۹ پاسخ

من از اردیبهشت ماه که فهمیدم باردارم در اومدم امروز بچه رو با مادر شوهرم گذاشتم دوساعت رفتم خونه رو تمیز کردم که برم انقد استرس دارم که نگووووووو

چقدر باحال ۳ ماه خونه مامانت بودی من سزارینی بودم،مامانم تا بخیه هامو کشیدم گفت من میرم خونم،تازه شب ساع ۱۱ میومد سرصبح شوهرم میرفت سرکارمیگفت منم میرم دوباره شب میام،برای بخیه کشیدنم خودم تنها رفتم شوهرم سرکاربود،مامانم رفت ۳ روزی سخت گذشت ولی هی قلقش میاد دستت آسون ترمیشه

منه بیچاره کلا تنها بودم هم بارداری هم بعد زایمان.تنهای تنها

منم همینم٩ماه بارداری و١ماه بچه داری خونع مامانم بودم ٣روزه اومدم خونع خودم انگار بی کسم بخدا
حالا امشب قراره برم خونع مامانم واقعا نمیشه با این بچه ای ک من دارم ب هیچکاری رسید
واقعا لجبازه
مادرشوهرم انقد میگف فلانی بچشو تنهایی داره اینجوره اونجوره
ی شب اوردمش خونشون تا خود صبح بچه نزاشت بخابن ی سره اینارو راه برد
باورت نمیشه دیگ حرفی نزد فقط گف واقعا داشتنش سخته

سلام عزیزم منم اینجکربودم

من که بعد ده ماه اومدم چی بگم
منم چند روزه اومدم خونه خودم اولش خیلی سخته ولی عادت میکنی

خانوما روبیکا گروه دارم کسی خواست آیدیم پیام بده لینک بدمش
@Mahjor85

منم همین حس تورو داشتم عزیزم ولی دیگ تونستم سخت هس ولی قشنگ کنار میای باهاش

عادت میکنی گلم نگران نباش

سوال های مرتبط