۹ دی تولد نیکی بود...
تصمیم داشتیم هشتم واسش جشن بگیریم که یکی از اقوام نزدیک همسرم فوت کرد...
ما هم جشن رو به تعویق انداختیم، و قراره پونزده دی براش جشن بگیریم...
خیلیییی ناراحت بودم که از خانواده ی خودم هیچ کس تو تولد بچم نیست ولی همسرم امروز صبح ساعت ۶ از خواب بیدارم کرد و منو با بابا و دوتا خواهرام که چمدون به دست وسط حال وایساده بودن سوپرایز کرد😍
برای تولد باهاشون هماهنگ کرده بود و من بی خبر😂
دخترم عاااااشق خاله هاشه منم تا دیدم خاله هاش و بابابزرگش اینجان و کلیییی اسبتاب بازی براش اوردن و سرش حسابی گرمه استارت از شیر گرفتن و زدم...
از صب که شیر خورد سراغ شیر نیمد تااااا شب، شب روی سینه ام باند و چسب زدم گفتم بوف شده اولش خیلیییی جانگداز و جانسوز گریه کرد ولی انگار زود پذیرفت خیلی آروم و مظلوم شده بود جیگرم براش میسوخت ولی تونستم بهش ممه ندم و برای اولین بار بدون شیر خوردن خوابید... حالا نگران اینم که از خواب نصف شب بیدار شه چجوری بخوابونمش،.... دعا کنید راحت و بی دردسر این مرحله رو بگذرونیم و نه من نه بچه اذیت نشیم🥺
راستی اگر شما واسه جشن شرایط منو داشتید پست و استوری از تولد بچه میذاشتید؟؟؟

۸ پاسخ

نه گلم بنظر من نذار حرمت خانواده همسرتو نگه دار
شما یه استوری بذاری همچی میگذره ولی اون ناراحتی که تو دل بقیه بمونه تا ابد هیچوقت تموم نمیشه

تولدش مبارک عزیزم ❤️
بهترین کار رو کردی
منم رفتم خونه مامانم رایان رو گرفتم
کمکی خیلی خوبه

منم یکباره هردو سینه رو ازش گرفتم بمیرم برای بچم خیلی خیلی وابسته بود خوشحال بودم که
زود پذیرفت ولی انگار یه مدت که گذشت مثل معتادی که به زور ترکش دادن گیج وکلافه بود شبا بیدار میشد جیغ میزد البته هنوزم هست
همش ممه رو درمیارع بو میکنه نازش میکنه میکه قربونت برم 🥲 خیلی پرخاشگر م جیغ جیغو شده
امیدوارم کوچولوی شما اذیت نشه

بزاز عزیزم.کوچولوت تنها دوسالشه

تو این شرایطم به احترام خانواده عزادار استوری نزاری به نظر من بهتره عزیزم

ای عزیزم تولدش مبااااارک ♥️♥️♥️ایشالا دانشگاه رفتن و عروسیشو جشن بگیری😍😍😍
امیدوارم ازشیر گرفتن راحت باشه برای جفتتون
هرچند بی قراری داره گریه داره جیغ داره ولی باید تحمل کرد
بغلش کن
بهش اب بده باهاش حرف بزن که دیگه بزرگ شدی باید تو لیوان شیر بخوری
منم همسن تو بودم وقتی تولد دوسالگیم شد دیگه با لیوان شیر میخوردم
از دوستاش و بچه هایی ک‌بزرگترن مثال بزن براش
تا عادت کنه
کار خوبی کردی وقتی خواهرات هستن استارت از شیر گرفتن رو زدی چون بدون کمک سخته
ولی اگه خیلی وابسته بود کاش کم کم ازش می‌گرفتی که اذیت نشه

