۲۱ پاسخ

‌‌‌‌‌#پارت_۸۲🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

صدام رو بالا بردم تا صداش بزنم اما جوابی نگرفتم.
منو با این حال ول کرده و کجا رفته بود؟
ناچار به جای از چند تا دستمال کمک گرفتم و به این وضعیت نابسامان خاتمه دادم.

انقدر توی این ویلای در اندر دشت دوییده بودم که بچه نداشتم داشت از بین میرفت .

توی جعبه قرص ها دنبال مسکن برای این درد کوفتی گشتم و تند همراهش شیشه آب رو سر کشیدم که با پیچیدن صداش ...شیشه آب بی هوا از دستم افتاد و شکست ...

- لیلا ...کجا موندی؟ صدای چی بود؟

درست مقابلم ایستاده و حرفش رو قطع کرد. باید بلند می‌شدم و تا می‌تونستم کتکش میزدم.
قلبم داشت از جا کنده می‌شد ...

وسایل توی دستش رو میز گذاشت.
دوتا نایلون با نشان داروخونه! 
- باز چه دست گلی به آب دادی؟

بی هوا از فرط جرحیه دار شدن احساستم توی این دوران عجیب و غریب زیر گریه زدم که اخمش توی هم رفت‌.
- یه شیشه شکسته دیگه آبغوره گرفتن نداره.

احساس میکردم باهام مهربون تر شده‌.
- کجا رفته بودی؟ فکر کردم منو یادت رفته!

به نایلون روی میز اشاره کرد.
- نترس ...هنوز انقدر پیر نشدم جاسوئیچیم رو جا بزارم!

‌‌‌‌‌#پارت_۸۱🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛

تازه عمق فاجعه رو درک کردم.
خفه شدم ولی چشم‌های خندون مهام می‌گفت "آفرین ادامه بده"

جای زخم رو بی‌رحم با فشار رها کرد.
با نگاهی ملافحه کثیف رو سمتم پرت کرد و جذبه دار گفت:
- حواسم نبود دو پاره استخوونی ... اینم نمی‌خواد بشوری بندازش دور.

ملافحه رو روی هوا گرفتم.
فقط اومده بود بازرسی کنه؟.

سرم رو بالا اوردم که مهام نگاه خیرش رو گرفت سریع دستی پشت گردنش کشید.
زیر لب آروم چیزی زمزمه کرد:
- لعنت به نیم وجب قد و پاچه‌ت که ...

چنان در و پشت سرش بست کم بود

مهام گفته بود خیلی بوی خوبی میدم.

با تموم شدن کارم، حوله پیچ بیرون اومدم.
مهام توی اتاق نبود و با خیال راحت سر چمدون رفتم و لباس برای خودم انتخاب کردم.


لعنت کنان از جا بلند شدم که سرگیجه دوباره سراغم رو گرفت.

‌‌‌‌‌#پارت_۸۰🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛

با اخم خیره صورتم شد.

درست وقتی حس کردم نگاهش برق زد،
پشت در پنهان شدم و سرخ شده زمزمه کردم.
- چی میخوای؟

به چهار چوب تکیه داد و انگشت زیر بینی‌ش کشید.
- از کی قایم شدی؟ من فول اچ دی دیدم

نمیدونستم باید حرص بخورم، بخندم، یا اصلا گریه کنم؟
بیشتر قایم شدم.
- سردم شد یکم دیگه ادامه بدی لرز می‌کنم مصیبت جدید سرت میاد.

با همون اخم و جذبه دستش رو روی در گذاشت

- از اولشم بلای جون بودی برام ... این زخم تمیز کن رو‌ مخم میره.

خواستم دهن کج کنم اما جلوی خودم رو گرفتم.
حالا خوبه شاهکار دوست دختر عزیزش بود ...

گویا فکرم رو خوندو خیلی ناگهانی دستش داخل اومد و گوشه لبم نشست.
تکون شدیدی خوردم.

صورتش درهم شد.
یعنی تازه داشت میدید؟
- دستش سنگین بوده، بد جور لبت پاره شده.

نباید می‌گفتم ولی از دهنم در رفت و پرو گفتم:
- مثل تو ..!

‌‌‌‌‌#پارت_۷۹🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

دست خودم نبود با اون درد خندیدم و سعی کردم مهام رو از خودم دور کنم.

