انقدر مادرم کارای سخت منو بدون این که بگم انجام میداد و میده که وقتی زایمان کردم با اون شکم پاره و اینا اومدیم خونه فهمیدم بچه کلی کار داره شیر میخواد پوشک عوض کردن داره و چی و چی منتظر بودم مامانم شیر بده 🤣🤣 تا این حد دنیام عوض شده بود. اما راه فراری نبود. خیلی سختم بود کاراش. پوشک رو بدون این ک بگم مادرم عوضش میکرد و تازه فهمیدم یاخدا باید هر ساعت عوضش کنیم 😳🤣
انگار عین درخت کاشته بودنم توی زمین گیر افتاده بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش. شوهرم ک میرفت خونه و شبا برمیگشت خونه مادرم محلش نمیدادم میگفتم همه زحمتاشو انداختی گردن من🤣🤣🤣
الان خیلی بهتر شدم خدایی. به شب بیداریا عادت کردم. دیگه حالت تهوع نمیگیرم عصبانی نمیشم چرا نمیخوابه.من ادمی بودم ک دم صبح بالشتمو اونوری میکردم ک بالشتم روی خنکش بخوره به صورتم راحت‌تر بخوابم. حالا ببین کاراشو😁 دیشب ک هی بیدار میشد نازش میکردم میخوابید میگفتم خدایا شکرت که حس مادری رو گذاشتی بچشم. میتونستی نذاری. ❤️
از کار کارمندی و کسب و کار شخصی و زن آزاد بودن افتادم توی غل و زنجیر. اسون نیست. اما بنظرم به بزرگ شدن یه انسان و پرورش دادنش می ارزه.

۷ پاسخ

بله بله

اره شکر خدا تواناییش میده

من چشمام قلبی شد با دونه دونه ی کلماتت😍😍🥹🥹
خداقوتت بده❤️❤️❤️❤️❤️

چ خوب گفتی 🫶🏻

عزیزم خدا برات نگه اش داره

واقعا
منم اینجوری بودممممم
خداروشکرررر که خدا ی دختر ناز خوشکل داده
خدا برای توهم حفظش کنه دختر گلت رو

چقدر تک تک جملات وصفِ حالِ منه
من بچه آخرم همه کارای بچمو مامانم و خواهرم انجام میدادن . تا ۴۰ روزم مامانم هر روز ۸صبح میومد خونم ۸شب میرفت . بعدش هنگ و گیج بودم
ولی الان نمیزارم کسی کمکم کنه حتی ،انقدر کم خوابی کشیدم که بدنم به خوابیدنِ کم عادت کرده

سوال های مرتبط