#پارت_۶۱🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
منم بلد بودم لج کنم.
شالم رو عصبی روی موهام انداختم و تند سمت درب رفتم که متوجه حضورش پشت سرم شدم.
- تو هم میخوای بیای؟
بالا سرم قد الم کرد و با جدیت گفت:
- چیه؟ نکنه انتظار داری همینجوری تنهایی بفرستمت؟!
مگه میخواستم برم وسط گله گرگ ها که انقدر از تنهایی رفتن من میترسید؟
شونه بالا انداختم و بیخیال بند کتونی هام رو بستم که مهام زود تر از من کارش تموم شد و باز دست به سینه بالا سرم ایستاد.
- د بجنب!
نفسم رو کلافه بیرون دادم و تا دم در حیاط زیر لب غر زدم.
خواستم درب رو باز کنم که زورم به آهنش نرسید و خود مهام دست به کار شد و برام بازش کرد.
- واسه اینم جون نداری؟ غذا نمیخوری همین میشه!
به محض باز شدن درب و پیچیدن صدای موج و گذاشتن پاهام روی شن های ساحل انگار تمام خشمم فروکش کرد.
ذوق زده سمت آب دوییدم و از مهام دور شدم که صداش رو بالا برد و مثل بابا ها تذکر داد:
- نیوفتی! زیاد ورجه وورجه نکن.
مگه بچه بودم؟
هرچند که رفتار الانم درست مثل بچه ها بود.
#پارت_۶۰🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
عجب آدمی بود.
انگار اسیرش بودم که اجازه نمیداد پام رو از ویلا بیرون بزارم.
- زود برمیگردم ...قول میدم.
پوک عمیقی به سیگارش زد و مجبوری اجازه داد.
- لفتش ندی!
ذوق زده لبخند روی لبم کش اومد.
خواستم شالم رو بردارم که مشکوک به سر تا پام نگاه انداخت.
- با همین لباس ها؟
به شلوار جین و شومیز سفید رنگم خیره شدم.
- عام آره ...اشکالی داره؟
اخم توی هم کشید.
دیوار کوتاه تر از من پیدا نکرده بود؟
- کوتاهه ...برو یه چیز بلند تر بپوش!
ابرو هام بالا پرید.
لباس هایی که مونا تنهش می کرد رسما کوتاه تر و تنگ تر از اینی بود که من پوشیده بودم.
- از لباس مونا که باهاش رفته بودید ساحل بلند تره آخه! چطور اون میتونه من نمیتونم؟
از جا بلند شد و با جدیت ذکر کرد:
- تو زنمی، اسمت توی شناسنامه منه، ناموسمی ...اون اختیارش دست خودشه!
لب هام رو جمع کردم.
این ساحل اختصاصی بود.
اصلا امکان نداشت کسی دیگه ای منو ببینه یا دید بزنه.
- لباس من ایرادی نداره، بزار برم ...از این بلند تر ندارم.
نفسش رو بیرون فرستاد و سیگارش رو توی جای سیگاری له کرد.
- هر غلطی میخوای بکن! حواسم بهت هست.
#پارت_۵۹🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
منطقی میگفت اما بالاخره باید یه بهونه برای مادرش پیدا میکردم.
- به خانوادتون چی بگیم؟
باز جمع بستم که معذب شد.
خودش هم تازه به ذهنش رسید که باید اول بهونه پیدا کنه تا برگردیم.
متفکر آتیش رو زیر سیگارش گرفت و دودش توی فضا پیچید.
هوای خونه به خاطر پنجره شکسته سرد شده بود و باعث شد لرزی به جونم بیوفته.
منتظر به مهام خیره شدم که فندکش رو روی میز پرت کرد و دست لای موهاش کشید.
- فعلا وسایلت رو جمع کن، بعدا یه بهونه پیدا میکنم.
شونه بالا انداختم.
- باشه ...