بعد از کلی آزار دادن به ج□
سم نحیف من با رضایت عقب کشید و بدعنق به تخت نگاه کرد.
- سر و تهت مصیبته.

بهش می‌گفتم تا دم حوم ببرتم گند میزد به هیکلم؟
لب از لب باز کردم و صداش زدم.
تا خواستم حرفمو بزنم چیزی از رو میز برداشت و با کلمه عجله کن اتاق رو ترک کرد!

اصلا حقت همینه ... لیلای بدبخت، تا تو باشی منتظر مردی نمونی.
یکی نیست بگه چرا انقدر خریت کردی و خودتو وا دادی؟

یواش یواش با احتیاط از جا بلند شدم. حداقل کاش یه چیزی می‌داد بخورم فشارم بیاد بالا ...

با غرغر رو تختی رو جمع کردم.
خودم رو تو انداختم و اون رو تختی کثیف رو گوشه‌ای پرت کردم.

وقتی چشمم به آینه افتاد سکته زدم.
یه دختر ژولیده با تن ک
بود و ل
بی که تمام خ■
ونی شده بود اونجا خودنمایی می کرد‌.

نمی‌شناختمش ...
دختره‌ی روانی چی به روزم آورده بود.

آب رو باز کردم و با هزار مکافت خودم رو شستم.

رو تختی رو با صورت جمع شده شستم که کسی به در کوبید.
- بله!

بدون فکر با حرص در و باز کردم که رخ به رخ مهام در اومدم.
- میگم حالم خوب نیست خاله بازی راه انداختی؟

‌‌‌‌‌#پارت_۷۸🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

از اسم موم صورتم درهم شد و خودم رو روی تخت انداختم. درحالی که نالان دست کشیدم جواب دادم.
- من با این درد یک میلی‌متر هم تکون ...

چنان محکم دستمو رو تو دست گرفت که نفسم رفت و حرفم نصفه کاره موند.
و خودش رو خم کرد و با اخم‌های جدی زیر لب غرید:
- عمدا ناز میای؟

متعجب از حرفش چشم‌هام گرد شد.
کدوم خری تو وضعیت پرود بعد از گیس و گیس کشی با صورت پر از اشک ناز می‌کرد؟

- واسه چی بخوام برای کسی که خریدارش نیست ناز کنم؟

از فشار بیشتر انگشت‌هاش روی جیگرم آب شد و آروم از بین لب‌هام ززمه شد‌.

حریص با لحن پر از تنش لب زد:
- حتی حرف زدنت هم ع♤
ش♤♤وه داره.

دیگه واقعا مغزم درک نکرد.
دست دردناکم رو روی سینش گذاشتم.
- هیچ قصدی ندارم.

سرش رو انقدر پایین آورد که ل هاش ردنم رو لمس کرد و همونجا پچ زد:
- مونا راست میگه توی مارمولک خوب کارتو بلدی ...

ته دلم خواستم بزنم تو سرش شاید عقلش سرجاش اومد.
مونا عجب وزه ای بود و منم مثل خودش میدید ‌...

- باشه من مارمولک حالا برو اون طرف ...

از تمسخر حرفم متوجه شد بهم برخورده. همونجا خندید که قلقلکم اومد.

‌‌‌‌‌#پارت_۷۷🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

دست زیر زان برد و با یه حرکت غلم گرفت.
چشم‌هام نیم باز موند.
حس کردم گوشه لبم گزگز کرد و کمرم داره نصف میشه ...

آهسته سمت اتاق رفت‌.
کاش همیشه همینجوری با من رفتار می‌کرد ... بها دادن به من اونقدرا هم بد نبود.

وارد اتاق شد و روی واگذارم کرد ولی رهام نکرد.
چشمام دنبال رد خیرگیش گرفت و خورد به کبودی

چون پوستم سفید بود

از نگاه بی‌پرواش خجالت کشیدم.
هنوز ازش دلگیر بودم که منو مقصر همه چیز می‌دونست و اجازه داد مونا هر جور دلش خواست بتازونه ...

البته حق داشت.
ما تعهدی نسبت به هم نداشتیم.
سعی کردم با دست خودم رو از نگاهش حفظ کنم.
موفق هم شدم.
چشم‌هاش بالا اومد تو صورتم نشست.
همین که سرش رو نزدیک‌تر آورد برای فرار زمزمه کردم:
- چیز ... تخ
ت کثیف شده.

