۸ پاسخ

اینکه یه منتی هم سرش بوده 😆

منم همینم یعنیا اگه پیش هم نباشیم وقتی بهم برسیم همش فکر میکنم چیزی از قلم نندازم
خخخخ
حتی غیبت خانواده خودمم میکنم
ولی بقولی نباید انقدر دهن لق باشم
فردا روزی چیزی یادم بره یا نخوام بگم شاکی میشه چرا نگفتی

منم همه چیو میگم سیاست اینا ندارم اصلا

منم همینم دوس ندارم همچی بش بگم ولی مطصفانه میگم بعد پشیمون میشم

منو شوهرم همه چیزو بهم میگیم دهن لقی چیه ،

اره درست میگی بقول ادم هرچی کمتر حرف بزنه کمتر چیزی لو میده من قبلا نسبت ب خاهر شوهرا ایجور بودم مهمون داشتم میگفتم امروز مهمونم فلانی بود اینو پختم اینو میخام بخرم ک دیگه یه خاهر شوهرمی ب شوهرم پیام داوه بود زن جوون داری ایقد همکارات دعوت نکن اخه بگو ب تو چ بیشعور مگه زنش چشه حالا مثلا میخای حرفی زده باشی دیگه شوهرم گفت نمیخاد همه چیزو ب کسی بگی الان دیگه خیلی بهتر شدم رو ب پیشرفتم😅 مثلا دوماه بود یه وستبند طلا خریده بود ب هیچکس نگفتم تا تو دستم دیدن چیزی بخام بخرم دیگه نمیگم

من برا بخیه زایمان دومی خودم کشیدم اولی بیمارستان

این ک الان بد نیست خوبه

سوال های مرتبط

مامان شادمهر مامان مامان شادمهر مامان ۴ سالگی
سلام عسلا خوبین؟
شاید خیلیاتون نسرین اقوامی مربی فرزند پروری رو نشناسین من خیلی دوره های ویبینارشو شرکت کردم تا جایی ک تونستم پستای اینستاشو نگاه میگنم ولی امشب کلا فرق داشت شاید میخاست ی تلنگر بشه امشب خیلی گریه کردم واسه وقتایی ک الکی سر پسرم واسه ی چیز کوچیک داد زدم یا چند روز پیش مهمون داشتم تو اوج کارا و خستگیم اومد شکلات برداره گفتم دندونت خراب میشه لجبازی کرد و زد ظرف شکست اینقد خسته و عصبی بودم ک دستم بشکنه زدمش ناخوداگاه واسه وقتایی ک از شوهرم عصبی بودم سر بچم خالی کردم تو دوران پریودی بودم هورمونام بهم ریخته بود ی چیزی بهش گفتم شایدم زدمش
چیزی ریخته رو فرش به بچه ی کسی زده عصبی شدم دعواش کردم سرش داد زرم کسی چیزی بهش گفته چون نتونستم به طرف چیزی بگم سر بچم خالی کردم و.........
امشب پست نسرین تلنگر قشنگی بود واسم ی لحظه مکث کن نگای دستای کوچولوش کن اون دستا جز تو پناهی ندارن نزار از تیگه گاه امنش وحشت داشته باشه چیزی بریزه رو فرش چیزی بشکنه دیوار خط خطی کنه هزار کار دیگ کلش تو پنج دقیقه تمیز میشه ولی رفتاری ک تو اون لحظه بکنی اعتماد به نفسشو میگیره
یا داد میزنه تو بدتر سرش داد نزن بچه تو اون لحظه میگ یا ی چیزی خیلی کمه یا ی چیزی زیاده یا توجه نمیکنی چون نمیتونه خوب حرف بزنه ک منظورشو برسونه
مغز بچها تا پنج سالگی مثل ابر جذابه حتی اگ نبینه مینونه حس کنه و جذب کنه تا پنج سالگی شخصیت بچه شکل میگیره کاش جوری رفتاز کنیم ک میخایم ۱۸ سالگیش تربیت و رفتارشو ببینیم
من به خودم قول دادم هنوز دیر نیست میتونم رو خودم کار کنم و ی لحظه مکث کنم شاید جلو خیلی رفتارای بد بگیرم
مامان قندعسل
💕نورا💕 مامان قندعسل 💕نورا💕 ۳ سالگی
تجربه ی روز دوم از پوشک گرفتن:صبح از خواب بیدار شد بهش گفتم بریم دستشویی جیغ و گریه که نمیام و نمیخوام آخرش هم به شلوارش جیش کرد .خلاصه بهش گفتم بریم تو حیاط آب بازی گفت باشه تشت رو پر آب کردم بردم تو حیاط با اسباب بازی هاش یکم بازی کرد گفت گرمه بریم تو اومدیم تو حمام دیگه اونجا بهش گفتم خب جیش کن همینجا خلاصه ار تو حمام کم کم دوباره برگشتیم دستشویی هر نیم ساعت تا ۲ ظهر رفتیم دستشویی گاهی خودش میگفت گاهی خودم می‌بردم.ساعت از ساعت ۲ دوباره تا ۴ ۲ بار دیگه رفت بعدش خوابید تا ۶ ولی جیش نکرده بود به خودش دیگه ۶ بیدار شد بردمش دوباره ۷ گفت مامان جیش بردمش بعدش ۸ گفت دوباره بردمش بعدش هم ۸ و ۴۵ می‌خواستیم بریم بیرون بردمش.رفتیم بیرون ساعت ۱۰ دقیقه به ۱۰ گفت دستشویی بهش گفتم بریم خونه بعد دیگه ۱۰ رسوندم خودمو خونه بردمش جیش کرد بعدش باباش بهش هندوانه داد چشمتون روز بد نبینه از بعد هندونه هر یه ربع به خودش جیش کرد تو ۱ ساعت ۳ بار جیش کرد.
حالا بگید میشه امیدوار بود یا نه؟یعنی یاد میگیره؟
مامان آوش مامان آوش ۳ سالگی
سال ١٤٠٠ تصميم گرفتم برم خودمو چك كنم ولي تصميمم واسه بچه دار شدن ٤٠٢ بود،وقتي رفتم دكتر بم گفت ك تو بچه دار نميشي بايد سريع بري مركز ناباروري بش گفتم من نميخوام الان بچه دار شم گفت مهم نيس تو ميري اونجا شايد ١٠ سال زمان ببره تا باردار شي،گفتم داره چِرت ميگه رفتم چندتا دكتر ديگه نظر اونا هم همين بود ك ب آسوني باردار نميشم،حقيقتو بگم يكم ناراحت شدم ولي تو دلم گفتم اگه خدا بخواد ميشم وگرنه هيچ،اومدم خونه ب همسرم گفتم ك دكترا چيا بم گفتن،بم گفت اااا جدي پس الكي اينهمه جلوگيري ميكرديم خودمونو عذاب ميداديم با كُلي خنده بم گفت،گفت ديگه راحت شديم😂من فك كردم حالا اونم ناراحت ميشه ولي اون ب فكره ي چيزه ديگه بود😂😂ما ديگه تصميم بر اين شد ك جلوگيري نكنيم و آزااادييييي😂😂حتي نرفتيم دكتر بمون دارويي چيزي بده چون بچه نميخواستيم
دوماه بعد بار دار شدم (خداروشكر ميكنم واسه فرشته اي ك بم داد خيلييييي ميخوامش و دوستش دارم)ولي ريدم تو علمي ك اين پزشكا دارن اگه ميدونستم ب اين زودي بازدار ميشم جلوگيري ميكرديم مثله قبل😅
خواستم بگم كافيه فقط خدا بخواد ديگه هيچ

