شده عکس الانش رو پیدا نکردم

تصویر

برای منم دعا کن خدا دومی رو خودش بهمون بده

منم چهار سال پیش میخواستم اقدام کنم رفتم ازمایش سونو دادم دکتر گفت تو باردار نمیشی بشی هم سقط میشه اما شکر خدا چند ماه بعد باردار شدم سالم دنیا اومد، الانم دومی رو باردارم

واای چه عکس قشنگی 😍😍😍🧿عزیزم مدل گوشیت چیه عکسات خیلی با کيفيته؟

نصفش به خاطر اینه که زدید به بیخیالی .استرس واسه حامله شدن سمه.البته بعضی دکترا هم هستن که واقعا خدای استرس و حال گیری هستن.حالا واسه من برعکس بهداشت و یه دکتری رفتم گفتن تا یه سال وقت داری.6 ماه هر بار حرص و غصه میخوردم.تا رفتم یه دکتر زنان دیگه گفت برو سونو و فهمیدم تنبلی دارم.یه ماه قرص خوردم.اون ماه هم کلاس گواهینامه ثبت نام کرده بودم هم فرش شستم خودم .در عین ناباوری همون ماه گرفت.

حالا من عاشق پسرت شدم🥰🥰🥰

چه جالب اتفاقا منم تنبلی شدید تخمدان دارم سالی شاید دو بار پریود میشدم
دکتر سونو و آزمایشام رو ک دید گفت بخوای اقدام کنی خیلی طول می‌کشه باردار شی
اگر تصمیم بر بارداری داشتی شش ماه زودتر بیا بهت دارم هورمونی بدم
منم قصد نداشتم باردار بشم بیخیال اومدم
دوسال بعدش با وضعیت داغون تنبلی تخمدان اقدام کردم ۳۰روز بعد اولین اقدامم بیبی چک مثبت شد
اتفاقا دوباره من باردار شدم هر دو رو هم با یکبار رابطه
اطرافیان همیشه ب شوخی بهم میگن تو دیگعع خیلی خر شانس بودی 🫣😂
خدا انشالله ب همه بده از این وروجک ها

نگفتن مشکل چیه؟

سوال های مرتبط

مامان جوجه هام مامان جوجه هام ۳ سالگی
بچه ها من از خانوادم محبتی ندیدم نمیگم‌نداشتن ولی خیلی کم‌بوده خصوصا از طرف بابام شایدباورنکنید هیچ دختری نمیادشب خاستگاری ب‌دوماد بگه اگه شوهر خوبی واسه من نیستی یانباشی ولی باید واسه بچه هامون محبت‌کنی چیزی‌ک‌ن ب دار ن ب باره من این‌حرفوزدم الان بچه هام س سالشون داره تموم‌میشه هیچ‌محبتی ندیدم ازش واسه این بچه هابکنه خصوصا ک‌دوقلوان آخه دوقلوها خیلی طرفدار بیشتر دارن باباهاشون مامانشون یجوردیگه ای محبتی دارن‌واسشون من توی یک‌ماه پسرم سرش ضربه خورده یکبارش بااستفراغ بوده یکبارش باحالت تهوع یکبارش ک استفراغ داشت دکتر و شوهرم باهم دیگه یکی شدن و نزاشتن من سی تی بگیرم گفتش الان حالش خوبه برو یچی شیرین بهش بده اگه حالش بدشد بیارش ک خداروشکر میکنم هیچیش نشد خب دوباره بعدازظهری داشت بازی می‌کرد عین همون صحنه ی یک‌ماه پیشش اتفاق افتادواسش ب‌پشت روچرخ اومد زمین ایندفه حالت هوع داشت ولی وقتی اومدم بلندش کنم دیدم انگاری دارم چوب بلندمیکنم انقد بدنش سفت شده بود ک حد نداشت خیییلی ترسیده بودم اولش گفتم شاید گریه‌میکرده بدنشو سفت گرفته دیدم ده دیقه ای گذشت این بچه همچنان بدنش سفته سفت نمیتونه راه بره از ناحیه سرم ک فقط تکون‌میداد بهش گفتم پاشو ببریمش بیمارستان اصلا تعادل نداشت این بچه گفت دیوونه ای هردفعه میخوره زمین ما بایدببریم‌دکتر گفتم اصلا اونسری بچه عکسش نگرفتن الانم درست تو یک ماه سرش ضربه خورده دیگه نمیزارم ازش عکس‌نگیرن ادامش پایین‌میزارم