چشم‌هاش بسته شد.
یعنی عصبی شد؟
ای وای چرا دل من هری پایین ریخت؟!
- رفتی ببر اینم بشور ...

‌‌‌‌‌#پارت_۷۶🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

صدای پای مهام نزدیک شد.
مونا رو بیرون کرد؟ ولی چرا انقدر دیر؟
اشک‌هام بی‌صدا روی گونه هام لغزید.

چرا بعد از اولین که داشتم باید این فاجعه رخ می‌داد؟

ای وای من چیکار کرده بودم ...تازه داشتم درک می‌کردم چه بلایی سر زندگیم آوردم.

- جمع کن خودتو ...باس برگردیم تهران! دلم می‌خواد هم تو رو هم اون دختره‌‌ی احمق و هم خودمو بکشم.

خودش رو روی مبل پرت کرد و صدای جیغ مبل به گوش رسید.
گناه من این وسط چی بود؟

قصد داشتم دست‌هام رو برای بلند شدن روی زمین بذارم ولی کل تنم به رعشه افتاد.

آب جمع شده تو دهنم رو قورت دادم.
بخدا حس کردم از سرما تمام تنم مور مور شده بود.
- مگه نمی‌گم پاشو؟

از صدای فریادش چشم‌هام روی هم فشردم.
نباید این همه خشن رفتار می‌کرد ... نباید ... نباید!

گریه‌م بیشتر شد و با نفس بریده جواب دادم:
- نمیتونم ... خودمو ... تکون بدم.

من واقعیت رو گفتم اما اون با حرص دست زیر دماغش کشید و از جا بلند شد.
- دوست
دخترمو بخاطر تو ... یه علف بچه از زندگیم انداختم بیرون حالا توقع چی داری؟

‌‌‌‌‌#پارت_۷۵🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

چشم های مهام از حرف یهوییم گرد شد.
خندم گرفت. من اولین و آخرین بارم بود همچین حرکتی زدم ...

صدای فریاد مونا بلند شد.
خیال کردم فقط فریاده؛ ولی سمتم خیز برداشت و ناغافل موهام رو به چنگ گرفت.

درد دل و زانوم به کنار حالا به دست اون عف
ریته هر جا دلش خواست کشیده شدم.

کت
ک زدن بلد نبودم. دستام رو فقط بلند کردم و سعی داشتم از خودم دورش کنم. تنها اسمی هم با گریه صدا زدم مهام بود.

حرفای رکی.کش تا عمق دلم رو سوزوند. اونقدر سوخت که وقتی پرتم کرد زمین و با لگد و مشت افتاد به جونم بی‌حس شدم.

- زیر خ.

وا
بی، فقط برای یه روز و یه شبی، اونقدر بدبختی که در عوض پول خودتو فروختی ...

خیره شده بودم به دکوری که توسط مونا درست کنار من روی زمین خرد شده بود.

بدنم از ضربه‌هاش تکون خورد؛ ولی جون نداشتم جواب بدم.
درد دیگه بهم اجازه نداد بفهمم مهام چطوری نجاتم داد و مونا رو سمت خروجی همراهی کرد ...
- هر چی بین منو تو بود تموم شد. فهمیدی؟ من دیگه نیستم.

انگار همه این اتفاق ها یک خواب بود.
انگار همه‌ش رو خواب دیده بودم ولی دردی که توی بدنم بود انکارش میکرد.

‌‌‌‌‌#پارت_۷۴🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

دلم خواست سرم رو بکوبم تو دیوار ...
حدس زده بودم الان میشم.
نگاهم قفل اون رد بود.

مهام الان داد میزد ویلام رو به کثافت کشیدی.
کی تا حالا جلوی دوست دختر شوهرش تا این اندازه ضایع شده؟ بغض تمام وجودم رو گرفت.

بر خلاف تصورم مهام بدون کوچیک‌ترین حرف بلندم کرد. در عوض به مونا توپید:
- به تو ربطی نداره. راه خروجو که بلدی؟

انگار فندک انداخت تو بنزین ... مونا چنان آتیش گرفت که صدای نفس نفس زدناش شنیده شد. شروع کرد جیغ جیغ کردن ...
- دختره آره؟ دلت خواست؟ خاک تو سرت ...
بچه این گاو بازیت داده .