نذاری بهتره

*** از فوت فامیل همسرم تا روز تولد حدود دو هفته میگذره با این تفاسیر پست بذارم حالا از بزن برقصم نذارم فقط عکس بذارم زشته به نظرتون؟؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
تجربه از شیر گرفتن من :
فکر نکنم بچه ای وابسته تر از بچه من به شیر مادر بوده باشه
دختر من دو سال تمام شیر خودمو خورد صبح تا شب و شب تا صبح شیر منو میخورد واسه خوابیدن روزش واسه خوابیدن شبش واسه اروم شدنش همیشه و همه جا وسط غذا توی شلوغی توی خلوت وسط سفره توی مهمونی وسط مهمونی همیشه درخواست می می میکرد
طوری که از شیر گرفتنش شده بود کابوس هممون
ولی دلو زدم به دریا و دقیقا فردای تولد دو سالگیش شروع کردم از شیر گرفتن.
و راحت تر از چیزی که فکرشو میکردم گذشت. الان بعد از دو سال دارم لذت بچه داری رو میفهمم. اگه بچتون وابستس نترسید. پا روی احساستون بذارید و ببینید چطور بعدش به غذا میفته چطور بعدش راحت میخوابه راحت بازی میکنه. واقعا مادر تازه نفس میکشه. دو سه روز اول سخت بود ولی بعدش واقعا هر ثانیه به خودم میگم چرا زودتر از شیر نگرفتمش و به خودم و به بچم لطف نکردم
من از روز اول صبح که از خواب بیدار شد تلخک زدم روی سینم اومد سینمو دید که سیاه شده گفتم می می درد و از اون ثانیه دیگه حتی نزدیکمم نیومده حتی حاضر نشده که یکم بخوره ببینه تلخه یا نه
مامان آیلا خانوم مامان آیلا خانوم ۲ سالگی
تجربه از شیر گرفتن من خیلیییی خوب بود خدایی
نه خودم اذیت شدم نه دخترم با اینکه واااااقعا وابسته به شیر بود من نمیتونستم حتی دراز بکشم حتما نیومد سمتم
پنج شنبه شروع کردم صبح که تو خواب بود بهش شیر دادم بیدار شد صبر زرد زدم چهار پنج بار خورد دید تلخه همش میگفت خوب میشه میخورم 😂
یکم باید سرگرمش کنید فقط
شب موقع خواب گذاشتم رو تاب خوابید راحت بعدش با تاب گذاشتم زمین یکم خوابش عمیق شد آوردمش بیرون رو تشک گذاشتم راحت تا صبح خوابید
در صورتی ک بدون شیر عمرررا می‌خوابید
روز دوم اول صبر زرد زدم اما اومد یکم مکید داشت تلخیشو از بین میبرد که سریع رژ لب۲۴ساعته زدم گفتم اوخ شده
کل این مدتم همش بهش می‌گفتیم آفرین بزرگ شدی دیگه ممه نمی‌خوری
حتی من دیروز براش کیک پختم شمع فوت کرد
شب سوم تو خواب عمیق ک بود گذاشتم یه دل سیر شیر بخوره بهش میگن شیر حسرت هم سینه هام خالی شد هم برای آخرین بار در سیر خورد
خودم اصلا درد نکشیدم و شیر جمع نشد چون ازروز اول دو سه بار با آب سردشستم سینه هامو. بخاطر اون اصلا جمع نشد
واقعا برای من مثل غول بود
خداروشکر نه من اذیت شدم نه دخترم
مامان یزدان و نیلا مامان یزدان و نیلا ۲ سالگی
مامانا لطفاً راهنماییم کنید من مامان دو تا بچه شیر به شیرم که همیشه ش خدا کلی کار دارم.به سختی نهار و شام و صبحونه حاضر میکنم و به سختی خونه رو تمیز میکنم چون نمی‌رسم واقعا‌.دخترم که کوچیکتره چنان انرژی از من میگیره که همیشه ی خدا خستم.همش گریه می‌کنه نق میزنه شب و روزم خواب نداره.حالا ۱۹ مهر تولد پسر عزیزمه‌الهی قربونش برم تولد یک سالگی رو بردمش آتلیه و یه تولد سه نفری کوچیک براش گرفتم .میخاستم دو سالگی جبران کنم و همه رو دعوت کنم ولی هرچی فکر میکنم تو خودم نمی‌بینم که از پیش بربیام.من کارهای روزمره رو به سختی میتونم مدیریت کنم حالا نمی‌دونم با یه تدلد بزرگ چطوری بتونم.بخاطر همین ب همسرم گفتم امسالم چار نفری تولد بگیریم و ببریمش آتلیه و شهربازی چون من نمیتونم.ولی بیش از اندازه عذاب وجدان دارم .خیلی ناراحتم من برنامه های زیادی واسه ی پسرم داشتم ک دخترم از وقتی ب دنیا اومده نمی‌ذاره مثل قبلا بهش برسم😭بنظرتون هرجوری که هست تولد براش بگیرم یا نه؟