خانوما یهو یه چیزی یادم اومد براتون تعریف کنم
من پسرمو تو بیمارستان حکیم دنیا آوردم بعداز اینکه اومدم خونه روز بعدش بردمش چکاب برای زردی اینا پیش یه متخصص خانوم هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد
بعد این خانم دکتر آزمایش زردی نوشت ما رفتیم انجام دادیم گفت بهتره بستری کنید ببریدش حکیم.واااای منو میگی انگار مردم همونجا اینقدر گریه کردم دست خودم نبود بعد از زایمان با هرچیز کوچیکی اشکم درمیومد دیگه ما رفتیم بستری کردیم شاهان جانمو من موقع راه رفتن تا میشدم نمی‌تونستم راست بایستم آخه سز بودم خدا می‌دونه چقدر اذیت شدم تا صبح نخوابیدم مرتب شیرش میدادم میذاشتم زیر دستگاه صبح دکتر اومد معاینه کرد دیدم دستگاه دوتایی برای پسرم گذاشتن عصبانی شد از پرستارا زورش اومد بچه من خوب شد دلش میخواست یه شب دیگه هم نگهش داره بعد فهمیدم سهامدار حکیمه یعنی چقدر یه آدم می‌تونه عوضی باشه وضعیت منو دید و فقط به فکر جیب خودش بود اون زمان هزینه یک شب بستری شاهان شد۳تومن
رفلاکس کولیک نوزاد نفخ

۷ پاسخ

منم حکیم زایمان کردم
بخاطر کمخونی ک داشتم مخواستن یه شب اصافه گیرم بدن منم قبول نکردم 😬پس اینا کارشونه بخاطر جیبشون ادمو الکی بستری کنن

واقعاً جای تأسف داره ، هرچی که بوده به هرحال زن که بوده مادر که بوده باید درک می‌کرد یک زن یا یک مادر اون لحظه چه شرایطی داره ، چی بگم که آدم دلش به درد میاد وقتی این چیا رو میشنوه

دکتر موجه نبود؟؟؟؟
دایانو اون معاینه کرد خیلی بی احساس وخشششک بود
منم دکترخودم نبود یکی دیگه سزارینم کرد ازسهامداراشم هست !
دوشب منو نگه داشت
درصورتیکه شنیده بودم دکترخودم یه شب نگه میداره

متاسفانه الان به همه بیمارستان ها اعلام کردن ک خودتون درآمد زایی کنید بودجه نیست.دقیقا برا پسر منم همین اتفاق افتاد توی تهران

منم کوتاژ شدم یه شب اضافی گیرم دادن

یه زن عینکی بود به منم گفت بچتو بیار پیش خودم برا چکاب منم نبردم😂

افتخاری نبود؟

سوال های مرتبط

مامان آرمان مامان آرمان ۳ سالگی
لعنت به مرضی و گلو درد و سرفه و ....
یه شب من رفتم عروسی به مامانم گفتم بچمو نگه میداری گفت وای مامان بچه رو ببرش یه شب شادی کنه
به همیرمم گفتم میخوای بچه رو نبریم گفت نه بیارش
و ما بچمونو بردیم عروسی
تالار خوب بود برای دسشویی و باید میومدیم تو راهرو و سررررد
همون شب تا رسیدیم خونه ۲ ساعت بعد گفت من داذم بالا میارم و گلوم درد میکنه
اون ظب و که نخوابیدم
شب دومم تب و اب ریزش و من نخوابیدم
شب سومم تب و سرفه و من نخوابیدم
شب چهارم و ....
امشب شب سه شنبه و حساب کردم منم و بچم ۶ شبه که ارامش نداشتیم
امشبم خوابید و با سرفه های زیاد بلند شد از ساعت ۱ تا حالا بیداره
الانم ساعت ۷ صبحه
من دیگه واقعا نمیکشم و دست تنهام
همیشه داداشم مریض میشه یه میوه یا یه چیزی که دوست داذه رو واسش میبرم
مامانم مریض بود معدش درد میکرد و ... واسش گوظت بردم که بپزه بخوره
جون بگیره و ....
حالا ۶ روزه من تو خونمم هیچ کسی یه نگاهم به من نکرده
بچمم مریض و سرفه میکمه شدبد
دوباره بعداز ظهر میبرمش دکتر
تا همسرم باشه دیت تنها نمیتونم
مامان قندکوچولو🙆🏻 مامان قندکوچولو🙆🏻 ۳ سالگی
امروز یه اتفاق خیلی بد واسه پسرم افتاد حالم از اون موقع بده هی اون صحنه میاد جلوی چشمم و حالم دوباره بد میشه 😞😞
بردمش دسشویی بعد گلاب به روتون پیپی داشت وقتی پیپی کرد من داشتم میشستم اونجایی که پیپی ریخته بود رو بعد پسرم عادت داره هی پامیشه میره یه طرف دیگه میشینه پیپی میکنه ، امروز نذاشتم گفتم همینجا فقط پیپی کن بعدکه کارش تمام شد موقع شستوشو پاشد رفت یجا دیگه بشینه یهو پشتش خورد تو دیوار و با سر و صورت پرت شد تو سنگ دسشویی و یه صدای خیلییییی بدی داد سرش و جیغش رفت بالا و خون از دماغش شروع کرد چکه کردن جیییغ میزد و گریه میکرد پیشونیش اندازه یه گردو اومد بالا و سیاه شد
منم همون موقع که این اتفاق افتاد حالم بد شد سرم سنگین و سِر شد و از شدت ترس گلاب به روتون شروع کردم بالا آوردن و دستو پام می‌لرزید
دیگه سریع با مامانم بردیمش بیمارستان و عکس هم گرفت از سرش گفت چیزی نیست فقط اگر بالا آورد باید ببریدش اسکن بشه
خیلی استرس دارم خیلی دارم دق میکنم از این قضیه 😭😭😭😭