در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید ‏‎ تجربه سزارین پارت ۵❗️

قبل از اینکه برم خونه رفتم بالا پسرمو ببینم وااای سر دردم به حدی بود که دولا شده بودم راه میرفتم و دوتا دستمو محکم چنگ زده بودم به سرم
رفتم تو اتاق لحظه ای ک دیدمش فقط گریه میکردم و زجه میزدم و معذرت خواهی میکردم از پسرم که منو ببخش مقصر منم تو الان اینجایی🥹 اینجاشو فک کنم خواهر شوهرم فیلم کرفت ازم خودمم ندیدم هنوز

دیگه رفتم خونه زنگ زدن گفتن بیا بچتو شیر بده همینکه خاستم پاشم یه وزنه ۱۰۰ کیلویی بستن به سرم و دوتا کفتم قفل شد😩 ب زور یه ذره شیر داشتم دوشیدم بردن دادن پسرم، مامانم پیشش بود تمام این مدت منم هی زنگ میزدم و سراغ میگرفتم و اینجا از دوریش گریه میکردم🥲 فرداش باز با سر درد شدید بیدار شدم و ب زور میرفتم سرویس و میومدم، دراز کش اب و غذا میخوردم، کلی تقویتم کردن که شیرم بیاد، عصر شد ب زور پاشدم با بابام رفتم پیش پسرم ک بهش شیر بدم وای بازم سردرد لعنتی که کل پرسنل برام ناراحت میشدن رفتم بیمارستان اول رفتم شیر دادم پسرم🥹 بعد رفتم پایین سرم بزنم بلکه بهتر بشم واای هزااار برابر حالم بد شد، قبل سرم میخوابیدم خوب بودم بعد سرم دیکه حتی خوابیدنی هم نابوذ بودم، به حدی حالم بد بود بهم گفتن پاشو برو خونه ب خودت برس، بچت هیچیش نیس تو خودت داری میمیری رنگم زرررد مث زردچوبه بود، خواهرام و بابام اومدن و منو بردن خونه ب زوور یکی از خواهرام منو حموم کرد منم از درد گریه میکردم😖😖 افتادم رو تخت بیهوش شدم صب بیدار شدم پسرم مرخص شد الهی شکر🥹😍تمام دردام با دیدنش کم و کم و کمتر شد تا الان فقط یه سرگیجع و سر درد کم و قابل تحمل دارم

۱ پاسخ

خداروشکر بازم❤

سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۵ ماهگی
#پارت پنچم سزارین چهارم
وقتی گفتن بچم رفته دستگاه دیگه دنیا رو سرم ریخت خیلی ناراحت شدم
تو ریکاوری کلی لرزیدم که بعد از عمل طعبیعیه
بعد همراهم رو صدا کردن همسرم و مادرم آمدن منو بردن بخش من دوروز بستری بودم
سخت‌ترین بخش عمل ۱۲ بعدش که نباید تکون بخوری و چیزی بخوری هر دو ساعت شیاف میزاشتم دردا قابل کنترل بود بعد که آمدن بعد از دوازده ساعت سوند رو‌کشیدن و گفتن شروع کن مایعات بخور کلی چای و نسکافه خوردم بعد کم کم پاشدم راه رفتم و دسشویی رفتم یبوست شده بودم و روز اول دفع نداشتم تا روز دوم با شیاف و کلی کمپوت گلابی مدفوع کردم
روز دوم بلاخره منو بردن پیش پسرم که ببینمش
حالش خدارو شکر بهتر بود و من یکم آروم شدم گفته بودن باید یه هفته ده روز بستری باشه
روز دوم زایمان خودم مرخص شدم رفتم پسرم رو ببینم گفتن از فردا بیا بمون پیشش شیرش بده دیگه خیلی خوشحال شدم آمدم خونه پیش بچه هام پسر هام وقتی منو دیدن کلی گریه کردن و منم باهاشون گریه کردم مخصوصن پسر بزرگم که ۳ سالشه
فردا رفتم یه روز پیش پسرم موندم و خدارو شکر فرداش مرخص شدیم و تمام
مامان دیاکو🤱 مامان دیاکو🤱 ۱۳ ماهگی
وسط راه دو بار از درد خودمو جمع میکردمو ناله میکردم با صدای بلند بعد میدیدم خبری ازم نیست دوباره میرفتم رو تخت دراز میکشیدم از یه جا به بعد دردام شده بود هر ده ثانیه یه بار نمیدونم چون شب قبلشم به کل نخوابیده بودم یا بدنم ضعف آورده بود با صدای بلند داد میزدم ناله میکردم نرده های تختو هی تکون میدادم از درد بعد ک دردم میرفت عین مرده ها یهو چشامو می‌بستم یا نمیدونم میخوابیدم .اینجا من ۷ سانت بودم اون وسطا دو بارم بلند شدم رفتم رو توپ نشستم نمیخواستم برم از درد زیاد گفتن اینجوری برا خودت سختش میکنی ک رفتم.۸ سانت شده بودم و دردا غیر قابل تحمل گریه میکردم میگفتم نمیتونم دیگ نمیتونم توروخدا
بهم گفتن بشین تو وان آب گرم ته پامو چسبوندم به یه طرف وان فشار میدادم از درد یه نیم ساعت نشستم بعد گفتم میخوام بلند شم دوباره اومدن بالا سرم معاینه کردن کم کم همه دستکش هاشونو پوشیدن منم اصلا استرس نداشتم چون اصلا حالی دیگ نداشتم رسما شبیه مرده ها بودم که هر ده ثانیه یه شوکی بهش وارد می‌شد. اومدن زیرم دوتا نوار گذاشتن تو ۸ و نیم سانت دکتر خودش زد کیسه آبمو ترکوند .می‌گفت خیلی سفت بوده .روند زایمان شروع شدو من فقط درد وحشتناکی رو تجربه میکردم به ۹ سانت رسیدم زور میزدم مدفوع میکردم و هر بار بدون اینکه کسی به روم بیاره یا حرفی بزنه پاکش میکردن .منم ک اصلا تو حال خودم نبودممم.فقط میگفت کمکمون کن زور بزن منم میزدم دقیقا جایی ک سر بچه مشخص شد
مامان الآرا مامان الآرا ۷ ماهگی
پارت (۳)
+زایمان سزارین +
خلاصه بهم گفتن بلندشو راه برو و بدترین قسمت ماجرا اینجا بود خیلی خیلی بد بود اینجا واقعا فهیمدم که چقد سخته مادر شدن
با بدبختی با کمک مادرم تا لب تخت اومدم همین که یه پامو گذاشتم زمین فشارم افتاد جلو چشام از درد زیاد تار شد
و مامانم منو سری گرفت دیگه هیچی نفهمیدم فقط یه لحظه دیدم پرستار بالا سرمه هی صدام میزنه میگه خوبی با سر گفتم آره
دیگه همش گریه میکردم که نمی‌خوام راه برم و اونا میگفتن حتما باید راه بری خیلی سخت بود
دیگه دوبار بعد اون‌هی تلاش کردم راه برم نتونستم دوباره ضعف میکردم دیگه پرستاره اومد گفت مشکلی نداره امشبو بگیر بخواب فردا صبح حتما راه برو منم از خدا خواسته گرفتم خوابیدم فردا صبحش با بدبختی یکم راه رفتم ولی خیلی درد داشت واقعا دردش زیاد بود چند قدم برداشتم و نشستم گفتن خوبه و ظهر گفتن مرخصی ب شرط اینکه مدفوع کنی خیلی سخت بود نشستن و مدفوع کردن ولی با بدبختی این مرحله رو هم رد کردم و مرخص شدم . تو ماشین که نشستم با هر ترمز و دست انداز من فقط جیغ میزدم
درد داشتم واقعا رسیدم خونه شیاف گذاشتم آروم شدم یکم ولی کم و بیش درد بود ولی قابل تحمل بود
در کل بستگی ب آستانه تحمل درد خودت داره من کلا سوسول بودم یه آمپول میزدم زار زار گریه میکردم .
