ماماها خندشون گرفته بود مخصوصا یکی بود مسئول تزریقات و بیهوشی و اینا که خیلی اصرار کرد اپیدورال بگیرم ولی گفتم نه😂 اولش ماما همراه هم میخواستم بعد دیدم اینا همشون ی پا ماما همراه هستند و عالین نگرفتم خالصه می‌گفت کسی مث تو ندیدیم تو زایمانش اونقد خوب باشه بعدش اینطوری زار بزنه و گریه کنه😂
چایی و خرما بهم دادن که واقعا چقدر خوب و مهربونم بودند دلم براشون تنگ میشه
دوباره دسشویی رفتنام شروع شد😂 یکی بود مسئول تمیزکاری و اینا چقدر خوش اخلاق و خنده رو منو کمک کرد برم دسشویی هرچی نشستم رو توالت فرنگی دیدم جیشم نمیاد اون بنده خدا هم هی میگفتم ......جان جیش کردی😂 از آخر در رو باز کرد چون بهش گفته بودم معذبم در رو ببندین گفت ی آب گرم بگیر رو خودت گفتم باشه پس شما برین تا من ی بار دیگه تمرکز کنم🤣 خندش گرفته بود خلاصه تمرکز همانا و جیشی که تموم نمیشد همانا🤣🤣 فک کنم ی ده دقیقه ای بودم و بعدشم تموم نمیشد همش ب خاطر سرم هایی بود که زده بودند

۸ پاسخ

منم تو ۵ سانت اون وسط دسشویی بزرگ داشتم اونا میگفتن نه بخواب سر بچست میگفتم نه دسشویی بزرگ دارم
وایساده بود جلو در دسشویی هعی میگفت چیشد دسشویی کردی😂😂😂

کدوم بیمارستان رفتی گلم

کلا ماماهای مهربونم ومسئولیت پذیری داره امام زمان، دختر اولمو ۵سال پیش اونجا طبیعی به دنیا آوردم،خیلی زایمان سختی داشتم ولی خیلی هوامو داشتن،
دومی رو سزارین اختیاری شدم اونجا بازم همون قدر مهربون بودن.

تو دقیقا مثل من بودی پس ولی خب با این تفاسیر که من بدون درد رفتم و با آمپول فشار شما با درد رفتی

خداروشکر که هم خودت سالمی هم نی نی قشنگت . 💐
وخداروشکر بخاطر این روحیه خوب عالیت.

خدا خیرشون بده دمشون‌گرم بعضی ک اصن اخلاق‌ندارن

ببینننن اصن عاشقت شدم، خیلی باحالی دختر، کاشکی منم تو زایمان مثه تو تحمل و صبوری داشته باشم، چی کار کردی که این قدر روحیت خوب بود عشقم؟

🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان nokhod مامان nokhod ۳ ماهگی
مامان مهرسا💖 مامان مهرسا💖 ۶ ماهگی
پارت ۳🩷

