۱۵ پاسخ

خدا حفظش کنه واست عزیزم امیدوارم داغشو هیچ وقت نبینی 🙏

عین دختر من وقتی میگه مامان قشنگم دلم قنج میکنه

عزیزم دیروز پسرم اومده بهم میگه قشنگم زیبا رو یه حرفایی میزنن آدم عشق میکنه

حداحفظش کنه عزیزم پسرمنم راست وچپ میاددستموبوس میکنه میگه مامان خیلی دوستدارم ولی روحیم بقدری داغون که دیگه حالم باهیچی که خوشحالم کنه خوب نمیشه

خدا حفظش کنه
معلومه داره درست بزرگ میشه

انشالا دومادش کنی

عزیززززززم چقدر با احساس
من فکر نمیکردم پسرها اینطوری با احساس باشن . خداحفظش کنه برات عزیزم

پسر منم شب قبل خاب گفت مامان تو قلب منی تو بمیری منم میمیرم 😭اینقد بغضم گرفت تا حالا از مرگ پیشش حرف نزدم نمیدونم از کجاش در اورد دلم ضعف رفت براش

خداحفظش کنه عزیزم
حالا خوبه اشکمونو در آوردی دم صبحی دیدم😂😂😂

وای خیلی حس قشنگیه
منم وقتی کوچیک ترین تغییری بکنم
مثلا لباس جدید بپوشم یا موهامو کاری کنم پسرم سریع میفهمه و ذوق میکنه و من از این حس قشنگ لبریز میشم

تو چشمای بچه ها میشه خدا رو دید 😍😍😍

عزیزم خداحفظش کنهذگلم

الهی که خوشبختیاشو ببینی

عزیزم خداحفظش کنه😍😍😍😍

ماشاالله به شیرپسرت خداحفظش کنه

سوال های مرتبط

مامان 💙ایران💙 مامان 💙ایران💙 ۴ سالگی
سلام سوال دهم
🚩آیا دوست داریم بچه از ما فاصله بگیره؟🚩

خیلی از مامانها دوست دارن بچه‌اشون ازشون فاصله بگیره
و به تنهایی وقت بگذرونه، گاهی این اتفاق میوفته اما همون مادریکه این درخواست و نیازو داشته یهو دچار فروپاشی میشه و از اینکه مثلا بچه‌اش خونه مامانبزرگش میگه مامان من میخوام اینجا بمونم، تو برو
گاهی مادر فکر میکنه نکنه من مامان خوبی نیستم چرا به چشمش نمیام.
پس واقعیت رو بیایم در نظر بگیریم، و اونهم اینکه اون والدین قلبن همچین چیزیو نمیخواستن و فقط در لحظه میخواستن اون کودک نباشه و لحظه بعد حضورشو نیاز داشتن.
هر موقع انسانی کامل میشه که بتونه بند روانیشو از والدینش ببره بخصوص مادرش.
و مادری که سرمایه گذاری میکنه رو بچه‌اش اشتباه چون اون بچه از یه سنی به بعد از خونواده جدا میشه
و بهترین کار اینه که سرمایه‌گذاری کنیم روی خودشناسی و تواناییها و استعدادمون
حالا نه تو سن نوزادی کودک یا سه و چهار سالگیشون اما بعد از اون روی خودمون وقت بزاریم
بچه‌هاییکه استقلال شخصیتی دارن بچه‌هایی هستن که از زمانی که شروع کردن به بازی تویه خونه با وسایل مختلف مادر یا پدر سریع نرفتن بالای سرش
اجازه دادن تمرکز کنه روی اون کار
اگر بچه‌اتون تنها بازی نمیکنه، بهش بگید منم باید کارمو انجام بدم، هر دومون وقتی کارمون تموم شد بیایم کنار هم توضیح بدیم چیکار کردیم، یکی دوبار که اینکارو انجام بدید اطمینان از وجود شما داشته باشه و به توانایی خودش ایمان بیاره، دیگه صداتون نمیزنه و فقط گاهی پرسشهایی ازتون میکنه.

