۷ پاسخ

بچه شما اونجا میره میخواد توجه شما همه متوجه اون باشه منم این مشکل رو یکم داشتم تا با مادرم و خواهرم صحبت میکردم دخترم اجازه نمیداد میخواست مثل همیشه محور توجه باشه بمرور خوب میشه ولی راهش این نیست که از اجتماع محرومش کنید اتفاقا بیشتر تو جمع ها باشه بچه گناه داره

عزیزم ببین مشکل همه هست
همین یکم ادمو اروم میکنه ک پس بچه من مشکلی نداره اکثر بچه ها همینطورین.

بچه های منم همینن. دیوانم میکنن
یه خیابون فاصله داریم با مادرم اینا قبلا هرروز میرفتیم ولی الان هفته ای یه روز میرم صبح تاعصر میمونم برمیگردیم
روانی میکنن ادمو بچه ها
انگار از زندان ازاد شدن. اخلاقشون از این رو به اون رو میشه
ولی راه حلش اینه ک با خوراکی و سرگرمی سرشو گرم کنی
باهاش نقاشی بکشی ولش نکنی به امون خدا توقع داشته باشی خودش سرگرم بشه و خودش بازی کنه. باید سرگرمش کنی وگرنه دلخوری پیش میاد

مرتب ببرش چندروز کم کم خوب میشه
به خاطر اینه ک دیر به دیر میری

عاییی گفتییی دیروز منم خونه مادرم اشکمو در اورد قشنگ. انقد اونجا لوس میشه ک با دستور داد با همه حرف میزنه. با ناز و لوس بازی نهایت گریه ب تموم خواسته هاش میرسه. خلاصه ک دیوانه میشم وقتی میرم خونه مادرم

خودشو برا بقیه لوس میکنه

حالا ما میریم‌خونه مامانم اینجوری میکنه جالبه میگن از بس نمیزنیش اینجوری شده ،منکه هر روز میرفتم الان شده هفته ای یکبار

منم همین مشکلو داشتم
ازبس اونجا لوسشون میکنن بچه ها هم سواستفاده میکنن
من نمیرم خیلی کمتر شده
چون واقعا علی داشت بی ادب میشد
دعواشم میکردم مامانم اینا طاقت نداشتن دقیقا همین حرفو میزدن ک نیا

سوال های مرتبط

مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۴ سالگی
خیلی خسته ام چیکار کنم از دست این بچه از ی طرف نگران و دلشوره چشمش از ی طرف بیش از حد تصور اذیتم میکنه خیلی لجبازه و شیطنت بسیار هرجا میرم ابروم میره خیلی گریه و زاری و باجیغ های بد با بچه های همسن خودش نمیسازه هروسیله ای ببینه میخواد مهمون میاد خونمون انقدر اذیت میکنه با سرو صدا طرف میگه غلط کردم اومدم از مبلا میکشه بالا اصلانم با اسباب بازیاش بازی نمیکنه قبلا باز با اونام سرگرم میشد مهمونی برم همینجوریه مهمونم بیاد همینه دیشب خونه مامانم اینا مهمون اومد اشتباهی اسمش صدا زد زن دایم داد میزد ک من فلانی نیستم رفته اتاق در بسته میگه من از زندایت خوشم نمیاد ب زور خودش ب خواب یا سر سفره سبزی میبره میندازه تو ترشی با دست غذای پامیشه راه میفته کل خونه رو دستمالی میکنه منم باید فقط حرص بخورم یعنی نگم عمق فاجعه هست عصبی شدم نمیدونم باید چیکار کنم الانم نشستم دارم گریه میکنم ک از این زندگی هیچ شانس نیاوردم
ظهر خونه مامانم اینا خواب بودیم اومد گفت مامان بده برم سر تراس با خاله بشینم اهنگ گوش بدم وقصه ببینم دیدم رفته لخت شده اب بازی میکنه از خواب بیدار شدم رفتم لباسش عوض کردم گفتم اب باز نکنی گفت باشه دیدم رفته گوشیمو از دو طبقه انداخت پایین گوشیم صفحش خورد شده پشتشم ی کم شکسته
مثلا اومدم شهرستان ی کم حال روحیم عوض شه برا عمل چشمش این بلاها سرم میاره مجبور شدم دوتا بزنم ب پشت پاش از عصبانیت
ببخشید طولانی شد ب نظرتون بچم مشکل داره ببرمش روانشناس بخدا افسرده شدم