خواستم سمت اتاق برم اما دلم نیومد بدون رفتن به دریا، بخوام اینجا رو ترک کنم.
سمتش چرخیدم که سوالی نگاهم کرد.
- چیه؟
انگشت هام رو به هم قفل کردم و به صدام جرعت دادم:
- میشه قبلش برم دریا رو ببینم؟
نگاهی از پنجره سمت بیرون انداخت.
- از همینجا دیده میشه!
#پارت_۵۷🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
تند به مهام خیره شدم که ریز پوزخند زد.
با خجالت جواب دادم:
- عا ...آره ...اینجا هم همینجوریه! حتی بیشتر دوستم داره ...
وای که چقدر جواب به این سوال عذاب بود.
خاطرات که مهام دستش رو جلوی دهنم گرفته بود تا صدام رو مونا نشنوه خودش به تنهایی عذاب بود.
- ایشالله که دست پر برگردید ...از این قرص های و اینا هم استفاده نکنی یه وقت ...
ناچار و بی اراده فقط حرفش رو تایید کردم.
- چشم!
انگار حسابی سر کیف اومد و خداحافظی گرمی تحویلم داد و به این مکالمه پر عذاب خاتمه داد.
نفسم رو آسوده بیرون دادم و موبایل رو دست خود مهام سپردم که زیر لب زمزمه کرد:
- مرسی!
متقابلا مثل خودش آروم جواب دادم:
- کار خاصی نکردم.
مردونه تو گلو سرفه کرد و نگاهی به دست هام انداخت.
- بشین اینجا!
به روی مبل اشاره کرد که بی هیچ سوالی جا گرفتم.
دوباره خودش روی همون مبل دراز کشید و این بار سرش رو روی پای من گذاشت.
#پارت_۵۵🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
از من چنین انتظاری داشت؟
خیال میکرد میتونم اولین بو زندگیم رو از یاد ببرم؟
اولین هم آغوشی عمرم رو از خاطرم حذف کنم؟
اولین هرچند ناخوش آیند رو جدی نگیرم.
شاید این قانون اون بود.
من باید خودم رو وقف میدادم.
انگار متوجه نگاهم شد.
سعی نمیکردم زیاد ترحم بر انگیز به نظر برسم.
چون بالاخره خودم شریک جرم بودم.
باید حدس میزدم که تهش به این مرحله میرسه.
با لکنت بی اختیار جواب دادم:
- با ...باشه!
جرعه دیگه ای از قهوهش نوشید و زمزمه کرد:
- میمردی پاشی بری تو اتاق بخوابی که اوضاع به این خرابی نشه؟!
واقعا انتظار داشت چی بگم؟
- نتونستم، حالم خوب نبود ...خیال نمیکردم تا صبح کسی منو ببینه!
باز موهاش رو به عقب فرستاد و کلافه جرعه بعدی قهوهش رو نوشید.
- واقعا دردسری!
به محض برداشتن قدم بعدی، صدای تلفنش بلند شو با فرض بر این که مونا پشت خط باشه، تند سمت گوشیش رفت.
به نظر میرسید تیرش به سنگ خورده که کلافه زمزمه کرد:
- از خونهس! بیا جواب بده ...
#پارت_۵۸🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
شوکه به چشم هاش نگاه کردم که دستم رو گرفت و روی سرش گذاشت.
- دست بکش لای موهام ...اینجوری آروم میشم!
جدا همچین چیزی از من میخواست؟
دو دقیقه پیش دردسر بودم اما حالا انتظار داشت مایه آرامشش باشم؟
دو دل شدم و دستم رو لای موهای کوتاه و مردونهش حرکت دادم که چشم هاش رو بست.
حس عجیبی داشتم.
انگار من از این کار خوشم اومده بود.
انگشت هام رو آروم لای موهاش به نوازش در آوردم و روی اجزای صورتش دقیق شدم.