تا ساعت ۴ صبح دردا رو تحمل کردم و ۴ تا ۵ یکم خوابیدم یه سرم درد انگار بهم زد و بعدش بیدار شدم و ماما همراه اومد و آمپول فشارو زدند باز منم دوباره قطع میکردم 🤣 همه ازم نا امید بودند دیگه آمپول فشارمم وصل نمیکردند گفتند تو سزارین میشی بعد یهو یکی اومد معاینه کرد گفت خیلی خوب داری باز نیشی با آمپول فشار و ۵ سانتی و گفتند وقتشه سرم بی خسی بزنیم منم تا فهمیدم یکی بهم کفت پاشو که دیگه بقیش با من تو میتونی منم ورزشا رو رفتم و همراهی کردم یه چیزی هم بود مثل اکسیژن اینو میزاشتی گیج میشدی و دردا نمیفهمیدی ولی گفت کم بزن ، من انگار به خدا رسیده بودم اینو دستم گرفته بودم محکم و به هیچ کسم نمیدادم، مدام هم دکمشو میزدم ماسکو میزاشتم در دهنم و گیج میشدم دردا کمتر میفهمیدم چیز خوبی بود بعدش گفتم اپیدورال بزنید الکی سرمو گرم کردند گفتند باشه باید دکتر بیهوشی بیاد و اینا ولی گودم زدند و نزدند😐 اون اکسیژنه رو از بس زدم تو حلقم دیگه گیج گیج بودم نفهمیدم چی شد یکم حرفا رو میفهمیدم که نیگفت ۷ سانت شدی و اینا قبل همه اینام یه شباف گذاشته بودند که کل رودهام خالی شده بود ، دستشویی که میرفتم واسه ادرار بود و اینکه اب داغ بریزم به خودم ،اون اکسیژنه رو اینقدر محکم گرفته بودم که بدبخت ماما هه تا دستشویی میاورد و میبرد. آخر دستم گفت ده سانتی مو بچه رو میبینیم زور بزن زنگ زدند دکتر اومد و وقتی اومد رفتم اتاق زایمان منم از بس اون اکسیژنه رو تنفس کرده بودم گییج بودم غذام نخورده بودم نمیتونستم زور بزنم ۷ ،۸ نفری بالا سرم بودند دو نفر فکر دلمو فشار میدادند بقیم کارای دیگه ،بند ناف هم یک دور دور گردن بچم پیچیده بود
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۵ ماهگی
دیگه هی میخواستن معاینه کنن که من خیلی اونجا ادیت میشدم و گفتم اگه زایمانم یک ساعت دیگه باشه تقریبا الکی نزنم و اینا که گفتن سر بچه تو لگن نیس و باید حتما پاشی ورزش کنی تا بیاد پایین و من نمیتونستم حتی راه برم و میگفتن شاید ۳ ۴ ساعت دیگه طول بکشه که دیگه دیدم دارم یمیرم و گفتم بیاین بزنین دیگه دردام شدید تر شد و فقط میگفتم چرا نمیاد دکتر که برام بزنه اونا هم میخندیدن میگفتن اول که میگفتی نه و حالا هی میگی کی میاد خلاصه آماده شدم و دکتر مرد اومد و شروع کرد اپیدورال بزنه که من اذیتم شدم یکم درد داشت نمیدونستم هم چجوریه و ادیت شدم هی خودمو سفت میکردم و میگفتم کی تموم میشه بسه یک‌پرستار هم منو از جلو گرفته بود و مواظب بود خلاصه تموم شد و من کم کم دردام هم کم شد و واقعا راحت شدم و می‌ارزید تا اینکه دیدم یک دفعه پرستارا ریختن رو سرم و اکسیژن و فشار و این و اونو چک میکردن که فهمیدم ضربان قلب بچه افت داشته و نگران شدم تا یک ساعتی ماما مواظبم بود ک بعد یک‌ساعت همه چی اوکی و شد منم چون پاهام بی‌حس شده بود گفتن بگیر یکم بخواب تا ساعت ۴ اینا من درگیر بودم و خواب که ساعت ۴ دیگه ماما گفت بلند شو کم کم و شروع کن منم بلند شدم و رو توپ شروع کردم اونجا ۶ سانت بودم اومدن گفتن ماما همراه اگه میخوای بگیری بیاد باهات ورزش کنه و من‌که دیگه درد نداشتم و گفتم خودم‌ورزش میکنم
مامان برسام مامان برسام ۱ ماهگی
پارت۲ تجربه زایمان طبیعی
از اینجا به بعد واقعا معاینه ها دردناک بود تو درد معاینه تحریکی میکردن و باید زور میدادی اما خیلی به پیشرفت زایمان کمک میکرد...
دقیق یادم نیست چقدر بعد بود که معاینه کرد گفت هنوزم ۴سانته یکم بعدش معاینه کرد گفت ۶سانت شدی هماهنگ میکنم برای اپیدورال بیان ولی چون دید دکتر دوره و نمیرسه بهم مسکن تزریق کرد...
مسکن باعث شده بود گیج بشم شدت دردهارو هم تا حدودی کم کرد...انقدر گیج بودم که وسط دردها دلم میخواست بخابم ...
یکم بعد معاینه کرد و گفت ۸ سانت شدم ...
دیگه ۹سانت بودم که به اصرار خودم اپیدورال برام تزریق کردن اما نمیدونم دوز دارویی که برام تزریق کردن به خاطر اینکه نزدیک زایمان بودم کم بود چون من درد رو هنوز حس میکردم و واقعا بی درد نشده بودم ...
بعد از تزریق اپیدورال ماماهمراهم برم دسشویی و گفت تو دردام زور بزنم چند دقیقه بعد گفتن دکتر رسیده و برم برای زایمان...
وقتی از دسشویی اومدم بیرون دیدم همه ماماها تو اتاقن و دکتر داره لباس میپوشه و حاضر میشه برای زایمان...
یه نفر بالای ۴پایه بود وشکمم رو فشار میداد یکی نوک سینمو تحریک میکرد یکی هم پامو گرفته بود...
ماماهمراهم انقباض هامو چک میکرد و مدام صدای قلب بچه رو گوش میداد...
با زور اول نه دوم نه سومی دکتر برش داد و پسرم ساعت ۱۱وربع به دنیا امد...
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 روزهای ابتدایی تولد
3#
کیسه آبم که پاره شد خیلی ترسیدم زدم زیر گریه ماما اومده بود ماساژم میداد همزمان دردام خیلی شدید تر شده بود
بعد معاینم کرد گفت هنوز چار سانتی رفتیم ی پنج دقیقه آب گرم گرفت رو دلم و کمرم که دردام یکم بهتر شد
بعدم اومدم رو توپ دیگه همزمان کمرمو ماساژ میداد وقتی دردم میگرفت پایین بالا میرفتم وقتیم درد ول میکرد کمرمو میچرخوندم دردام خیلی بیشتر شده بود اونجا گفتم تورو خدا اپیدورال بزنین برام ولی یهو گفتن دکتر بیهوشی تازه هشت صبح میاد تا وقتی اون بیاد و بخواد بهم اپیدورال بزنه من زایمان میکنم اونجا دیگه واقعا اوج نا امیدیم بود چون کل حاملگی با تصور اپیدورال زدن به خودم دلگرمی داده بودم 😬🥺
خلاصه من واقعا دردام شدید شده بود هرچی ماما میگفت نفس عمیق بکش من نمیتونستم
بعد به جای اپیدورال تو آنژوکتم ی چیز دیگه تزریق کردن که دیگه کم کم خوابم برد
بهوش که اومدم دردای شدیدی داشتم ماما هم ماساژم میداد و نقاط فشاری رو تحریک میکرد و هی میگفت زور بزن
تو همون حال با دست آبای دور جنینم خالی میکرد و من هی از حال میرفتم باز دوباره بهوش میومدم و زور میزدم
بماند که چقد موهامو میکشیدم و خود زنی میکردم اون وسط 😂
بعد به حال اومدم دیدم عه صدای دکترم میاد انگار روحیه گرفته باشم و از ی طرفم فقط دلم میخواست زودتر خلاص شم دیگه همه زورمو جمع کردمو شرو کردم همکاری کردن
بعدش بردنم اتاق زایمان و اونجا چند بار زور زدم هی وسطا از حال میرفتم و چیزی نمیفهمیدم خلاصه دیگه رو تخت زایمان دکترمو و ماما بی حسی زدن و بالا سرم بودن و همش تشویقو اینا میکردن که تو میتونی 😂