۱۴ پاسخ

دختر منم همیشه می گه مرسی اون روزی گعت مرسی مامان جون اصلا دلم قلبی شد

دختر منم خیلی تشکر میکنه پوشکشم میگنم تشکر میکنه میبینه کار میکنم بدو میاد کمکم میکنه

صدرام خیلی وقته دائم تشکر میکنه خودم یادش دادم تو بازی همش میگفتم ممنون اونم یاد گرف هرکی چیزی میده یا میپرسه خوبی میگ ممنون‌ دستشم میزنه رو سینش، بعد غذام همیشه میگ الهی شکر . شب بخیر میگه‌
اصن بچه ها خیلی ماهن. خدا امید تو برات حفظ کنه عزیزم

بخشیدا معضرت چرا میگی مث گاو
تو مث یه مامان بااحساس و مهربون بچتو بغل کردی و گریع کردی افرین ب تربیت کردنت
دختر منم میگه منون مسی عشقن این بچه هامون خداحفظشون کنه

پسر منم میگه چیزی بهش بدی میگه ممون یعنی ممنون یا ارسی یعنی مرسی هرکی رو ببینه بازبون خودش سلام میکنه سفره میندازه کمکم سفره جمع میکنه چیزی روسرامیکا یا فرشی بریزه میره دستمال یا جارو میاره

خداحفظش کنه دختر منم میگه مرسی بعد خودشم درادامش میگه خواهش یعنی خواهش میکنم وقتی هم یه چیزی میخوریم میگه نوش جانت غذاشم که تموم میشه میگه شکر خیلی حس خوبیه که حرف میزنن مخصوصا وقتی مودب میگن

وای اره خیلی حس خوبیه پسرمنم میگه مسییی خودشم میکشه یه جوری من دلم ضعف میره براش 🥰😌😄

آره خداحفظشون کنه دخترمنم میگه مرسی

اره دقیقا پسره منم مرسی و ممنون میگ ولی وقتی بهش میگیم بفرمایین با حرف عادی نمیگ 😅

پسر منم یهو میگه بابا الهی شکر وقتی غذا خورد تموم شد .خیلی ذوق میکنم که کی اینو یاد گرفتی🥺🥺🥺🥺🥺🥺

پسرمنم میگه ممنون مسی .شمنده .معذلت 😂😂😂😂😂

عزیزم 😍
پسر منم میگه
منم هی ذوق
امروز میگف دست شما درد نکنه🤣
یا کارت رو میخواد بده مغازه دار میگه خدمت شما

عزیزم پسر منم میگه میسه 😍😂

دخترمنم میگه مرسی💋❤️خدا حفظشون کنه خیلی حس خوبیه

سوال های مرتبط

مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
نیکی از وقتی از شیر گرفتمش به شدت بد قلق و بد اخلاق شده، کارش از صبح تا شی گریه اس، برای هررررر چیزی... انگار عصبیه، همه چیو پرتاب میکنه، و گریه گریه گریه....
صدای گریه اش عین یه آژیر از صبح که بیدار میشیم تااااا شب توی سرمه...
خیای وقتا دیگه صبرم تموم میشه و دعواش میکنم ، امروز لیوان مورد علاقه و خیلییی قدیمیمو زد با همین جیغ و گریه پرتاب کرد و شکوندش... عین بمب منفجر شدم... تمام دق دلیِ این روزا تمام استرسا و غصه ها و خشمای فروخوردمو سر بچم ریختم😞😞😞
بچم میگفت مامان من ترسیدم ولی آروم‌نمیشدم... عصبانیتم تموم نمیشد، نمیتونستم و نمیشد خودمو کنترل کنم، هرچیییی تلاش میکردم آروم بگیرم نمیتونستم...
بچه رو بدجور دعوا کردم و عذاب وجدانش داره دیوونم میکنه... بردمش تو کوچه باهاش پیاده روی کردم و زار زار گریه میکردم تو کوچه😭😭
تنهایی،ایییییینهمه فشار عصبی ، ترس، گریه های تموم نشدنی ، خستگی .... روانمو به هم ریخته....
از طرفی دقیقا از وقتی از شیر گرفتمش با باباش بد شده، بغل باباش نمیره، حتی نمیذارا باباش به من دست بزنه، و باباش خیلیییی از این موضوع ناراحته، هرچی بهش محبت میکنه، واسش خرید میکنه سعی میکنه بغلش کنه باهاش بازی کنه باز انگار با باباش غریبه اس، غصه ی این یکیم داره بدتر اذیتم میکنه، واقعا نمیدونم چیکار کنم....
به نظرتون این بداخلاقی و فاصله گرفتنش از باباش بعد قطع شیر طبیعیه؟؟؟ جهش رشدیه؟ چیکار کنم به نظرتون؟؟؟