انقدر به اینکار ادامه دادم که متذکر شد:
- سنگینی نگاهتو حس میکنم؛ تو صورت من دنبال چی میگردی؟
مچم رو گرفت.
من واقعا دنبال چی بودم؟
- عام ...هیچی ...حواسم نبود! ببخشید.
چشم هاش رو باز کرد و سرش رو از روی پاهام برداشت.
- پاشو وسایلت رو جمع کن!
سوالی خیره شدم.
- چرا؟
پاکت سیگارش رو از روی میز چنگ زد و نخی از سیگار رو بین لب هاش گذاشت.
- باس برگردیم ...بمونیم که چی بشه؟!
#پارت_۵۶🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
من چرا باید جواب میدادم؟
- چی باید بگم؟
شونه بالا انداخت و موبایلش رو دستم سپرد ...
- هرچی پرسیدن جواب بده! بگو من نیستم، گوشیم رو جا گذاشتم.
تند سر تکون دادم و تماس رو وصل کردم.
روی بلندگو زدم که صدای مادرش توی فضا پیچید:
- سلام مادر ...چقدر دیر جواب دادی!
صدام رو صاف کردم.
- سلام ...ببخشید گوشی رو پیدا نمیکردم.
انگار مادرش تازه فهمید من پشت خطم، دو هزاریش افتاد.
- عه لیلا تویی؟ خوبی؟ کجایید از دیروز؟ زنگ نزدید خونه ...دلواپستون شدم! مهام کجاست؟
دو دل به مهام خیره شدم که اشاره کرد ادامه بدم.
- خوبم ممنون، مهام رفته ماشینش رو بنزین بزنه ...موبایلش رو اینجا جا گذاشته!
فرصت رو غنیمت شمرد تا دقیق تر آمار اوضاع احوال رو بگیره.
- پس داره بهتون خوش میگذره!؟
لبم رو گزیدم و زورکی جواب دادم:
- عامم ...آره خیلی!
خواستم خداحافظی کنم که با سوال بعدی سوپرایزم کرد.
- میگن مرد ها توی هوای شرجی بیشتر زنشون رو دوست دارن ...مهام هم اینجوریه؟ یا فقط توی اینجا ؟
#پارت_۵۴🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
واقعا؟
عجب راهکاری ...خودم به ذهنم نرسید ...
البته که من انتظار بیشتری ازش نداشتم.
همین که جویای حالم شد کافی بود.
پوزخندی زدم و سمت آشپزخونه رفتم.
قهوه ساز رو توی برق زدم و قهوه مورد علاقهش رو جا زدم.
به دستم فشار اومد و بی اختیار که متوجه سنگینی نگاهش شدم.
فنجون رو پر کردم و در حالی که سعی میکردم تعادلم رو توی راه رفتن حفظ کنم و لنگ نزنم تا مبادا بریزه، سمتش رفتم.
- بفرمایید!
رفتار الانم درست مثل وقتی بود که توی خونهش یه پیشخدمت بودم.
به حالت نیم خیز توی جاش نشست و مشکوک نگاهم کرد.
- از کجا فهمیدی سرم درد میکنه؟
لبخند کم رنگی روی لبم نشست.
- قبلا زیاد توی این حال دیده بودمتون!
بی اختیار با افعال جمع خطابش کردم که پوزخند زد.
- از کی تا حالا؟
لب گزیدم.
شاید چون خجالت میکشیدم.
- از دیشب!
فنجون قهوهش رو برداشت و همونطور تلخ مزه مزه کرد.
- دیشبو جدی نگیر! تموم شده رفته ...
#پارت_۵۳🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
مشخص بود بیخیال نیست اما داره طوری وانمود میکنه انگار هیچ چیز براش مهم نبود.
طبق شناختی که ازش داشتم و قبلا توی خونهش وظیفهم همین بود ...میدونستم الان باید براش قهوه درست کنم چون سر درد داره.