چیزی از حرفاش نفهمیدم.
آره خب دختر بودم.
اما اون تا این حد بی‌حیا بود؟
خم شد کیفش رو از زمین برداشت. این بار روند و عوض کرد و با خشم بهم اشاره کرد.

- مهام این مارمولکه ... نگاه و بی کسیش ننداز اینا خوب کارشون رو بلدن ...

از کلمه بی‌کس بدم اومد.
چرا چیزی که گفت نباشم؟
عذاب وجدان رو گذاشتم کنار قصد داشتم اون زنو بیشتر آتیش بزنم.
با پرویی

صورت درهم کشیدم و خطاب به مهام که ب.غ ل
ش بودم گفتم:
- این خیلی درد می‌کنه!

‌‌‌‌‌#پارت_۷۳🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

با صدای بلند و ترسیده صداش زدم.
سر مهام با مکث سمتم چرخید و اخم بدی بهم کرد.

با اون ملاحفه دست و پا گیر اهمیتی به درد وحشت‌ناک ندادم و سمتش رفتم.

چند قدم آخر فاجعه بار دنباله ملاحفه گیر کرد زیر پام و با مغز پرت شدم کف زمین ...

ملافحه بالا جا موند ...
در حالی از درد به خودم می‌پیچیدم

آخه چرا یکی به من نگفت "لیلا تورو سننه؟ "
اصلا میذاشتی بزنه دختره رو له کنه.

موندم از خجالت خودم رو جمع کنم یا از درد زانوم زار بزنم؟!

خواستم پام رو جمع کنم بدتر بدنم تیر کشید آخم بلند شد.

مهام نفسش رو کلافه بیرون داد و گلوی مونا  رو رها کرد.
مونا بیچاره از زور حرص سرخ شده بود. قدرتش رو داشت منو خفه می‌کرد.

مهام با قدم های بلند سمتم اومد و کنارم زانو زد. دستش رو که زیر کمرم برد تا کمک کنه بشینم زمزمه زیر لبیش رو شنیدم.

- احمق، با این پارچه دوییدی که به چی برسی؟

لبم رو محکم گزیدم.
خاک بر سرم کنند ...خودش داره میگه چرا پا شدی اومدی پایین؟
همین که بازوم رو به بالا کشید از درد نبض زد. لعنتی حتم داشتم می‌خوام پد بشم.

مهام قصد داشت بلندم کنه که زودتر از اون مونا جلو اومد و متعجب گفت:
- این ... این خون چی؟!

‌‌‌‌‌#پارت_۷۲🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛.

آروم جسم ظریفم رو میون بازو هاش بردم که مقاومتی نکرد و دستش دورم حلقه شد.
سرم نزدیک سینه‌ش بود و نفسش روی موهام خالی می شد ...

***
- خیلی نامردی، میذاشتی حداقل یک شب از رفتن من بگذره بعد جامو پر میکردی!

سرم رو روی بالشت بیشتر فشار دادم.
این صدای بلند دیگه چی بود؟!

- آره همینجوری با اخم نگام کن انگار من رفتم کردم.

ملاحفه روی پایین‌تر بود.
احساس سرما کردم برای همین بیشتر تو خودم جمع شدم.

چرا این کلاغ مرض گرفته صداشو خفه نمی‌کرد. هی قار قار!
اون طرف تخت تکون خورد. حس کردم کسی نزدیک بهم شد و بغل گوشم با صدای خواب‌آلود غرید:
- هیس ...صداتو بیار پایین، برو بیرون بیام ببینم چه میگی.

از بلندی صدا گوشم رو سمت شونه خم کردم‌. تشخیص دادم صدای مهام بود.
ولی به قدری خسته بودم و بدنم درد می‌کرد که حال نداشتم ببینم چه خبر شده.

نرمی ملافحه تا بالای شونم کشیده شد و بدنم رو مور مور کرد.

دلم خواست بچرخم و دست دور مهام بندازم و ازش تشکر کنم.
بجاش بدنم از حالت مچاله در اومد و آزادتر خوابیدم.

تخت بالا و پایین شد و چند دقیقه بعد متوجه بسته شدن آروم در شدم.
انگار چشمام فقط منتظر رفتن مهام بودن که اتوماتیک باز شدند. سرم رو محکم به بالشت کوبیدم.

- اه خوابم پرید الان وقت بیدار شدن بود؟!

‌‌‌‌‌#پارت_۷۱🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

درد داشت ...اما نه به اندازه حرفش ...