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
مامان هدیه قشنگ خدا مامان هدیه قشنگ خدا ۴ سالگی
جهت درد و دل
مامانا امروز رفتم بیمارستان جواب آزمایش نشون بدم منشی که به آقا بود بنا به سوئه تفاهماتی که پیش اومد با من خیلی بد رفتار کرد من دکتر داخلی میخواستم به من وقت دکتر عفونی داد با هزار اصرار و التماس نوبتم داشتم من که اصرار می‌کرد وقت دکتر داخلی بده برگه منو گرفت انداخت سطل آشغال و در نوبت دهی و بست .و مردابی که اون ور نوبت وایساده بودن میگفتن پرو باز کن می‌گفت بیاین اینو بندازین اون ور تا من در و باز کنم
خلاصه از رفتارش ناراحت شدم و اشکم در اومد منم شروع کردم سرش فریاد زدن دیدم پسرم با حالت ترس تو چشمای من نگاه می‌کنه و ترسیده منو میکشید می‌گفت مامان بیا بریم به خاطر این موضوع از صبح به هم ریختم حالم خیلی بده دلم برای پسرم سوخت که تو چنین شرایطی قرار گرفت من حق داشتم از حقم دفاع کنم واقعا دیگه هیچ کس دلسوز نیس از اون ور سوار اتوبوس شدیم که بریم بیمارستان من دست و پسرمو گرفتم جلوتر رفتم وایسادم پیش راننده که معطل نشه بگه چرا زودتر بلند نشدی اونم از اون ور میگه بودم باید کرایه بدی میگم بچه من ۴ سالشه مگه از بچه ها هم کرایه میگیرید بهش بر میخوره میگه پیاده شو پیاده شو واقعا وضعیت مملکت به هم ریختس اما دلیل نمیشه که دستمون به باعث و بانیاش نمی‌رسه به اونایی که مقصر نیستن بپریم و روزشون خراب کنیم زنگ زدم اتوبوسرانی میگم آقا راننده فلان اتوبوس کرایه میخواد مگه قرار شده از بچه ها کرایه بگیرید میگه نه خانوم میگم پس چرا این راننده میخاد میگه یعنی میگی من گردنشو بزنم اینم شد حرف اینم شد جواب واقعا هیچ نظارتی نیست هیچ کی به هیچ کی رحم نمیکنه دام گرفته بود گفتم با شما در و دل کنم
مامان پسر قشنگم مامان پسر قشنگم ۵ سالگی
خانما میخوام درد و دل کنم من و شوهرم 7 ماه صحبت کردیم زیر نظر خانواده ها و ازدواج کردیم از اول ازدواجمون شوهرم قصد داشت منو تغییر بده و به قول خودش شبیه خودش کنه و از این طریق افسار زندگیش رو دستش بگیره من وابسته خانواده ام هستم مخصوصا مادرم اون هم میدونست و با خانواده ام در افتاد و یکی یکی پاشون رو از خونه ام برید تا به قول خودش من مستقل بشم تو این گیر و دار من باردار شدم در حالی که با کل خونواده ام قهر بود تو دوران بارداری خیلی اذیتم کرد و من از ماه هشت بارداری افسردگی گرفتم تا سه ماه پس از زایمان حالم بد بود ولی تو اون روزا تنها دل خوشیم و دلیل زندگیم پسرم بود الان هم جونم به جونش بسته است نمی تونم یه لحظه دوریش رو تحمل کنم پسرم هر چی بخواد بخره به من میگه چون باباش براش نمیخره حتی لباساش رو مامانم اینا می‌خرن دکترش رو خودم میبرم خلاصه که باباش هیچ احساس مسئولیت نداره ولی پسرم باباش رو بیشتر از من دوست داره به من میگه من تو رو دوست ندارم بابام رو دوست دارم خیلی دلم گرفته
مامان ایلیا مامان ایلیا ۴ سالگی
همیشه همسرم میگه درباره ایلیا حرف میزنی چشم میخوره 😅 ولی واقعا ذوق زده میشم از رفتاراش

اومدیم هشتگرد ویلای داییم برای چیدن محصولات و تفریح
طبیعتا بچه هایی مثل ایلیا که تو آپارتمانن حیاط رو رها نمیکنن
همه بچه ها اومدن داخل خونه از شدت گرما، ایلیا یهو زد زیر گریه شدید که کسی باهام بازی نمیکنه و چسبید به پاهام
گفتم مامان من با گریه کردنت متوجه نمیشم چی ناراحتت کرده
مامانم اشاره کرد که بغلش کن
خلاصه آوردمش پیش خودم، گفتم مامان بذار من حرفمو بگم اگر دیدی اشتباهه به گریه ادامه بده
گفتم پسرم اومدیم برای تفریح الان گرما شدیده ، تو این گرما بری بیرون ممکنه بالا بیاری ، بریم بجاش دومینو بیاریم و بازی کن با بچه ها
گریش قطع شده بود ، ولی ته صداش بغض داشت و گفت آره حرفت درسته ولی میتونیم از حیاط سنگ بیاریم نقاشی بکشیم
من ذوب شدم از خوشحالی اون لحظه
میدونید به من خیلی انتقاد میشد بابت رفتارم با ایلیا زمانی که کوچک تر بود
همش ایراد میگرفتن که چقدر حرف میزنی با بچه، چقدر توضیح میدی، چقدر نظر میپرسی ازش ، کارتو بکن
ولی الان خوشحالم که اون مسیر رو رفتم و میبینم ایلیا شنیدن و گوش کردن رو یادگرفته

به مامان هایی که بچه کوچولو دارن پیشنهاد میکنم از حرف زدن با کوچولوها خسته نشید، از نوزادیشون حرف بزنید باهاشون
بزرگتر که بشن راحت میشید 🥰🥰