خلاصه از اینجا ب بعد هی دردام کم شد و بهتر شدم ولی شیاف گذاشتم تا سه روز الان هم درد دارم ولی کم در حد سوزش بخیه
ادامه پارت بعد
مامان دخملم مامان دخملم ۳ ماهگی
خب اینم تجربه من از زایمان طبیعی

دیروز ساعت شش صب با درد های خیلی خفیف پریودی بیدار شدم فک کردم سردمه چون نمیگرفت ول نمیکرد یکسره بود ولی کم تا ساعت هفت بعد ساعت هفت ک رفتم حموم اب گرم و اسکات اینا یهو دردام شروع به گرفتن و ول کردن کردن و نامنظم و کم بودن دوربرای ساعت ۱ اینا دردام یواش یواش بیشتر شد و منظم گرفت و ول کرد منم هر راه میرفتم پیاده روی میکردم ساعت دو رفتم زایشگاه گفت انقباض داری تقریبا دو سانت بودم شوهرم اومد خواهر شوهرم برداشتیم وسایلم جمع کردیم اومدیم بیمارستان ساعت ۴ بیمارستان اومدیم دردام هی بیشتر میشد تو بیمارستان گفتن ک ۳ سانتم و منو بستری کردم منم هی راه میرفتم ورزش میکردم معاینه کردن کیسه ابم سوراخ شد و دوربرای ساعت ۱۱ شب پنج سانت شدم با درد گفتن ببرین اتاق زایمان چون میتونشتم طبیعی بیارم خب رفتم دستگاه ان اس تی بستن سرم بستن معاینه کردن سر بچه هنوز اماده نبود پایین نبود زیاد هر وقت دردم میومد زور میدادم به خودم تا بچه پایین بیاد خلاصه دوربر ساعت ۱ سر بچه اومد
مامان بستنی قیفی🩷 مامان بستنی قیفی🩷 ۵ ماهگی
خلاصه تا ب بیمارستان رسیدم و کارا بستریمو انجام دادن معاینه کردن گفتن ۲فینگر بازم درد نداشتم ولی همون طور اب میرفت ازم ۹ونیم شد بردن زایشگاه سرم وصل کردن ساعت۱۰امپول فشار زدن ساعتای۱۲ونبم یکم درد میگرف ول مبکرد اما قابل تحمل بود امد معاینه کرد گفت ۴سانتی از همپونجا دردام شروع شد دکتر پمپ درد اورد ضعف کرده بودم از دیشب هیچی نخورده بودم هرچی گفتم بزارین ناهار بخورم گفتن نه مایعات فقط منم حالم بد بود با ابمیوه ک سیر نمیشدم رفته رفته دردام شروع شد ماما امد معابنه کرد همش کنار تخت ورزش کردم وایی ک داشتم میمردم دیگ ساعت۲ دردام غیر قابل تحمل بود از ی طرف درد مبکشیدم از ی طرف گشنه بودم و بی حال
فقط التماس میکردم ک ی کاری کنن زود زایمان کنم اصلا دیگ نتونسم تحمل کنم و به زمین و زمان فحش میدادم و جیغ میزدم ماما امد گفت زور بزن سرش داره میاد تا ۴تو اتاق زایشگاه زجه زدم و درد کشیدم همش حس مدفوع کردن داشتم و مبگفتم میخوام دسشویی کنم گف عیب نداره سر بچت زور بزن ولی من از خجالت هی میگفتم نه منو برد اتاق عمل اونجا گف زور بزن داره سر بچت دیده میشه
هی میگفتم خجالت میکشم من دسشویی دارم گفتن عیب نداره تا دسشویی نکنی زایمان نمیکنی از شدت ضعف و گشنگی بی حال شده بود بدنم و نا نداشتم زور بزنم هی زور میزدم و میامد باز برمیگشت عقب اخر با قیچی فک کنم پاره کرد دوطرف واژنمو
واژنمو ی عالمه کشید منم زور زدم همون جا مدفوعم میکردم فک کنم بهشون میگفتم وای مدفوع کردم زنه میگف این بیشتر از درد زایمان ب فکر مدفوع کردنش
خلاصه اینقد زور زدم جیغ زدم بالاخره امد شکمم کلااا یدفعه ای خالی شد تمام دردام تموم شدن انگار کل دنیارو بهم دادن فقط اون لحظه ای ک گذاشتنش رو شکمم ی حس عجیبی داشتم🥹
مامان 💙🖇️ مامان 💙🖇️ ۱ ماهگی
بعد رفتم سرویس خودمو تخلیه کردم تصمیم گرفتم پتو داخل تشت بشورم پتو رو که شستم هی احساس میکردم که ازم کم کم آب میاد منم هی سرفه کردم راه رفتم ببینم کیسه آبه یانه بله هی تکرار می‌شد و آب شفاف میومد ازم دیگه رفتیم بیمارستان معاینم کردن گفتن بله نشتی کیسه آب داری یک سانت هم بازی😐دیگه گفتن باید بستری بشی کارامو انجام دادن بستری شدم از ساعت ۹صبح سه شنبه دردی نداشتم زیاد نوار قلب رو وصلم کردن رو تخت بودم تا ظهر دیگه کم کم درد پریودی می‌گرفتم ولی قابل تحمل بود منم تو اتاق راه میرفتم و با توپ ورزش میکردم بعد از ظهر شد دیگه معاینه تحریکیم کردن ۲یا ۳سانت شدم دردام یکم هی بیشتر میشد دیگه گفتن چون خودت دردات منظم و خوبه آمپول فشار فعلا نمی‌زنیم منم دیگه همینجوری راه میرفتم و آب داغ میریختم رو کمرم و بشین و پاشو میکردم مامانمم کمرمو ماساژ میداد
دیگه سر شب بیشتر درد داشتم معاینه کردن گفتن همون ۳سانتی باز تحریک کردن نوار قلب وصل کردن دیگه ساعتای‌ ۲و‌۳شب تصمیم گرفتن که آمپول فشار یکم بزنن دیگه دردام خیلی شدید شده بود اصن تحمل نداشتم و حقیقتش خود زنی میکردم فقط 😂و سروصدا میکردم
مامان میران مامان میران ۴ ماهگی
پارت ۲خاطرات زایمان سزارین من❤️
رسیدم بیمارستان گفتن باید منتظر بمونی نیم ساعت منتظر موندم بعدش صدام زدن رفتم تو و معاینه شدم دهانه رحمم یک سانت بود ولی دردام خیلی بود گفتن که باید بری آزمایش بدی باز منو با همین درد کلی راه فرستادن که برم آزمایش بدم رفتم و اومدم تو این فاصله ساعتا عین سال می‌گذشت و کسی باور نمی‌کرد که من دردام شدیده کلی راه میرفتم آزمایش میدادم و سروم بهم میزدن ولی دردا بیشتر میشد و من همش گریه میکردم ما ظهر رفتیم بیمارستان و الان ساعت ۶بود ولی هیچ کس رسیدگی نمی‌کرد و نمی‌فهمیدن درد برا چیه آخرش مجبور شدن منو بستری کنن زمانی ک بستری شدم هی دارو بهم تزریق میشد میگفتن بخاطر عفونت ادراریه و هی معاینه میشدم و هنوز پیشرفتی نکرده بودم زمانی ک معاینه میشدم هر لحظه آرزوی مرگ میکردم هی سرم داد میزدن و پاهامو بزور میگرفتن ک معاینه میکردن محکم میزدن ب پام و اخراش که دیگه دردام زیاد شده بود پرستار روانی دوتا محکم زد تو سرم و هی میگفت خفه شو اینجا دیگه من داشتم از حال میرفتم یهو با درد پا شدم و رفتم همه ایستگاه پرستاری و گفتم منو با رضایت خودم مرخص کنید با گریه و نفس نداشتم گفتن خطرناک و اینا گفتم فقط میخوام از اینجا برم گفتن ک باید با همسرت صحبت کنیم گفتم میخوام ببینمش بهم اجازه دادن شوهرمو ببینم وقتی دیدمش فقط بغلش کردم و گفتم منو از اینجا ببر تو رو خدا
مامان اِما مامان اِما ۴ ماهگی