می‌سوخت اما نه به اندازه زخمی که بهم زده بود.
الیدم اما نه از روی درد، بلکه از روی عجز ...

چشم های سیاهش رو بهم دوخت که بی اختیار ملحف رو چنگ زدم.
- درد دارم !

خم شد و از روی میز کنار تخت دستمالی برداشت.
- عادیه؛ عادت میکنی!


حالا درد کشیدن فایده ای نداشت وقتی ناز من اینجا خریداری پیدا نمی‌کرد.
- ساکتی!

مردد پرسیدم:
- چی ...چی بگم؟

دست به پیشونیش کشید
- حتما باید یکی اون بیرون باشه که حرف بزنی کنی؟

لب گزیدم و بی اختیار حرف زدم و لبم باز شد:


خرسند شد.
لبش به خنده کش اومد و جری تر به کارش ادامه داد.

#پارت_۷۰🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


وای که احساس خجالت کردم.
این واکنش غیر ارادی بود طوری رسوام کرد که دیگه روم نشد به چشم هاش خیره بشم.

آروم تابمو رو کشید و دور مچش بست.
متعجب بهش خیره شدم که خودش فهمید توی ذهنم سوال ایجاد شده و جواب داد:
- رسم من اینه ...

آروم سر تکون دادم که نگاهش نشست.
لب پایینش رو زبون کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- خیال کردم سفید مال قصه هاست ...نگو توی واقعیت هم پیدا میشه!

باز ازم تعریف کرد و حس کردم گونه هام گل انداخت.

- خی ...خیلی هیکلی هستی !

خنده پیروزمندانه ای روی لبش نشست.
- نترس ...

دو دل بهش خیره شدم.
- میشه کامل باشه ...

اخم توی هم کشید.
- که دو روز دیگه وبال گردنم بشی؟

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.
- نه! قرار نیست دردسر درست کنم! فقط ...

- میبرم دکتر قبل این که طلاقت بدم!

#پارت_۶۹🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


انگار دو دل شد.
سرش رو بالا اورد و مستاصل بهم خیره شد.
- بغل وابستگی میاره، خوش ندارم بهت دل ببندم!

ملتمسانه بهش خیره شدم.
- فقط یه کوچولو ...میخوام ببینم چه شکلیه؟!

طوری مظلوم بهش خیره شدم که بی‌گمان دلش برام سوخت و جسم کوچیکم که محکم بغل گرفت

اون شکارچی بود و من شکاری که با میل خودم توی دامش افتاده بودم.

به قول اون پر از احساسی که ایجاد وابستگی میکرد و دلم نمیخواست خاتمه پیدا کنه.

دست هاش که از ترس تموم شدنش دست هام رو دور گردنش حلقه‌ کرده بودم

آروم عقب کشید و به اولین بوsه‌ی زندگیم خاتمه داد.
خجول لب هام رو گزیدم که پوزخند زد:
- قشنگ معلومه تازه کاری!

از کجا معلوم بود؟
مگه کار اشتباهی کرده بودم.
- چطور؟


- با یه بوssه اینجوری شدی!

#پارت_۶۸🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

نفسش رو کلافه توی صورتم فوت کرد و دستش لای موهام رفت.
- جور مردی که بیدارش کردی!

- من ...من این کارو کردم؟

دستش از زیر سرم رد شد و گردنم رو لمس کرد و درست مثل خودم نوازش کرد که بدنم گر گرفت و مور مورم شد.

- نکردی؟

فکر نمیکردم بدنم انقدر در برابر یه نوازش ساده بخواد واکنش نشون بده و لحنم مار شد.
- باید چیکار کنم؟

پوزخند زد و دستش رو باز کرد.
- پاشو برو تو سالن بخواب!

یعنی چی؟
منو برد بود وسط برزخ و حالا پرتم میکرد بیرون؟

متعجب و برزخی بهش خیره شدم که ادامه داد:
- یا شروع کک...

باید انتخاب میکردم.
بین خوابیدن اینجا بدون و توی بغلش، یا ترک کردن اتاق و تنهایی تا صبح حسرت کشیدن.

لبم رو زبون کشیدم و آهسته لبا رو در اوردم و و شلوار جین توی پام، مقابلش قرار گرفتم که دستش نشست و بازش کرد.
- اینم شاملش میشه ...درش بیار!

