۱۱ پاسخ

اذان بگو بلند تو خونه هم سوره یس رو بزار صدای اذان هم بپیچه بشدت ترس رو میبره

خدا رحمت کنه مادر عزیزتو💔
احتمالا دلش برا مادربزرگش تنگ شده طفلک

منم پشمام ریخته 😑
خدا رحمت کنه مادرتو عزیزم

وای منو بردی خاطرات بچگیم منم پدر بزرگم خونه ما فوت کرد بعد یکی دوهفته که بر گشتیم همش روحش میدیدم توخونه..به مامانم گفتم اونم هرچی وسایل مونده بود ازش خونمون داد رفت براش قرآن خونی گرفت خونمون منم از او به بعد دیگه ندیدم

الهی عزیزم

خدابیامرزه مادرتو عزیزم شب زیر سرش قران بزار اروم میشه دلش تنگه مامان بزرگش شده نگران نباش

خدابیامرزه مادرتو عزیزم
ی دعا بگیر برای پسرت یا سرکتاب باز کن
ترسشم با نمک بریز

منم بچه که بودم دایی مامانم فوت شد و واقعا میومد اذیتم میکرد ببرش یه دعای حزر براش بگیر بنداز گردنش یا اگه دعا نویس خوب سراغ داری یه دعای خوب براش بگیر تا این مدت خاص بگذره خودش میره

خیلی ناراحت شدم براتون عزیزم🥺

الان منم ترسوندی🤦🏼‍♀️
خدا رحمت کنه مادرتونو

وایی منم مو به تنم سیخ شد خواهر😣😣

سوال های مرتبط

مامان حلماوتودلی🐤🐥 مامان حلماوتودلی🐤🐥 هفته سی‌وششم بارداری
سلام مامان هایی که کوچولوی ۳ ساله دارن اگه میتونن راهنماییم کنن..
من همسرم کارش شیفتیه ۲۴ ساعت سرکاره ۴۸ ساعت خونه است..بعد الان حدودا دو هفته است روزایی که همسرم سرکاره وقتی دخترم از خواب بیدار شه ببینه نیست شروع میکنه گریه کردن اگه صبح زود بیدار شه که حدود یکساعت گریه میکنه ناله میکنه تا خواب بره...اگه هم ۱۰_۱۱بیدار شه حدود ۲۰ دقیقه ای گربه میکنه جیغ میزنه ..نه میذاره بغلش کنم نه حرف بزنم..تا میخوام حرف بزنم جیغ میزنه گریه میکنه...میخوام بغلش کنم میگه برو اونور..نگام نکن...دست نزن ..کلا هیچکاری نباید بکنم وگرنه بدتر میکنه...زنگم زدم باباش باهاش حرف بزنه بدتر شده...دیگه وقتی گریه هاش کرد ارومتر شد من یجوری سرگرمش میکنم مثلا کلیپ کودکانه تو گوشیم خودم نگاه میکنم میشنوه میاد سمتم و دیگه اروم میشه...
تو این دو هفته واقعا هم خودش اذیت شده هم من دارم اذیت میشم...دیروز یکساعت گریه کردم...
از اول کلا بابایی بود و وابسته به باباش تازگیا بدتر شده..این قشقرقی که صبحا راه میندازه واقعا کلافم میکنه...راهکاری دارید؟
چکار کنم دیگه اینجوری گریه نکنه اذیت نکنه...اینم بگم فقط از خواب بیدار میشه ابنجوره دیگه تو روز یا شب موقع خواب بهانه نمیگیره ...
لطفا اگه تجربه ای دارین کمکم کنین🥲🥰
مامان فندق مامان فندق هفته سی‌وسوم بارداری
پیرو تاپیک قبلی یه خاطره بگم

پسرم ۱سال و نیمش بود بردمش برای چکاپ پیش دکتر خودش
توی مطب یه اتاق داره برای شیردهی و عوض کردن پوشک انقدر مطب شلوغ بود چندتا مامانا رفتیم تو اون اتاق
یه دخترخانم ۱۸ _۱۹ ساله اومد تو من فکر کردم همراه کسی اومده
شروع کرد پرسیدن ک قبلا از دکتر راضی هستین یا نه و کم کم دیدم یه خانمی هم باهاش ک توی پذیرش وایستاده و بچه بغلشه فکر کردم مامانشه بعد دیدم بهش میگه خاله گفتم خب پس خالشه رفت بچه رو از خانومه گرفت و اومد با من و چندتا مامانا حرف زد فهمیدیم بچه خودشه اون خانومه هم رفت بیرون شروع کرد از مشکلات بچه های بقیه پرسید گفتم تو چرا بچتو اوردی گفت من بچم ۸ماهشه شیر نمیخوره اصلا گفتم پس چی میخوره گف غذا کمکی فقط گفتم خب چی میدی غذا کمکی؟ گف همون سوپ دیگه
گفتم ترکیباتش چیه؟گف برنج و سبزیجات و مرغ. و نمک
چشام ۴تا شد همه مامانا تعجب کردیم ک نمک تو این ماه؟؟؟؟خب معلوم‌شد چرا شیر نمیخوره
خندید گف اره کم‌میزنم و یه خانومی گفت خب نباید الان اینارو بدی از چندماهگی غذا شروع کردی؟گف از همون ماه دوم پدرشوهر بیشعورم هرچی میخوردن انگشت میزد توش میذاشت دهن بچه و ابگوشت ک میپختن با قاشق دهن بچه میذاشتن و خلاصه شروع کرد با خنده پشت سر خونواده شوهرش بلند بلندحرف زدن یهو همون خانومه ک باهاش بود اومد دم در و صداش کرد
گف وای خاک تو سرم مادرشوهرم از کی اینجاست؟😵‍💫😵‍💫😵‍💫


بعد برام سوال شد خب حالا پدرشوهرت انگشتشو میکنه تو غذا میده بچه مگه تو سواد نداری؟ مگه بهداشت بهت نمیگه چی بده بچه چی نده ؟ چرا انقدر کله خرین؟ چرا اصلا توی ی جای عمومی انقدر بلند باید با لحندبد درباره خونواده شوهرت بدبگی اونم وقتی مادرشوهرت باهاته ک بعدش خودت بترسی ک نکنه شنیده باشه