۲۳ پاسخ

نمیدونم مشکل از منه یا بقیه ولی از همه ناراحت و رنجیده‌ام از همه بدم میاد دلم میخواد برم جایی که هیچکسو نشناسم و هیچکسی هم منو نشناسه
حتی از پدرومادرم بدم میاد چون توی حساس ترین روزهای زندگیم تنها بودم و ووقتی هم بودن فقط با رفتارها و حرف هاشون آزارم دادن
احساس میکنم همه مصنوعی‌ان همه الکی هستن هیچکس از ته دل به فکرت نیست😔

ولی من دلم میخاس نباشن کلی حرص خوردم و دقم دادن من از حرص خوردن افسردگی گرفتم و دلم دیگه نمیخاد برم خونه مامانم

من اینقد سر این موضوع اذیت شدم که نگو .اینقد مغرورم که به کسی رو نمیندازم
مامانم که عمرا بی دعوت بیاد خونمون چه برسه شب بمونه
خواهر بزرگم زایمان کرد من چندبار خونه غذا پختم براش بردم بدون شیرینی اومد دیدن دخترم غذا پیشکش .دوتا خواهرای دیگه امم باز کوچیکه بیمارستان موند و دو روز ام خونه مون اومد .ی شب ام مادر شوهرم موند .مهمون بود من باید براش غذا مبپختم .خلاصه داغون شدم .الان کلا از همه آدمها و مخصوصا اطرافیانم زده شدم با کسی مثل سابق نیستم .

۴ ماهه زایمان کردم اما هنوز که هنوزه روزای اول زایمانمو مرور می‌کنم‌ و گریه می‌کنم دست خودم نیست اما از مادرم بیزارم چون هیچ وقت مثل یه با مادر بااحساس نبوده😔

من که هیچ وقت نمیبخشم اونایی رو ک این روزا حالمو بد کردن خدا اگه خدا باشه و خدایی کنه باید سرشون بیاره نمیبخشم ک هیچ نشستم و منتظرم تماشا میکنم ببینم کی به روزگار من دچار میشن خدا جبران کنه براشون

ههی خواهر عین منی تو
منم شوهرم بعد ده روز رفت سر کار تنها با پسرم تو یه خونه واقعا سخت بود خداروشکر الان خیلی بهتر شده

منی هم که اومدن دقم دادن

مادر شوهر نااادون منم
یواشکی ب مامانم میگفت
به عروسم بگو بیاد سر زندگي ش..

مامانم میگفت : این نمی‌فهمه وضعیت تو رو !!؟؟

حالم از آدم هایی ک درکم نکردن بهم می‌خوره اسااااسی.... حس میکنم نفهمن. بی فرهنگن، خنننگن ،

دقیقا چقدر با حرفت موافقم .

الهی اره واقعا گناه دارن طفلکیا

من که مامانم فداش بشم ۵ روز بیمارستان بود تو اون پنج روز سر جمع پنج ساعت نخوابید همش به من میگفت بخواب خودش بیدار میموند حواسش به بچه باشه
خلاصه خیلی هوامو داشت تا لباس زیرم میشست شیاف میذاشت برام چون خودم نمیتونستم ولی بنا به دلایلی بیشتر از پنج روز نموندم خونشون
پنج روز بیمارستان بودم مرخص شدم پنج روز خونه مامانم بودم بعد اومدم خونمون
و انقدرررر حالم بد بود که هر ثانیه گریه میکردم هیچچچچ وقت نمی‌گذرم از اونایی که تو اون روزای سخت حالمو بد کردن از خدا میخوام فقط به روز خودم بیفتن
مامانم اگه یکسال هم میموندم خونش ازم نگهداری میکرد
یدون اینکه ذره ای خجالت بکشن یه زنی که تازه زایمان کرده بودو اونجوری اذیت کردن
همون روزا که زن زائو بودم آهی کشیدم از ته دلم که امیدوارم گریبانشو بگیره
یادمه شب یه قرآن روبه روم بود به خدا گفتم واگذارشون کردم به همین قرآن
پاک تر از زن زائو نیست خودت صدای دلمم بشنو جوابشونو جلوی چشمام دیر یا زودش فرقی نمیکنه ولی بده

من کهمادر شوهرم شبا میومد براخپابیدن هودش همه امورات بچه رو انجام میدادم با اون بخیه های سزارین
مجبور بودم وگرنه استراحت باید میکردم که الان انقدر از درد کمر اذیت نشم

منم مامانم تا چند روز بود ،رفتش همه کارا افتاد گردن خودم ولی خب به هر سختی باشه میگذره متوجه میشم کی این روزا پشتم بود کی نبود و بعد جبران میکنم...

وای منم بخدا افسرده شدم

من ۲هفته خونه نادرشوهرم بودم ۳ روز خونه مامانم بعدش دیگه خونه خودم بودن با شوهرم۰

منم درگیر بودم بهم بد گذشت مادرشوهرم میومد خونمون هی کابینت نگا می‌کرد هی وسایلامو نگا می‌کرد عصابمو بهم ریخت چقد دعوا کرم

منم مامانم ۱۰روز موند پیشم

هر حرفی دلمو میشکنه تا صبح به حرف و رفتار آدما فکر می‌کنم و خودخوری اما نمیتونم محکم جواب کسی رو بدم

من هنوز خونه مادرشوهرمم به خودمو دخترم‌میرسه
خدا خیرش بده واقعا

عزیز منم عین تو بودم فقط اینجاش فرق میکرد که مادرم مریض شد بردنش بیمارستان من موندم دوتا بچه
الان دارم از درد به خودم میپیچم
حتی خواهرم یه روز نیومد پیشم

دقیقا 👌🏻
باهات موافقم
منم روز پنجم تنها شدم
با بخیه و گریه بچه و خونریزی و یبوست و..... خیلی اذیت شدم خداروشکر که تموم شد

خداروشکر به سلامتی گذشته با توجه به شرایطت همین یکی رو بزرگ کن چون بچه دوم شرایط از این سخت تر میشه بدون کمکی

هعی خواهر🥺

سوال های مرتبط