#پارت_۶۷🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

تکون ریزی خورد که ترسیده دستم رو عقب کشیدم‌.
اما جسارتم رو از یاد نبردم و دوباره کردم.
این بار نوازشم رو مهمون سینه های ستبرش کردم که بی هوا مچ دستم اسیر شد.

- چیکار میکنی؟

زبونم بند اومد.
انگار لال مادرزاد شدم.
فقط چشم های و خواب زده‌ش که توی تاریکی بهم زل زده بود خیره شدم.

سوال توی چشم هاش انقدر پر رنگ بود که ناچار لب زدم:
- عام ...خوابم نمی برد!

با صدای دو رگه غرید:
- خوابت نمی‌برد میخواستی منو از خواب بندازی؟!

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم و خواستم ازش فاصله بگیرم که اسیر کرد.

- بودی حالا ...!

لبم رو آروم گزیدم.
- ب ...ببخشید! نمیخواستم از خواب بیدارت کنم ...

طوری منو توی بلش کشید که ترسیده سرم روی سینه‌ش قرار گرفت.
- حالا که کرمت رو ریختی ...باس جورش هم بکشی!

متعجب سرم رو بالا اوردم.
- جور چیو؟

#پارت_۶۶🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

موبایلش رو خاموش کرد و جدی پرسید:
- به چیش فکر میکنی؟

لب گزیدم و آروم جواب دادم:
- خب ...خب به اون بوsه ها ...به ...به ...

زبونم قاصر شد.
یعنی در واقع خجالت کشیدم ...
نمیخواستم بگم به لمس هایی که مهمون تنم میشد ...به نفس هایی که روی پوستم می‌خواد و ...

- بیخودی ذهنت رو مشغول نکن؛ تموم شده رفته! یه غلط توی کردم که حالا حالا ها باس جواب پس بدم.

آروم سر تکون دادم ...
مگه چاره دیگه ای هم داشتم؟

- باشه! فقط چون اولین بارم بود اینجوری جوگیر شدم!

سیبک گلوش بالا پایین شد.
چشم هاش رو بست و دراز کشید.
نمیخواست لباس بپوشه؟
بی اختیار نگاهم روی عضلاتش حرکت کرد.
پس من چرا خوابم نمی برد؟

چقدر دیگه باید اجزای بدنش رو بالا و پایین میکردم که خوابم ببره؟

متوجه سنگین شدن نفس هاش شدم و از خواب بودنش اطمینان حاصل کردم.
نزدیکش شدم و فاصله کمتر شد.

عطر مردونه رو بو کشیدم و دستم رو بی اختیار روی عضلات گذاشتم.

#پارت_۶۵🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


شونه بالا انداختم و به ساعت اشاره کردم.
- هنوز سر شبه؛ خوابم نمیاد! پنجره هم شکسته ...یکم سردمه!

اخم توی هم کشید و بطری آب رو برداشت و لیوانش رو پر کرد.
- برو تو اتاق من بخواب!

برای من تازگی نداشت توی اتاق اون بخوابم یا یک اتاق دیگه ...به هر حال ما خواسته و ناخواسته زن و شوهر بودیم.

عازم اتاقش شدم که پشت سرم اومد.
عجب ماه عسل کسل کننده ای ...

روی تخ با همون حوله دراز کشید و سوالی بهم خیره شد.
- میخوای همونجا واستی؟

با توجه به اتفاقی که بینمون افتاده بود دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم و آروم طرف دیگه ای اجا گرفتم.
بوی تند عطر زنونه ای مشامم رو پر کرد که بی‌شک برای مونا بود.

توی تاریکی بهش خیره شدم که سرش رو چرخوند‌.
- به چی زل زدی؟

میخواستم حرف بزنم.
من از این سکوت خسته شده بودم.
- راستش ...اون اتفاق که بینمون افتاد ...من یه جورایی خب ...هنوز دارم بهش فکر میکنم.

#پارت_۶۴🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

چرا خوشحال شدم؟
چرا ذوق کردم؟
انگار دنیا رو بهم داده بودن.
- واقعا؟

به سر تکون دادنی اکتفا کرد.
شاید فهمید برگشتن ما بیشتر برای خودش دردسر میشه.

از سر خوشحالی پرسیدم:
- شام چی میخوری درست کنم؟

بیخیال ذوقم رو کور کرد.
- هرچی درست کردی! مهم نیست ...

