۲۹ پاسخ

کم کم عادتش بده به خواهرت مامانت بچه های منم شیر به شیرن نترس عادت میکنه

هوم من درکت میکنم بهداشت اونروز میگفت کوه ک نمیخای جاب جا کنی ی سونو یا ی آزمایشه نهایت

عین خودمی 😔

از شوهرت فقط کمک بگیر فقط اونه ک ب دردت می‌تونه بخوره خودتم باید صبور باشی

خدا صبرت بده فقط همینو میتونم بگم

وایی🤣🤣

خدا کمکت می‌کنه ولی کاش وقتی دست تنها بودی جلوگیری مطمعنی می‌داشتی تا باردار نشی چون خیلی سختت میشه من با اینکه کمکی دارم این ماه پریودبم عقب افتاد داشتم سکته میکردم

دیگه عزیزم سخته
اشکالی ندارد منم آنتی نرسیدم بچم مریض بود

عزیزم خب دکتر با خودت ببرش چاره ای نیست

آره میگذره ولی تا بگذره 💔

چندوقتته الان

سعی کن شوهرت ازالان اگاهش کنی که بهت کمک کنه من خواب شب هم نداشتم بچها خوابشون تنظیم نبود خیلیییییییییییییی عذاب کشیدم ولی خداروشکر الان خوبه دارنن باهم بزرگ میشن شیرین ماری هاشون میرزه به اون سختی ها اصلا خودتونباز

باید هم خودش هم‌خودتون عادت کنین بچه اول من ۵ ساله بود من دومی باردار شدم سخت گذشت خودم روحا داغون بودم ولی گذشت بالاخره کم کم قلقش دستتون میاد شما چون بچه اولتون هم زیر دوساله یکم کارتون سخت تره روحیه خودتون قوی کنین

شوهرت بزار مرخصی بگیره بمونه ی هفته پیشت

الهی عزیزم
پیش باباش نمیمونه پسرت؟
یجوری حل میشع انشالله نترس🥲

بعدش دیگه کم کم یه مدت اذیت شدم تو کارهای خونه غذا گذاشتن عصبی میشدم گریه میکردم خداروشکر شوهرم درک میکرد میگفت غذا نذار به خودت بچها برس غذا یاذساده میخوردیم یاهم از بیرون میگرفتم یا مادر شوهر م میذاشت خونه هم مهم نیس میومد نگه می‌دانست ظرف میشستم خونه جارو میکردم میرفتم حموم اینا

ببرش هرجا میری خب
با همسرت برین دکتر و سونو و فلان پسرتم ببرین

کاملا درکت میکنم...منم خیلی دلم میسوزه برا بچه هام...گاهی آیهان از خواب بیدار میشه گشنشه یا تشنشه همون وقت من دارم ب کوچیکه شیر میدم هی میگه به به یا میگه اب من هی سرشو گرم‌میکنم تا اون شیرشو بخوره پاشم بهش یه چیز بدم...تو بارداریمم هی میخواست بغلم بشه منم شدید کمر درد داشتم ولی دلم میسوخت بغلش میکردم تا ۱ ساعت قبل زایمانم بغلم بود ...حس میکنم خیلی در حقش ناخواسته ظلم شد ولی چیکار میشه کرد باید تحمل کنیم تا یکم بزرگ بشن‌...خدا خودش بهمون کمک کنه...بچه ها من ۱ سال و ۶ روز فاصله دارن

اول اینکه تا شش‌ماه زیاد اذیت نمیکنه به پسرت بیشتر برس مندانیلاذرد شیرخشک میداد به پهلو میخوابندم شیشه شیر میذاشتم دهنش زیر شیشه هم یه بالش که کار نگه داشتن دست داشت پامیشدم به کارهای خونه بچها می‌رسیدم

دیگه مامانت مجبوره حداقل یه هفته بهت برسه ولی من از تخت بیمارستان اومدم وپایین خودم به بچهام رسیدم سه ماه بودمامانم فوت کرده بود ۳ هفته زودتر به دنیا اومد یه هفته تودستگاه بود انیلا هی میومد خونه به خونه بچها می‌رسیدم میرفتم بیمارستان خدا بهت یه جوری قوت میده میکی من ها ازپسشون برمی‌برمیام

ای جان ماشاالله
خدا کمک میکنه عزیزم
خونواده همسرت کمک نمیکنن؟یا مادرت؟

خیلی سخته

تو کل کن ب بخدا
سعی کن یکم از خودت دور تر نگه داری چه بدونم یجوری ک وابستگیش کمتر شه تا اون موقع
ب خواهرت بگو بیشتر بیاد وقت باهاش بگذرونه تا یکم بهش عادت کنه

وای خیلی سخته، منم اوایلی پسرم دنیا اومده بود میگفتم کاش بخوابم چندماه بگذره...
خدا بهت قوت بده، اما اینروزا بیشتر برو خونه خواهر یا مادرت و بگو بیشتر بیان، به پسرت کم کم غذا بدن که عادت کنه، از نیم ساعت هی تایمشو بیشتر کن و بگذارش اونجا🥲

مادرشوهرت اینا

الهی بمیرم درکت میکنم بچه دومت ناخواسته بود؟ مادری خواهری چیزی نداری کمکت

مم تنها بزرگ کردم کسی نبود سخته ولی میگذره

واقعا شرایط سختیه ولی به بعدش فک کن که باهم بزرگ میشن باهم بازی میکنن

عزیزم واقعا سخته بدون کمکی درکت میکنم

سوال های مرتبط