تو اين عكس چند ساعت بعد آووش دنيا اومد😍

همسرم حتي ب خودش زحمت نداده از رو تخت بلند شه عكس بگيره😅
مامان 💗وروجک💗 مامان 💗وروجک💗 ۳ سالگی
یهو حواست پرت میشه داری راحت زندگیتو میکنی برای چند لحظه شرایطو یادت میرع
که ی دفعه صدای یه چنگنده ک داره از بالای سرت رد میشه عین پُتک میخورع تو سرت و با بی رحمیِ هر۰ی بیشنپتر یادت میاره ک نه هنوز همه چی عادی نشده آروم نباش من هنوز هستم🙃
و تو از ته دلت دلی ک از ترس کم‌مونده بترکه و از استرس کم مونده خفه کنت لعنت میفرستی بهش ک لعنتی زودتر رد شو دیگه
در حالیکه از استرس چشاتو میبندی ک نکنه یهو هدفش جایی باشه ک تو هستی و صدای انفچار باز در و پنجره. های خونتو ب لرزه دربیاره و تمام بدنت از عمق وجود بلرزع😔

میبینی نه رد شد‌..نفس عمیق میکشی میگی خداروشکر
اما نه..خداروشکر واسه ی تو ولی تو خبرگذاریا یهو میزنن فلان انفچار در فلان جای شهر اینجاست شکر گذاری ک کردی یهو زهرت میشه 🙃 درسته هدف تو نبودی اما خیلی دیگه از هموطنات بودن🙃 بنی آدم اعضای یک پیکرند 🙃مگه میشه دلت نسوزه و از جاش در نیاد واسه هموطنت ک حتی یکبارم ندیدیش😔

این حالی بود ک توی این چند دقیقه ای ک صدای اون لعنتی اومد بهم دست داد 🙂
و بچه بچه بچه اون پاره ای از وجودت ک ۱۰۰۰درصد نگرانیت بخاطر اونه ک نترسه استرس نگیره اون چشم امیدش ب منه وقتی با دوتا چشای کوچولو و پر از سوالش ک این چ صدایی بود داره ب من نگاه میکنه🥲


فرزندپروری
بچه های معصومِ بیخبر از همه جا😊
تب..دلدرد..اسهال...بچه دلدردش خوب شده😊خداروشکر

لعنتی باز داره میاد....من و بچه تنها تو خونه....🥲

ترک پوشک
ترک پستونک
شیرخشک
شیر مادر
مامان 🩷پرنســـا🩷 مامان 🩷پرنســـا🩷 ۳ سالگی
سلام خوبید خانما
لطفا میشه قضاوت کنید من پری روز سبزی قرمه گرفته بودم پایین داخل حیاط مادر شوهرم سرخ میکردم بعد دختر خواهر شوهرم اومد وایساد کنارم گفت زندایی هنوز خیلی مونده گفتم آره کمرم هم انقدررر درد میکنه گفت چرا گفتم پریو بعد حرفم قطع کردم گفتم کلاس چندمی گفت هفتم گفتم پریود شدی گفت آره گفتم منم به اون دلیل کمرم خیلی درد میکنه
این برا من شد داستان😕.خواهر شوهرم گفت دخترم
بدش اومده گفته زندایی به حریم خصوصی من وارد شده خوشش نیومده از حرفت حتی زن عموش هم گفته من برای دخترم سوتین میبندم تو هم میبندی دخترم گفته زن عمو خجالت بکش این چه سواله
منم گفتم والا نمیدونم من وقتی پریود شدم هم سن دخترت بودم وقتی سوتین بستم هم سن دخترت بودم زنداییم برای سوتین کادو آورد خیلیم خوش حال شدم کلی هم راجب مراقبت های پریودی صحبت کرد باهام من هنوز مدیونشم بعد خواهرشوهرم گفت خودم این چیزارو به دخترم گفتم چرا تو بگی من گفتم نه این که من بگم من یه سوال پرسیدم ولی خودم تو شرایط دخترت بودم هنوز اون کارا زنداییم تو ذهنم مونده حتی سر جریان حاملگیم هم زنداییم کلی راهنماییم کرد گفت بدت نمیاد گفتم نه گفت خب نه این دخترم مثل خودمه منم گفتم آرع شما اینجورید خودت به دخترت یاد دادی بدش بیاد نوع تربیتت من نوع تربیتم اینجور نبود