واقعا ناراحت بود.
البته که بهش حق میدادم.
اون من رو مقصر خراب شدن میدونست.
داخل رفتم و خودم رو از شر شن و ماسه هایی که به چسبیده بود خلاص کردم.
مهام هنوز توی حیاط نشسته بود و داشت سیگار هاش رو چاق میکرد.
دلم براش به رحم اومد.

باید خوشحالش میکردم یا میذاشتم توی انزوای خودش بمونه؟
میگفتن راه به دست آوردن مرد ها شکمشونه ...شاید با غذا کارش راه می افتاد ...

***
- همشو خودم پختم، خوشمزه‌ست؟

نگاهی به بشقاب پلو و قیمه ای که جلوش گذاشته بود کرد و سرش رو بالا اورد.
- هنوز که نخوردم!

اشاره کردم تا زود تر بخوره و منتظر عکس العملش موندم که با لقمه اول، سگرمه هاش از هم باز شد.

#پارت_۶۳🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


اخم توی هم کشید.
- دفعه آخرت باشه صداتو برای من میندازی روی سرت!

تازه متوجه خطای خودم شدم و نفسم رو ‌کلافه بیرون دادم.
- آخه دیگه کفش ندارم، باید پابرهنه برگردم!

انگشت زیر بینیش کشید و راه افتاد سمت ویلا که با دقت پشت سرش قدم برداشتم یه وقت چیزی توی پام نره.

انگار کندی من باعث شد اعصابش بهم بریزه و تند سمتم چرخید.
- د بجنب ...

شاکی روی پاهام نشستم و زانو هام رو بغل گرفتم.
- توی شن ها شیشه داره، کف پاهام میسوزه ...

راه رفته رو با قدم بلند برگشت و مقابلم ایستاد و بازو هام رو گرفت تا بلند بشم و طی حرکت یهویی طوری منو روی شونه هاش انداخت که مغزم توی دهنم اومد و صدام بالا رفت.
-وایی...چیکار میکنی؟

کمرم رو محکم نگه داشت و سمت ویلا رفت.
- آروم بگیر، من حوصله مریض داری ندارم ...

لباسش رو سفت گرفتم که بالاخره منو روی پله های ویلا پایین گذاشت که مردد لب زدم:
- مرسی!

دست لای موهاش کشید و دقیق نگاهم کرد.
از جا بلند شدم و پاهام رو تکون دادم.
- زود میرم وسایل رو جمع میکنم! همینجا بمون ...

مچم رو گرفت و نگه‌م داشت.
- نمیخواد! امشب میمونیم ...

#پارت_۶۲🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

کفش هام رو در آوردم و پاهای برهنه‌م رو روی شن ها گذاشتم که موج سمت پاهام اومد و قلقلک وار صدای خنده هام رو بالا برد.

سنگینی نگاه مهام رو روی خودم حس کردم و عقب چرخیدم تا ببینم در چه حالیه؟!
روی سنگ بزرگ صخره ای نشسته بود و دست به سینه داشت نگاهم می‌کرد و روی لب هاش لبخند یا شاید پوزخند کمرنگی هم به چشم می خورد.

بی توجه بهش جرعت به خرج دادم و پاهام رو بیشتر توی آب فرو بردم.

انگار من دختر بچه بازیگوش بودم و مهام بابایی بود که داشت از دور به شیطنت دختر کوچولوش نگاه می‌کرد.

نفهمیدم چقدر زمان گذشت که خسته از شیطنت هام، خواستم برگردم که با نبود کفش هام مواجه شدم.
پس کفش هام کو؟

تند سمت مهام رفتم.
- کفش هام پیش توعه؟

با چشم به دریا اشاره کرد.
- آب برد ...

متعجب ابرو هام بالا پرید.
- تو دیدی؟ پس چرا بهم نگفتی بگیرمشون؟

دست به سینه و حق به جانب شونه بالا انداخت.
- به من چه؟

پا به زمین کوبیدم و صدام رو بالا بردم.
- تا نیم ساعت پیش زنت بودم، ناموست بودم، حالا که کفش هام رو آب برده میگی به تو چه؟

سوال های مرتبط

مامان دلبرم😇 مامان دلبرم😇 ۴ سالگی
مامان فندقم مامان فندقم ۴ سالگی
مامان فندقم مامان فندقم ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی