سوال های مرتبط

مامان الینا مامان الینا ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
من هفته 37 رفتم دکتر برای معاینه لگن و دکتر گفت لگنت محدوده و برای زایمان طبیعی خیلی سخت میشه و فک میکنم نتونی اصلا
و پرسید که مامانم چجوری زایمانی داشته گفتم طبیعی ولی خیلی سخت
که گفت احتمالا توهم نتونی و سخت بشه
گفتم خب نامه بزنین برای سزارین گفت نمیشه فقط من بگم سزارین
و ماما های بیمارستان هم باید تایید کنن وگرنه میشه سزارین اختیاری
خلاصه بهم گفت که 15 شهریور برم بیمارستان و معاینه بشم اگه تایید دوتا ماما بود میاد برای سز
رفتم تریاژ و معاینه کرد و تایید کرد که لگن محدوده
و گفتن بستری بشم که مامای بخش زایمان هم تایید کنه
که گفت نه لگن خوبه و میتونی طبیعی😐
خلاصه زنگ زدن ب دکترم و گفتن باید طبیعی زایمان کنی
دکتر هم چون میدونستم واقعا نمیتونم و نمی‌تونست مستقیم بگه که نمیتونه گفت باید باز سونو بشه و نوار قلب بگیرین
خلاصه رفتم سونو و وزن بچه 3800 بود و دیگ قطعا من طبیعی نمیتونسم
که از اونجا دیگ گفتن برو برای عمل ,🤗
مامان آیهان👶🏻💙 مامان آیهان👶🏻💙 ۱ ماهگی
سریع زایشگاه خلاصه رفتم زایمان معاینه کردو گفت باید بستری شی برا زایمان بستری شدم از ساعت 10صبح تا 8شب شد و هرچی امپول سوزن قرص فشار بهم زدن من حتا یه کوچولو دردمم نگرفت اما اونایی که هم همراه من سوزن فشار زدن صداشون میومد که درد داشتن خلاصه ساعت 7شد گفتن ضربان قلب بچه خوب نیست گفت ساعت 8باید بری اتاق عمل داشتن امادم میکردن که دوتا سوزن زدن تو جای سروم تا دومی خالی کرد یهو حالت تهوع گرفتم یجوری بالا اوردم که سبک شدم بعد سوندو زدن بهم گفت باید بریم بخدا از صبح که کیسه ابم پاره شد هچ استرسی نداشتم تازه منی که انقد از اتاق عمل ترس داشتم خودم رفتم منو نشوندن روی تخت گفت سرتو بگیر پاین دستات رو زانوهات منم همین کارو کردم دست دکتر بیهوشی هم سبک بود زیاد درد نداشت گفت دراز بکش شکمو ضدعفونی کردن من کمکم بیحس شدم خلاصه عملو شرو کرد باهم حرف میزدن سوال مپرسیدن منم جواب میدادم بهم گفت اماده ای گفتم اماده چی گفت نزدیکه بچه بیاد تا گفت دیدم صداش اومد سریع خشک کردنو نافشو بریدن بدون اینکه من ببینمش بردنش بیرون گفتن بخاطر اینکه مادرش تب داشته بچه هم توی شکم تب کرده دیگه مادر شوهرم همراه بچه رفت مامانم موند همراه من منو اوردن ریکاوری یه آقای بهم گفت بچتو عضلام کردن من انقد گریه کردم دیگه جلو خودمو بزور گرفتم که بردنم توبخش به رو خودم نیاوردم که مامانم نفهمه که من از همچیز خبر دارم