سلام مامانا دلم میخواست یکم درد و دل کنم باهاتون ببینم شما هم نظرتون چیه😕
از وقتی پسرم دنیا اومده تا یکسالگی که هرشب مادرشوهر اینا خونمون بود بعدش شد یک شب در میون تا سه ماه پیش که گفتم بهشون این کار شما درست نیست و بچه عادت کرده و منو اذیت میکنه تو خونه خیلی ددری شده بود
و تو این دوسال براش هیچی نخریدن هیشوقت حتی یدونه بستنی
دیشب تولدش بود خودمون برنامه داشتیم که سه تایی جشن بگیریم اومدن گفتن نه و چه کاریه
خلاصه من تدارک دیدم و اومدن براش دوتا کتاب کادو اوردن😐😐😐
وضع مالیشون هم خیلی خوبه
من فکر میکنم عمدا اینکارو میکنن که لج من در بیاد
فقط برا سرگرمی و حوصله شون سر نره بچه رو میخوان تازه یدونه نوه هم هست
هیشوقت دعوت نمیکنن مارو بریم خونشون فقط میخوان بیان
همیشه دست خالی
الانم تولد دوسالگی کتاب خریدن


مثلا تولد پسراشون میشه میرن بیرون کادو وکیک و شام
تولد من شد فقط پیام تبریک
خیلی وقته دارم اذیت میشم نمیدونم چیکار کنم متاسفانه شوهرمم اصلا هیچی نمیگه درکم نمیکنه😢

۷ پاسخ

من بودم جلوتر خودم و می‌انداختم خونشون 😂 جلوتر در بیا از خونه بیرون... برو خونه اونا.... نهار برو شامم بمون جبران این دوسال😅

الاهی که هر مادرشوهری تو زندگی عروسش دخالت به بعدی میکنه الهی که بمیره

حتا مادرشوهرم داخله تربیت پسرم دخالت میکرد پسرم هم خیلی بهم وابسه هست ولی برام نمیارنش🥺نمیدونم چی کار کنم

ببین من شوهرم 5تا خواهر داره برادر هم نداره فکرشو بکن 4 ساله من پیش اونا زندگی میکنم همش بهشون خوبی میکنم ولی اونا خیلی اذیتم میکنن منم یه پسر دارم که تازه 2سالش شده سه باره ازم میگیرنش برای 3ماه نمیبنمش این دلم پور خونه از دسته این خوانواده خوده الانم خونه یه بابام هستم میخام طلاق بگیرم شوهرم هم که یکیه میگه من تا آخر عمرم پیشه خانوادم هستم منم دیگه نتونستم تحمل کنم الان هم 15روزه که پسرم رو ندیدم شب روزم گریه هست

سلام عزیزم انشالله که همیشه سلامت و پر انرژی باشی که از پسشون بر بیای

والا مادر شوهر منم چون طبقه پایین شون بودیم از وقتی بچم دنیا اومده یه ذره صداش در می اومد میمومد پایین عع چی شده بچمو چیکار کردی وفلان شده بود دایه عزیز تر از مادر چه دخالت هایی بود که نمیکرد یه مدت حالم بد بود از دستشون قرص افسرگی مصرف میکردم چون فقط هدفشون این بود بچمو عادت بدنن به خودشون مخصوصا یه خواهرشوهر مجرد سن بالا دارم فقط بچه منو میبینه زیاد نوه داره حتی دختر جاریم همسن دختر منه ولی دختر اون محل نمیدنن من دلم میگرفت از کارشون واین که دوس دارنن بچمو هرجا ببرنن یا بیارنن از منم اجازه نگیرنن که منم جمعشون کردم اونم یکبار مفصل الان دخترم با من میاد خونشون با همم میریم اونام سه روزی یبار میان دیدنش باز اکثر وقتا کرم میریزن که تنها ببرنش ولی من اجازه نمیدم زود جمعشون میکنم بی احترامی یا بحث هم نمیکنم رو در رو همشو گفتم توام یه هیچ عنوان اجازه نده

اتفاقا خونواده شوهر من بر عکس خونواده شوهر تو اصلا نمیان فقد ما در حد یه نیم ساعتی میریم اگه یه سالم نریم یه زنگ نمیزنن کجایین تولد دو سالگی بچم فهمیدنم تولده یه پنحاه تومنیم ندادن در صورتی که وصعشون خوبه منم خیلی از رفتارون نااحتمیشم فقد بیخیال باش ول کن همین

سوال های مرتبط

مامان یزدان و نیلا مامان یزدان و نیلا ۲ سالگی
مامانا لطفاً راهنماییم کنید من مامان دو تا بچه شیر به شیرم که همیشه ش خدا کلی کار دارم.به سختی نهار و شام و صبحونه حاضر میکنم و به سختی خونه رو تمیز میکنم چون نمی‌رسم واقعا‌.دخترم که کوچیکتره چنان انرژی از من میگیره که همیشه ی خدا خستم.همش گریه می‌کنه نق میزنه شب و روزم خواب نداره.حالا ۱۹ مهر تولد پسر عزیزمه‌الهی قربونش برم تولد یک سالگی رو بردمش آتلیه و یه تولد سه نفری کوچیک براش گرفتم .میخاستم دو سالگی جبران کنم و همه رو دعوت کنم ولی هرچی فکر میکنم تو خودم نمی‌بینم که از پیش بربیام.من کارهای روزمره رو به سختی میتونم مدیریت کنم حالا نمی‌دونم با یه تدلد بزرگ چطوری بتونم.بخاطر همین ب همسرم گفتم امسالم چار نفری تولد بگیریم و ببریمش آتلیه و شهربازی چون من نمیتونم.ولی بیش از اندازه عذاب وجدان دارم .خیلی ناراحتم من برنامه های زیادی واسه ی پسرم داشتم ک دخترم از وقتی ب دنیا اومده نمی‌ذاره مثل قبلا بهش برسم😭بنظرتون هرجوری که هست تولد براش بگیرم یا نه؟
مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
۹ دی تولد نیکی بود...
تصمیم داشتیم هشتم واسش جشن بگیریم که یکی از اقوام نزدیک همسرم فوت کرد...
ما هم جشن رو به تعویق انداختیم، و قراره پونزده دی براش جشن بگیریم...
خیلیییی ناراحت بودم که از خانواده ی خودم هیچ کس تو تولد بچم نیست ولی همسرم امروز صبح ساعت ۶ از خواب بیدارم کرد و منو با بابا و دوتا خواهرام که چمدون به دست وسط حال وایساده بودن سوپرایز کرد😍
برای تولد باهاشون هماهنگ کرده بود و من بی خبر😂
دخترم عاااااشق خاله هاشه منم تا دیدم خاله هاش و بابابزرگش اینجان و کلیییی اسبتاب بازی براش اوردن و سرش حسابی گرمه استارت از شیر گرفتن و زدم...
از صب که شیر خورد سراغ شیر نیمد تااااا شب، شب روی سینه ام باند و چسب زدم گفتم بوف شده اولش خیلیییی جانگداز و جانسوز گریه کرد ولی انگار زود پذیرفت خیلی آروم و مظلوم شده بود جیگرم براش میسوخت ولی تونستم بهش ممه ندم و برای اولین بار بدون شیر خوردن خوابید... حالا نگران اینم که از خواب نصف شب بیدار شه چجوری بخوابونمش،.... دعا کنید راحت و بی دردسر این مرحله رو بگذرونیم و نه من نه بچه اذیت نشیم🥺
راستی اگر شما واسه جشن شرایط منو داشتید پست و استوری از تولد بچه میذاشتید؟؟؟