این سر درد هاش عادی بود.
خیلی وقت ها توی این حال دیده بودمش.
حتی اگر خودش نمیگفت باز میتونستم از چشم های قرمزش اینو بفهمم.
تن مردونهش رو روی مبل انداخت و دراز کشید.
از جا بلند شدم تا سمت آشپزخونه برم که با صداش متوقفم کرد.
- واس چی لنگ میزنی؟
حواسم به راه رفتن خودم نبود.
مشخصا به خاطر درد بود که لنگ میزدم.
- اممم یکم ...یکم درد میکنه! ...
اخم توی هم کشید.
- چیکار کردی که درد میکنه ؟ اونج
ا هم شیشه بریده؟
باید رو یاد آوری میکردم؟
- خب ...بابت اتفاق اینجوری شده!
انگار تازه یادش اومد که کارمون توی به کجا کشیده شده بود.
البته که من نبودم.
فقط میخواستم اینجوری وانمود کنم تا مبادا بعدش عذاب وجدان بگیرم.
- راه نرو زیاو!
#پارت_۵۲🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
خیره نگاهش کردم که از اشپزخونه جعبه پلاستیکی اورد و مقابلم نشست.
صورتش عصبی بود.
جرعت یککلام حرف زدن نداشتم اما باید میپرسیدم مونا کجا رفته؟
دستم رو سمت خودش کشید و با پنس کوچیکی شیشه خورده هارو از کف دستم بیرون کشید و زیر لب غر زد:
- کی بهت گفت سمت شیشه ها بری؟ کسی ازت نخواست تمیز شون کنی ...
لبم رو در حالی که گاز گرفته بودم تا صدام از درد در نیاد، ناچار باز کردم.
- ...خب خب فقط میخواستم کمک کنم.
اخم توی هم کشید و سرش رو بالا اورد.
- دردسر کوچولو ...تو همین که هیچکار نکنی خودش کمک بزرگیه!
من واقعا دردسر بودم.
دور دستم رو با باند پیچید که پرسیدم:
- برنمگیرده؟ داره بارون میاد!
در حالی که داشت جعبه رو جمع میکرد، سرش رو بالا اورد.
- کی؟
پوست لبم رو بی اختیار جوییدم.
- مو ...مونا!
به مبل تکیه زد و در حالی که داشت دکمه های پیراهنش رو باز میکرد، جواب داد:
- نمیدونم ...وظیفهم بود برم دنبالش ...برگشتن و برنگشتنش با خودشه!
#پارت_۵۱🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
مشخص بود خیلی به هم ریخته.
از اون موقع ها که نمی شد باهاش هم کلام شد.
بیخیال دستم خواستم مابقی شیشه هارو جمع کنم که خاک انداز رو از دستم کشید
- نشنیدی چی گفتم؟ بده من اینو ...
خاک انداز رو روی زمین انداخت و کلافه سوئیچ ماشینش رو روی اپن پرت کرد و درب یخچال رو باز کرد.
مات بهش خیره شدم که بطری آبی برداشت و یک نفس سر کشید.
از ترس این که مبادا قطره ای خون روی زمین بچکه خودم رو به دستشویی رسوندم.
با وسواس زیر شیر آب سعی کردم شیشه خورده هارو بیرون بیارم اما سوزش و دردش اجازه نمیداد.
- ...میسوزه!
طوری صدام بالا رفت که متوجه حضور مهام جلوی درب دستشویی شدم.
- چیکار میکنی؟ زدی خودتو ناقص کردی ...بیا کنار انقدر اون آبو نگیر روش ...
شیر آب رو بست و سرم داد زد:
- نمیشنوی؟
لبم رو آروم گزیدم.
- ببخشید! حواسم نبود ...خیلی میسوزه!
مچ دستم رو گرفت و همراهش منو بیرون کشوند.
- بشین تا بیام ...
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.