۴ پاسخ

ماشین‌گرفتگی» (بیماری حرکت) باشد؛ یعنی مغز بچه پیام‌های متضاد از چشم و گوش داخلی می‌گیرد و دچار تهوع و استفراغ می‌شود، مخصوصاً فقط داخل ماشین و موقع حرکت. �چرا ممکنه تازه شروع شده باشه؟بیماری حرکت می‌تونه هر زمانی که کودک بیشتر تو ماشین می‌شینه یا مدت سفرها عوض می‌شه، خودش را نشان بده، حتی اگر قبلاً مشکلی نداشته. �بعضی بچه‌ها ذاتاً حساس‌ترند و با کوچک‌ترین حرکت یا بوی نامطبوع داخل ماشین، حالت تهوع می‌گیرند. �کارهایی که دوستت الان می‌تونه انجام بدهتا حد امکان بچه روبه‌جاده و جایی بنشینه که بیرون را ببیند، نه به صندلی جلو یا اسباب‌بازی نزدیک صورتش خیره شود.قبل از سوار شدن خیلی سیرش نکنند؛ غذای سبک و کم‌حجم، و اگر می‌شود کمی فاصله بین غذا و حرکت باشد.هوای ماشین را خنک، با شیشه کمی باز و بدون بوی تند عطر و خوشبوکننده نگه دارند.اگر دیدند رنگش می‌پرد، بی‌قرار می‌شود یا عرق سرد می‌کند، زودتر یک توقف کوتاه کنند و بگذارند چند دقیقه بیرون نفس بکشد.

شاید گرمش میشه.. چون دختر منم چند روز پیش همینجور شد شیشه رو دادم پایین بهتر شد وقتی گرمش بشه میاره بالا

اره منم شنیدم بلاگر میگف هواپیما سوار شدنی زدم

وااا

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۱۶ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو