۱۱ پاسخ

همه چی ب موقعش قشنگه و مزه میده

من بالن بادکنک و سبد گل
از لحظه اول تا لحظه ک مرخص شدم موند تو بیمارستان و دائم‌میرفتم بیرون باهم حرف می‌زدیم
اما نتوانست واسم طلا و ..بخره تا چند وقت دیگه
شماهم بنظرم به شوهرت بگو ک بدونه ناراحت شدی

هیچی توهیچکدوم ازبچه هام همیشه هم به روش میگم

ما حدود دو هفته هی میومدیم ومیرفتیم دکترا میگفتن وقتت نیست دهانه رحمت باز نشده وفلان... خلاصه 40هفته وپنج روزم بود دیگه رفتم بیمارستان یکم درد داشتم مث پریودی ولی اونقد زیاد نبود ک قابل تحمل نباشه. بستریم کردن ومعاینه شدم گفتن یه انگشت بازه همون یک سانت. بهم آمپول فشار زدن تا حدودا ساعت هفت وهشت زجر کشیدم اومدن معاینه گفتن دوسانت شدی وفایده نداره کیسه آبمو ترکوندن ک بعدش متوجه شدن ک خانم خانوما مدفوع کرده سریع رسوندنم اتاق عمل واسه سزارین. شوهرم میگ همین ک رفتی تو اومدن گفتن برو وسیله هارو بیارگفتم وسیله چی گفتن بچه میگفت تعجب کردم چه زود بدنیااومد. خلاصه من از اتاق اومدم بیرون رفتم بخش شوهرمم اینقدر دستپاچه بود کلاهمه چی یادش رف ازطرفیم بگم دست وبالش تنگ بود. روز بعد عمل خونریزی داخلی کردم بخاطر اشتباه دکترادوباره رفتم اتاق عمل، خلاصه ک اون یذره پولیم ک داشت 25میلیون داد خرج بیمارستان وبقیشم واسه اومدن ورفتن ودارو اینا. دیگه هیچی به دل نگرفتم ونگفتم چرا چیزی نیاوردی واسم😂😂ولی جا داره یکم اذیتش کنم عصر 😌

من هیچی کادو نگرفتم هنوز بعد ۵ماه بهش فک میکنم حالم بد میشه خیلی پیش همه کوچیک شدم

یه دسته گل واسه من یه دسته گل واسه دخترم
یه جفت گوشواره من
یه جفت گوشواره با دستبند دخترم
اما هیچ کدوم دیگه واسم ارزشی نداره چون چند روز بیمارستان بودم یکبار اومد ملاقات
موفع برگشت هم دعوامون شد و هنوز دلم ازش پره
دیشب یا یادآوریشون داشتم زار میزدم

من مادرشوهرم همرام بود تا موقع مرخص شدن نذاشت شوهرم بیاد گفت کارنداریم ک بچم بیاد چیکار
همه ملاقات کننده داشتن جزمن،ولی موقه ترخیص شوهرم طلاگرفته بود داده بود دخترم توماشین داد بهم های جیگرم حال اومد جلو مادرشوهر😂

عزیزم نگاه بقیه. نکن دگ همه ک شبیه هم نمیشن من با درد رفتم بیمارستان اقام اومد همرام زیادی حالم بد بود دگ اقام نمتونست حال بد منو ببینه اخه صدا تا بیرونم میرفت دگ اقام رفت خونه من زایمان کردم فردا روز بعد با مادر و پدرم رفتم خونمون خب دگ اقام بچشو ب اولین بار خونه دید
پس منم باید ناراحت باشم از این ک چرا نیومده بچش ببینه یا چرا چیزی نیاورده ادم وقتی خدش ی دسته گل ب قشنگییی داره دگ گ ک نیاز نیس

میزدی از وسط نصفش میکردی🤣

عزیزم شاید بلد نیست بهش بگو ک‌یاد بگیره

با ارامش بهش بگو که این لحظات واسه خانما خیلی خیلی مهمه شاید از نطر اقایون مسخره بیاد

سوال های مرتبط

مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۷ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان کارن مامان کارن ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
دیگ تا اینو گفت من بال دراوردم پرواز کردم اینقدر که گرما و درد بهم فشار اورد روی تخت زایمان هم چند بار زور دادم تا دیگه بچه دنیا اومد
گذاشتنش رو شکمم نگاهش یادم نمیره 🥹🥹قشنگترین لحظه زندگیم بود گریه ام نکرد فقط آروم نگام میکرد🥹🥹اون لحظه هم پر ترس و استرس بود برام هم پر از عشق یه حس منگی و گیجی داشتم
بعد دیگه بردنش لباس تنش کردن تا بخیه هام زدن منم رفتن رو تخت دراز کشیدم ماما اومد کمکم داد تا بهش شیر بدم
من از زایمان وحشت داشتم ولی زایمان خوبی داشتم خیلی راضی بودم دوباره ام برگردم عقب بازم طبیعی انتخاب میکنم
و اینکه بیمارستان سپیدار اهواز زایمان کردم رفتار پرسنل چه زایشگاه چه بخش بستری فوق العاده بود خیلی دلسوز و همراه بودن واقعا جز یه نفرشون که اونم میتونم چشم پوشی کنم از رفتارش
در اخر توصیه میکنم اصلا از زایمان نترسید از بعد زایمان بترسید من افسردگی بعد زایمان گرفتم تا ۳ هفته بعد از زایمانم حالم افتضاح بود هیچ کمکی ام نداشتم از روز سوم دیگه خودم دست تنها موندم
مامان نیکان مامان نیکان ۹ ماهگی
پارت ۴
تجربه زایمان


۳‌روز بیمارستان بستری شدم کلی لنتی بیوتیک و … شیرمم خشک شد هرکاری میکنم نمیاد
چقدر کم جون شدم چقدر خون از دست دادم
بیماریستان خراب شده بوعلی باید منو یک شب نگه میداشت
حتی بچم و خودم مدفوع نکرده بودیم مارو مرخص کرد😐😐همه جا طبیعی هارو یه شب نگه میدارن من ۱۲:۳۰ زایمان کردم‌
۵ونیم مرخص کردن منو 😐😐 ب هرکی میگفتن میگفتن به اراده خودت مرخص شدی مگه میشه همچین چیزی خلاص که تجربه نمیزاشتم برای ترس و وحشتم بود که نترسونتون

اگه بچه من ۱۲/۳۰ به دنیا اومد
همش به خاطر این بود که از ۳ ماهگی همیشه پیاده روی داشتم
اصلا یه دقه تو خونه زمین نمیشستم استراحت نداشتم
کلی ورزش پیاده روی
انقدم از‌پله رفتم اومدم الان زانوم دیگ‌نمیاد

دکتر عوضی اومد لج کرد منو سه روز نگه داشت
تازه اومده صب بیمارستان دوا هم میکنه که چرا تو ساعت ۲ شب به من زنگ زدی 😐😐😐گفتم لامصب داشتم تو خونه جون میدادم ینی چی
برگش گف حالا ک اینجوریه میمونی همینجا تا ببینم چته عوضی هم لج کرد و مرخصم‌م نکرد هعی چی بگم والا اینم شانس ما
مامان نینی مامان نینی ۹ ماهگی
(پارت اول زایمان سزارین)
صبح روز شنبه ساعت ۶صبح منو شوهرم ،مامان و مادرشوهر و جاریم رفتیم بیمارستان رفتیم بخش زایمان کارای بستری رسیدیم وچون اتاق شخصی میخواستم اسممو نوشت پرستار ،من و چند نفری که زایمان داشتیم رفتیم داخل اتاق ک انژوکت و سوند اینا رو بهمون وصل کنن (من چون میترسیدم به دکترم گفتم ک داخل اناق عمل سوند بزارم ،و داخل نامه نوشت برام) و چندنفری که داشتن سوند میزاشتن‌خیلی اه و ناله میکردن
بد من اماده شدم لباس پوشیدم ،دکترم ۵دقیقه بد اومد من رفتم دم در اتاق عمل ،شوهرم چندتا ازم عکس گرفت رفتم داخل اتاق عمل خودم رو تخت نشستم اصلن استرس نداشتم اون روز،(درکل خیلی ادم ترسویی هستم و اینکه از شب قبل اصن نخوابیدم همینکه رفتم بیمارستان کلن استرسم از بین رفت)
یکم رو تخت نشستم یه مرد قد بلند که اومد امپول بی حسی بزنه اول یه چیز سرد اسپری کرد رو‌کمرم بدش امپولو رد اصلن حسش نکردم /بدش گفتن دراز بکشم ولی من میتونستم پاهامو تکون بدم بد ۲دقیقه کلن بی حس شدم‌ و یه خانومه اومد سوند گذاشت برام
مامان ارسلان مامان ارسلان ۶ ماهگی
پارت 1 زایمان طبیعی من
39 هفته کامل رفتم دکتر و دکتر گفت که یک سانت ونیم رحمت باز شدع
با اینکه از سه هفته قبلش هم پیاده روی رو شروع کرده بودم و هم مرتب شیاف گل مغربی مصرف میکردم و دوبار هم معاینه تحریکی شده بودم
ولی دهانه رحمم تکون نخورده بود
دکتر گفت من 30 تیر بیمارستان کلاله هستم وماهی فقط سه روز اونجام
همونجا عز مم رو جزم کردم که من باید همون روز زایمان کنم .
واقعا سختم بود دیگ ادامه دادن
دبگه او نسه روز باقی رو هم کلی پیاده روی کردم و روز موعود رقتم بیمارستان
ساعت 9 صبح بیمارستان بودم
معاینه کردن و گفتن هنوز دوسانت نشدی😐
گفتم مریض فلان دکترم و میخام منتظر بمونم تا بیاد
زنگ زدن که من اومدم
نامه هم دکترم داده بود که بهشون بدم
با ماماهاشون اشنا بودم وقبلا کلاسای پیش از زایمان با دوتا شون اشنا شده بودم و از شانسم هر دو شون بودن
قبل اینکه دکتر بیاد ورزش میکردم وهرکاری که به زامانم کمک بکنه
دکترم اومد وقشنگ معاینه تخریکی کزد وگفت ......