اشتباهی که من انجام دادم در تمام طول عمل همش حرف زدم ، حتی وقتی بردنم ریکاوری همش سعی میکردم سرمو بیارم بالا بچمو ببینم یا با پرستارا حرف میزدم ، گذشت و رفتم توی اتاق کم کم بی حسی از بدنم رفت و گفتن راه برو که با اونم مشکلی نداشتم نمیگم درد نداشتم اما خب نه اونجوری که همه میگفتن ، ملاقاتی زیاد داشتم و باهمه بگو بخند راه انداخته بودم و هی حرف میزدم غافل از اینکه باید بعدا جواب پس بدم ، خلاصه مرخص شدم واومدم خونه روز دوم یهو یه سردرد خیلی شدید اومد سراغم،از زور سردرد زیاد شروع کردم عوق زدن ویهو کلا از حال. رفتم و همه خیلی ترسیدن برادرمو و همسرم منو بردن بیمارستان من هیچی دیگه نمیفهمیدم اونجا فشارمو گرفتن و آزمایش ازم گرفتن و سریع یه سرم بهم وصل کردن ، فشارم روی ۱۵ بود و آنزیم های کبدم خیلی رفته بودن بالا، سریعا منو بستری کردن هرچی مسکن بهم میزدن سردردم ذره ای بهتر نمیشد ،دوروز منو نگه داشتن خیلی حالم بد بود هی توی بیمارستان داشتم بدتر میشدم گفتم میخوام رضایت شخصی بدم برم خونه نمیزاشتن میگفتن خطر مرگ و تشنج داری ، گریه میکردم التماس میکردم میگفتم خودم میخوام رضایت بدم ، شوهرم اومد هرچی صحبت می‌کرد نمیزاشتن و من اینقد عصبی شده بودم که هی فشارم میرفت بالاتر ، ترسونده بودنش و میگفتن اگه زنتو ببری به خونه نرسیده میمیره خلاصه بعد از کلی التماس و صحبت و پارتی و اینا گذاشتن مرخص بشم و اومدم خونه و روزی سه الی چهارتا نسکافه میخوردم که اثر داروهای بیهوشی از سرم بره و سردردم آروم شه ، چند روز طول کشید و سردردم همچنان ادامه داشت در حدی که حتی نمیتونستم بچمو شیر بدم ،
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۶ ماهگی
#تجربه_زایمان
خیلی عادی تو همون روزی که دکتر تایم داده بود رفتم بیمارستات پروندمو دادم منو بستری کردن..خیلی استرس داشتم و از اون مادرای پر خطر بودم به خاطر فشارم
بهم کلی داروو اینجور چیزا تزریق میکردن…اصلا خوابم نمیبرد از استرس نزدیک صبح بود خوابم برد و پرستار اومد بالا سرم بازم دارو زد و من بیدار شدم
خلاصه دیگ خوابم نبرد و کم کم صبح شد منم هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی پر از استرس… با دوستم همزمان بستری شده بودیم…دکتر اومد اتاق عمل و کم کم وقت صدا زدن رسید..قبل از من دوستمو صدا زدن رفت…تقریبا بعد ۱۰ دیقه منو صدا زدن که برم اتاق عمل..وای وای دیگه از استرس نمیدونستم چیکار کنم اول رفتم سرویس خودمو خالی کردم چونکه دکترم برای شکم اولی ها سوند نمیزاشت…بعد اومدم ک برم به من گفتن رو تخت دراز بکش و منم رو تخت دراز کشیدم و منو بردن..رسیدیم به در اتاق عمل که باز شد و رفتیم داخل و من از رو تخت پاشدم…رفتم تو راه رو یه جا بود اونجا منتظر نشستم…از طرفیم صدای گریه بچه ی دوستم میومد🥹منم چشام پر شد از صدای گریه بچش…خلاصه یه ربع نشستم اونجا و عمل دوستم تموم شد و به من گفتن برم داخل اتاق عمل..منو نمیگی داشتم از استرس میمردم گفتم اول باید برم دسشویی…رفتم دسشویی بعدش رفتم داخل اتاق عمل رفتم رو تخت چند دیقه نشستم…اقا نه میشه به جایی تکیه داد نه جیزی… پاهم دراز کرده بودم از کمر درد داشتم میمردم…حالا دکتر نمیاد🥴چقد برام طولانی گذشت و سخت…من هی منتظر نشستم اینا داشتن همه چیو اماده میکردن برای من…خلاصه دکترم اومد رفت یه گوشه نشست من همچنان همونطوری رو تخت😐