۱۳ پاسخ

چقد حرفت ی جوری بود 🥲🥲نمی‌دونم شایدم چون از غذا خوردن بچت ناراحتی
ولی ب نظرم خوب نیست اینجوری انرژی منفی شما سمت بچه جاریت می‌ره
بچه شماهم شاید همینجوری هست ک غذا نمیخوره دختر من همینطوری بخدا نمیخوره ی روزم زیاد میخوره دیگه نباید ب خاطر این موضوع اینجوری فک کنیم

واقعا چرا باید به غذا خوردن دو تا بچه نگاه کنی
هر بچه ای یه جوره

عزیزم دقیقا اما بهتره خودمون و اذیت نکنیم من به این نتیجه رسیدم بچه که گرسنه باشه سنگم میخوره

نمیدونم چرا از متنت ناراحت شدم عزیزم هر کسی تو یه چیزی خوشبخته غذا خوردن بچه اونقدرا هم فکر کردن ندارم حوصله زیاذ میخاد و صبر فراوون حالا بچهای ایشون خوش غذان چ بهتر بچه تا بزرگ شه هزارتا خصلت پیدا میکنه البته هر کسی خوشبختی رو در چیزی معنا میکنه بنظرم سالم بودن بچهاتون معنی خوشبختیه نه غذا خوردنشون

خب تقصیر خانواده شوهرت چیه که بچه شما غذا نمیخوره چرا قوم شوهر و به چشم دشمن میبینین و متاسفانه جا افتاده همچین چیزی

ماشاءالله ب جونشون
چقدر بده یه نفر اینقدر تو نخ غذاخوردن بقیه باشه🥺
یاد ندارم سر سفره ب بشقاب کسی نگاه کرده باشم

مث بچه من و بچه خواهر شوهرم
خدایی بعضیا از لحاظ خوش غذا بودن بچه هاشون شانس آوردن
منم سر بدغذایی و رشد کم احسان دق کردم

منم بچم بدعذاس ولی خوب نیس بشماری لقمه های یکی دیکه رو

این طور وقتا آدم یه ماشالله میگه

بچه منم هرچی بدم تف میکنه
ولی بگو خدارو شکر نوش جون اون بچه ها

الهی بگردم😓میفهممت

ای خواهر بچه منم هرچیزی و نمیخوره بخدا.ولی غذا زیاد خوردنم خوب نیست.من هیچوقت دنبال وزن گرفتنش نبودم.

البته هم بگم من از اینکه دختر جاریم خوش غذاس کیف میکنم هرموقع میاد بهش کلی خوراکی میدم مثل میوه و آجیل و شیر چون ذوست دارم ببینم بچه با ذوق بخوره

همدرد🥲💔امروز پسرم شام نخورد یازده شب گریه کرد گرسنمه بش گفتم بریم بالا برات تخم مرغ سرخ کنم دختر جاریم هم اومد باهامون بالا هم سن و سال پسرم
اون نشست همه تخم مرغارو خورد پسرم بزور یعنی گرسنه اش بود دوتا لقمه خورد پاشد تازه دختر جاریم شام هم خورده بود قبلش پسرمن هیچی نخورده بود

سوال های مرتبط

مامان کامیار و لیانا مامان کامیار و لیانا ۲ سالگی
سلام مامان های عزیز
این روزها خیلی حال خرابی دارم نمی‌دونم چکار کنم؟
بچه ها خیلی اذیتم میکنند. اصلا نمیذارن که من یه لحظه هم بشینم وقتی موقع خواب میشه پسرم با این که چند لحظه قبلش بهش آب دادم بازم میگه آب می‌خوام. بعد تا میام دراز بکشم میگه برام کرم دست بزن بعد دوباره این کار رو که انجام میدم میگه پتوی صورتی روی من بنداز. دخترم هم که نمی‌ذاره یه لحظه هم بشینم. از اون طرف هم شوهرم مدام از من ایراد میگیره . و حتی روز پنجشنبه موقع نماز خواندن پسرمون اومد دور و برش و بپر بپر میکرد که شوهرم اذیت میشد منم داشتم غذا درست میکردم که یک دفعه دیدم شوهرم بچه رو زد منم خیلی عصبانی شدم چون بارها بهش گفته بودم بچه رو نزن. بعد اومدم خیلی یواش به بازوی هسرم زد ولی اون اومد من رو خیلی کتک زد و الان همه جام کبوده و درد می‌کنه. کلا این روزها خیلی حالم داره از همه چی بهم میخوره. بارها فکر خودکشی اومده تو ذهنم بخاطر بچه ها کاری نکردم. خیلی خسته هستم خیلی. اصلا نمیتونم خشمم رو کنترل کنم. مدام خودزنی میکنم. نمی‌دونم چکار کنم خیلی حال خرابی دارم. تو رو خدا نصیحتم نکنید اصلا ظرفیت ندارم فقط من رو راهنمایی کنید
این نون رو هم امروز درست کردم.