فردا شب مثل الان پسرم لیام قشنگم بدنیا اومده بود 😍
امروز رفتم به تایپیک های قبلم نگاهی انداختم دیدم من چقد توی این دوسال سر هر چیز لیام خودمو داغون کردم چقد حرص خوردم چقد ناراحتی و اعصاب خوردی برا خودم درست کردم ..چقد نگرانی داشتم سر غذا نخوردن سر مریض شدن سر جیغ زدن سر اذیت کردن سرررررر هرررر چیزی که فک کنید من خودمو اذیت کردم...حیفم اومد چرا الکی خودمو اینقد زجر دارم میدم...کاش بتونم مامان قوی تر و بیخیال تری بشم نمیدونم شاید چون تو هرشرایطی تنها بودم کسی نبود بهم بگه چیزی نیست چیزی نمیشه من همه جوره همه چیو تنهایی ب دوش کشیدم درسته همسرم بود ولی دوس داشتم واقعااااا مامانم کنارم بود این دوسال...💔
دلم میخاد مادر بهتری بشم قوی بشم دیگه خودمو بخاطر ی سرماخوردگی و تب عذاب ندم چون واقعا اون شبا و اون اتفاقا همش میگذره و فقط منم خودمو دارم پیرتر میکنم...
به شماهایی که اوا راهید هم میگم خودتونو اذیت نکنید همه این روزا میگذره فقط از بزرگ شدن بچتون لذت ببرید....

پسر قشنگم پسر مامان لیام عزیزم خیلی دوست دارم مامان💙
تو بهترین اتقاق زندگیم بودی نور زندگیم شدی عزیزمادر💙
چقد کوچولو بودی تو این عکس میخاستم واست بمیرم اون لحظه 🫠🫠 چقددد زود داری بزرگ میشی😍🥲🥲💙💙

تصویر
۵ پاسخ

وای چقدشبیه منی من دقیقاهمینجورم خودمواذیت میکنم سرهرچیزی خیلی

منم سر زمین خوردن پسرم با سرش حرص زیاد خوردم

تولدش مبارک
ما خیلی مامانای قوی هستیم میدونی چرا؟
چون روزایی ک از داغ از دست دادن مادرمون از زندگی بیزار بودیم
بخاطر پسرامون ادامه دادیم و زنده موندیم
خییلیه بخدا بی مادر بتونی ادامه بدی😔💔

تولدش مبارک عزیزم منم خیلی خودم اذیت کردم میفهمم چی میگی اما فک کنم از دوست داشتن بیش از حد ایشالا پسرهامون به سلامت بزرگ بشن عاقبت به خیر بشن

تولدت مبارک لیام قشنگ❤️

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۲ سالگی
سلام صبح همگی بخیررر
یادش بخیر دوسال پیش ساعت هشت تشکیل پرونده دادم ساعت هشت و پنجاه دقیقه بچم بدنیا اومد 😭😍 زایمان طبیعی بود
تو این دوسال خیلی به غذا و لباس بچم رسیدم
اما مادر خوبی براش نبودم
مخصوصا این سه ماه اخیر احساس میکنم افسرده شدم
حوصله ندارم انگیزه و امید ندارم
بارها به همسرم گفتم بچه مانع کار و پیشرفت من شد 😔و خیلی بابت این افکار و حرفام احساس گناه و ناشکری و عذاب وجدان دارم
خدا منو ببخشه که یه بچه سالم و مثل دسته گل بهم داده اما من هیچ لذتی از این لحظه ها نمیبرم و همش خودمو بابت گذشته سرزنش میکنم و به آینده امیدی ندارم و از حالمم لذت نمیبرم
از صبح تا شب به بچه میرسم اما همشو به باد دادم با بعضی حرفام
شب ها هم که شوهرم میاد همش سکوت ‌قیافه گرفتن براش ،چون ازش انتظار درک و همکاری بیشتر دارم
بیسترین مشکلم اینه که ما طبقه بالا مادرشوهرم زندگی می‌کنیم اما بچم پیشش واینمیسه که من برم بیرون به کارام برسم و بارها به شوهرم گفتم اگه خونه نزدیک مامانم بود من این دوسال ابن همه اذیت نمیشدم و زجر نمیکشیدم
بخاطر همین مقصر میدونمش و باهاش سرسنگین شدم و حوصله شوهرمم ندارم دیگه